شبنم که وزید، دامن گل لرزید

شبنم که وزید، دامن گل لرزید
مهتاب چکید و سحر می‌رقصید

خورشید چو رویید، شب از شاخه فتاد
باران به تن خاک، غزل می‌پاشید


فرزاد دانشور

عشق است باران ، هر کجا باشد

عشق است باران ، هر کجا باشد
حتی در آن چشمی که بر سنگ مزاری
درد می پاشد

فاطمه انصاری مراسخونی

شهادت دهم من به یکتاییش

شهادت دهم من به یکتاییش
به قدرت به حکمت به داناییش

کجا سر بتابم ز فرمان او
به جز دیدنش کِی کنم آرزو

به کوه و بیابان و دشت و دمن
به باغ و به گلشن به خار و گَوَن

به تعظیم و تکریم و در سجده‌ام
بَرَم امر او زانکه من بنده‌ام

فروغ قاسمی

من اگر به جُرم مستی فلکی به پایی بینم

من اگر به جُرم مستی فلکی به پایی بینم
به خدای کعبه گویم همه از ریایی بینم

نکنم فغان و مویه رهِ التجا و توبه
که به آتشِ دلِ خود غمِ بی نوایی بینم

به خیال تو نوشتم به دعای می پرستان
سر و پا به سانِ مستی همه در رهایی بینم


عباس سهامی بوشهری

من ظهور نور خواهم ، وعده‌ی دیدار ، نه

من ظهور نور خواهم ، وعده‌ی دیدار ، نه
عشق با پایان ما میمرد ؛ با رگبار ، نه

چوب نا کس خورده ایم ، از درد فریاد آمدیم
چشم مردم از صدا بی خواب شد ، بیدار نه

ما برای مرگ تاریکی، خود از دم سوختیم
اهرمن پایان میابد، ولی بی دار ، نه

هرچه رخ میداد ، زیر «بود» ها آوار شد
چشم مردم را زمان میکرد سد ، دیوار نه

دیو و دد با دست ، بسته جاده‌ی خورشید را
ما ز تاریکی فقط پنداشتیم هشدار ؟ نه

نگسلد یک قطره نور از لای انگشتانشان
با صدای نور رقصیدیم و با اجبار نه

گرچه ترس از مرگ می‌دارم ، نجابت بیشتر
دور گردن میدهم هر دار را ، افسار نه

بر بلندی های آزادی سپهری ساختیم
در تمام راه ، ما خود جاده ایم ؛ ابزار ، نه

خواندم از این تنگنا و قلب ها و راه حل
بشنو از برگ این خم و اسرار ما ، اصرار نه


بردیا صالحی

عاشقی را دانه کردم تا که در دامش کنم

عاشقی را دانه کردم تا که در دامش کنم
خود پریشان پر زنم تا لانه بر بامش کنم
سینه ام همچون پرستویی به تور افتاده دل دل میزند
حلقه کن دستت به دورش تا که آرامش کنم
هر بهاران در میان سرو های کوچه اش روییده ام
لحظه ای شاید نگاهی من بر اندامش کنم
دود آتش آنچنان از سینه ام برخواسته
تا که عشقش را عیان در شهر اعلامش کنم
خواستم تا مهر تو از قلب خود بیرون کنم
آنچه پخته را چگونه میتوان خامش کنم؟
آن اوایل این گمان کردم که عاشق گشته ام
اینک این دلدادگی را مرگ من نامش کنم


سارا عسگری

تو در شب تاریک ستاره نور افشان

تو در شب تاریک ستاره نور افشان
بامداد آفتاب گرمی با هیجان
غروب پری دریا با موج طوفان
در سپیده دَم سروی خرامان
چشمانت دریایی از مهر کران تا کران
در نسیم ساحل گیسو پریشان
هستی در نیم روز گلی ارغوان
گونه ها سرخ و لبانت غنچه خندان
تو آهوی دشت و من صیادی سرگردان

عشق رویایی دل انگیز در بر دل و جان
ای آفِرَت آب صاف و زلال و گوارایی در ایام
زندگی و آزادی در وجود تو تجلی در هر کوی و بام


تیمور چقامیرزایی

شعر نوشتم برایت چندین بار

شعر نوشتم برایت چندین بار
غزل‌ها سرودم هر بار و هر بار

چاره چیست؟ صد نامه، صد راه
غزل شد حکایتِ تکرار و تکرار

داستانی‌ست چون شمع و پروانه
همان قصه تکرار شد این بار، هر بار

این بار باران نبارد مگر این بار
ببارد بهر دل و دلبر و دلدار

نشانی ز مهر تو بر دل نمانده
نه پیغام، نه نامه، نه دیدار

بیا ای نسیمِ سحرگاه امیدم
مرا ببر سوی یار وفادار

علی مرتضی موحدی