مقصود شعر من بُوَد آن کز دلم جداست

مقصود شعر من بُوَد آن کز دلم جداست
دانَم که پرجفاست ولی از عالمی سَواست
گفتند که تا به کی غم و هجران او کِشی
گفتم فراق او بهتر از صد یار بیوفاست

مبین کوچک زاده

وقتی تو هستی

وقتی تو هستی
گل به چه کار آید؟
رایحه عشق تو مرا بس،
عطر عطار به چه کار آید?


دکتر محمد گروکان

کاش هر صبح به گرمای نفس های تو جان

کاش هر صبح به گرمای نفس های تو جان
پلک بگشایم و با دیدن رویت ای جان
شب ظلمت به دل نور سپارم با تو
و بنوشم ز تماشای تو صد جام پر از عشرت و عیش
ولبالب شوم و مست ز جام لب تو
گُلِ گُل بوسه بچینم به هر آن
از لب پر شکرت حضرت نوش
و از این عیش بیایید به سراغ دل و جان
رقص و پایکوبی و شوق و شادی
ساقی یه گل به نِگَه....
گلچهره....
گل اندام....
نازم این ناز نگاه و قدو بالای تو جان
ناز کن ناز به چشمان قشنگ تو برازنده بود
حضرت عشق به هر صبح بیا
باش در آغوشم
جام‌ِجانم زِجَمِ جام‌جَمِ چشمانت
تو نما لبریزش
و مرا سوق بده در دل مستی یه شُدن در بودت
بودنت عیش ترین عشرت بی  وصف برایم باشد
تو بیا باش و مرا مست کن از این مستی
حضرت دل خوشی بی وقفه.......
نوش باش و آغوش
و بنوشان زلبت شعر شُدن را به جنون
که تویی لیلی یه لیلای وجود
حضرت جان.....
وجود ازلی......
آن جان.........
جان‌جهان.....
دوستت می دارم به دل هر آنم
دوستت می دارم به دل هر آنم
دوستت می دارم به دل هر آنم


حسین گودرزی

نتیجه ی گذرکردنم از آفاق و انفس ،

نتیجه ی گذرکردنم از آفاق و انفس ،
همان سوره ی زیبای حدید بود
یعنی جزخدا و آنچه را که خدای خواهد ،
همه چیزِ دگر،
کشک است

نه ذوق مرگ میشوم دیگر،
ازکسب جهانها
نه اینکه رفتنشان دگر،
برایم باعثِ دِپرسی و،
استرس و غازقولنگ و،
اشک است

فهمیدم که دنیا ،
بمانند یه مَشک است
گاهی دنیای کسی ست رساندنِ آب ،
سوی خیمه
اما با نشستن تیر،
تمام آنهمه امید محو است
دگرآن آب هم برای مَشک ،
اشک است

کسیکه اینها را فهمید ،
یقین باعث رشک است

کسیکه اینها را فهمید ،
شاید افتاد ،
اما نشکست


بهمن بیدقی

مستی از باده کجا... عمق نگاه تو کجا ؟

مستی از باده کجا... عمق نگاه تو کجا ؟
ندارد بشری جادوی چشمان تو را

لبخند مونالیزا کدام است
ندارد هیچ اثری شیوه ی لبخند تو را

نخواهم شعر دگری در وصفِ عطرِ تو باشد
باید شامه من وصف کند معجزه بوی تو را

نوازش موی بلندت همه آمال من است
دارم در سر خیال نشستن و بافتن موی تو را

رفتم و گشتم و دیدم همه جای جهان
ندیدم در کسی ذره ای از خوبی و خوی تو را

گویند هر عاشقی از عشقش تافته ای جدا می بافد
هر که این گفته یقینا ندیده خلسه ی روی تو را

کنم به فدای بوسه ات ؛ انگور و حور و مَلَک
در جهان دیگر هم می‌جویم پیدا کنم کوی تو را

عشق دیوانه می کند گاهی ؛ که می خواهم
حذف کنم هر که آمده سمت و سوی تو را

مثل دماوند که در آغوش تهران است
منه دیوانه سخت به آغوش کشم روزی تو را

ماهی برکه من ؛ عمق دریای سیاه هم باشی
دل به دریا زده خواهم که کشم بر دل توری تو را


سید علیرضا دربندی

مریضم کرده این دوری

مریضم کرده این دوری
ندیدن های بسیارم..
دویدن های بی حاصل
شکستن های هر بارم..
تحمل می کنم شاید
بخواهی باز برگردی..
بپرسم تا کجا رفتی؟
خودت بی من چه می کردی...؟


فرزانه فرحزاد

اگر خورشید بر خیزد، به گلزار دل‌آرایی

اگر خورشید بر خیزد، به گلزار دل‌آرایی
جهان در موج نور او، شود تصویر زیبایی

نسیم از دشت می‌خواند، سرود زندگی هر دم
درختان در طراوت‌ها، بخندند با شکیبایی

صدای رود می‌گوید، ز راز کهنهٔ خاکی
که در هر قطره پنهان است، هزاران عشق و زیبایی

به هر گوشه‌ جهان گویا، طبیعت خواب نمی‌بیند
که از هر برگ می‌روید، شکوه هم آوایی

بخوان فاضل ز این اعجاز، که هر ذره نشان دارد
جهان در چرخش عشق است، به این شور آشنایی

ابوفاضل اکبری

نشد که در همه ی شهر از تو یاد کنم2/2

نشد که در همه ی شهر از تو یاد کنم
به هیچکس نتوانستم اعتماد کنم

اگر بگویم از آن موی باعث این است
که عاشقان هوای تو را زیاد کنم

اگر بگویم از آن لب که سخت میترسم
تمام رسته ی بازار را کساد کنم

نمی شود که بگویم چه آمده به سرم
نمی شود که از این حال انتقاد کنم

فقط برای خداوند ، آن هم از سر شوق
گلایه هایی از این بخت نامراد کنم

نوشته اند خلیفه دو خط شعر نداشت
به خط چشم تو بایست استناد کنم


اسماعیل خلیفه

شاعر اگر بودم

شاعر اگر بودم
گنجوی مانندی می شدم
تو هم لیلی شعرهایم
آنگاه
اشعار منظومم
همه از عشق به تو می گفتند
و از عشق ماه به آسمان

و گل به بوستان...

داود دوستی

هنوز منتظرم روزگار برگردد

هنوز منتظرم روزگار برگردد
ورق به حکم تو از انتظار برگردد
جهان قمار مدام است آنچنان که نماند
کسی که داو نهاد از قمار برگردد
دل شکسته ام از مرز آرزو تا کی
شبیه غمزده ای از مزار برگردد
سرم هوایی سنگ است اگر چه، نگذارش
از این شکسته تر از کوی یار برگردد
شرابخانه ی چشم تو را نمی شاید
کسی ز رشحه ی خمش خمار برگردد
دلی که دعوی لطف تو کرده را نگذار
ز سفره ی کرمت شرمسار برگردد
گذشت از تو اگر، آن چنان بجویش که
ز رود شوق، به تو بی گدار برگردد
ز هفت خوان گذراندی مرا مگر که دلم
ز خوان آخری اسفندیار برگردد
پس از هزار زمستان هنوز منتظرم
به قلب یخ زده ام یک بهار برگردد


زینب روزبهانی فر