به هر کجا پا میذارم انگار توو آغوشمی
حتی جلو آینه هم فکر میکنم پیشمی
از کوچه مون که رد میشی عطر تو حس میکنم
بدجوری عاشقت شدم بانوی مو ابریشمی
آرمین محمدی آلمانی
کجایی ای امید دل، ای آخرین نورِ سحر
ای آنکه هستی مژدهی فردای بیشبهای شر
جهان بیتوست زندان، منم حیران و سرگردان
بیا ای ماهِ پنهانم، در چشمِ این کوثر
تویی آن گنجِ پنهانی که در هر دل نشان داری
نسیمِ جمعه میگوید: رسد روزی صدای در
مدینه تا نجف بویِ تو دارد، ای گلِ زهرا
همه کوچه به کوچه منتظر، همپیمانِ یک باور
ندیدم کس چو تو یارا، که آید بیصدا هر شب
نگاهت را دلم حس کرد، ولی شرمندهام دیگر
قسم بر اشکِ شبهایِ غریبیهای زینبوار
که تا جان هست، میخوانم دعای ندبه را از سر
بیا ای وارث قرآن، بیا ای آیهی تکوین
که بیتو رنگ میبازد، بهار و سرو و نیلوفر
چه شبهایی که با یادت، دل غم را زدردماصفا دادند
ز اشک چشمِ ما آید، صدایِ «عجلْ یا مولا»
صدای قدمت هر شب، به گوشِ دل طنین انداخت
ولی کو چشمِ بیداری، که بیند روی آن دلبر؟
نفسهایم غزل گردد، اگر آیی تو ازغیبت
به لب، ذکر تو میسازم: «مَتَیٰ تَرانا و نَراکَ؟»
عطیه چک نژادیان
میشینم کنار ایون..
یاد اون چشات میفتم..
یاد اون روزای خوبی..
که دوست دارم میگفتم ..
گلای شقایق اینجا ..
دیگه رنگ و بو ندارن ..
روزامم دلگیرو خستن ..
شبامم که تار تارن ..
تووی تنهایی شکستم ..
که تو بر گردی کنارم ..
توکه خوشحالی عزیزم..
این منم که بی قرارم ..
یاد اون چشات دوباره ..
همه دنیامو لرزوند ..
کی به چشمت اومد عشقم ..
که دل تنهامو سوزوند ؟.
نیستی تا ببینی عشقم ..
بی تو من چقد شکستم ..
مثل یک امید واهی ..
دل به برگشت تو بستم.!
تو که رفتی نازنیم ..
گفتی بر گشتی نداری ..
یادت کنار نیزار ..
گفتی تنهام نمیزاری ..
زیر اون درخت نورس ..
دوتا سنگ یادگاری..
تو قسم خوردی که هیچ وقت ..
منو تنهام نمیزاری ..
توو چشات امید و عشق و ..
من خدارو دیده بودم !..
تووی آغوش تو اما ..
تا جنوون رسیده بودم ..
آره من خدا و عشق و..
توو چشات خلاصه دیدم ..
به تموم آرزو هام..
تووی اون لحظه رسیدم ..
از خدا خواستم که هیچوقت ..
دلم از تو دور نمونه ..
ولی تو رفتی و این دل ..
تا ابد همیشه خونه ..
کبری خرمی
شبیه کودکی گرسنه ام
که در میان مذهب زاده شدم
و اینک
در بندِ مسلمانی
بیاد می آورم کوچه ی یهودی ها را
که همبازی کوردختری یهود
خاطره ای هرچند کوتاه
عمریست برآنم که بلند فکر کنم
هر دو نشسته
روی پله
گذر کرد پیرزن
و از دست سخاوت تکه ای تازه نان
به من داد و نیم نگاهی
چهره می دزد از دخترک
شاید گر رهگذری یهود
می گذشت از مسیر
دو تکه از محبت می داد
به من و کور دختر
و در چشمِ اعتقاد فرق نمی گذاشت
بین من و دخترک !
این چه مسلمانی است ؟
هر دو کودک
بی تفاوت از دخترک
پرده بر رحم کشید مذهبش
و رقم زد
خاطره ای تلخ ...
مرتضی حامدی
با آمدنت ایمان به عشق آوردم
سراغت را که میگیرم
میبینمت در ته شعرهایم
و عطر تو بر روی لبانم
به مانند شکوفه بهار
چه غوغا میکند
این جان
این تن تو را میخواهد
مرجان احمدی
روزگاری پیچکی سرسبز بر دیوار بود
عابری هرصبح شادازدیدنش بسیار بود
می نشست از شوق در زیر درخت نارون
می کشید عکس گل سرخی که دست یاربود
آسمان آبی ،هوا صاف و زمین هم پرامید
فصل شادی دائما در حلقه ی تکراربود
پیچک دیوارهمسایه غمی بر دل نداشت
درکنار نهر آب آسوده و دل دار بود
خواب برچشمش نمی آمدشب وروزازخوشی
دائما بر یاری خلق خدا بیدار بود
کوچه وپس کوچه ها با عطر اونومیشدند
مثل اینکه روی دیوار همه گلزار بود
حیف اما یک شب از سمت خیابان سکوت
آمد آوایی به گوش گل که ناهنجار بود
گفت باید جای خود را بسپری بر خار ها
این پیام ناجوانمردانه چون اجباربود
دست ِداس و تیغه ی تند تبر وارد شدند
دست هایی پشت پرده گوییا در کار بود
روز آخر عابر از نقش خودش دلسردشد
شب همه دیدند ماه قامتش برداربود
داغ گل سنگین تراز هرداستان دیگری است
دفتر "شیدا" به نقل ازغصه ها خون باربود
قدرت الله شیرجزی
به کجا آمده ای زیبای زندگی؟
به کدامین گناه آمده ای؟
بال پروانه ها را بیین، چه سرخ است.
گل های سفید را ببین، چه سرخ است.
رود خروشان را ببین، چه سرخ است.
ای زیبا کجایی؟
کجاست باغ سرسبزی؟
بال پروازت کجاست؟
بوی جوی خون میآید.
امید جان می دهد.
اینجا همای سعادت بر فراز است.
اما بال هایش سیاه است.
اینجا شب در انتظار آفتاب است.
اما آفتاب سرخ است.
اینجا آتش عشق شعله ور است.
اما شعر میسوزاند.
اینجا بلبل غزل میسراید.
اما صدایی به گوش نمیرسد.
ای زیبا کجایی؟
کجاست باغ سرسبزی؟
دره ای پر خون تو را محبوس کرده است،
بال پروازت کجاست؟
فراز بهروزیه
دست کشیدهام
از تکیه بر دیوارهای شکسته
زبان گنجشکی خشکیدهام
که لب تر کنم
با شیون سارها هم
دلمردگی را
دست بهسر میکنم
لیلا_ظفری