گویند که با فاصله است

گویند که با فاصله است
که عشق می‌ماند پاک
اما چه کنم
که من نتوانم چشم برگیرم از آن
چشم تو و
خاموش شوم در دامن خاک
تا سر کوی تو چون پر به هوا
رقص کنان می‌آیم
از صراحی و می و
قطره باران
که ندارم من باک
رعد پریشانی و
برقی پرجوش
می‌زند جام پی از جام
از می‌ساخته در
باغ پر از کشمش و تاک
تا به سرمنزل تو
امید وصالی باقیست
می‌روم راه به راه
می‌کشم آه از این
سینه چاک


مهرداد درگاهی

من در غربتی عجیب گرفتارم

من در غربتی عجیب گرفتارم
و کسی نیست حداقل بپرسد
دردت چیست ؟
غریب که هستی
کسی نمی شناسدت
کسی نمی خواهدت
آشنایی نداری
و آدمها فقط برای نیازشان
در کنار تو هستند
کسی تو را نمی خواهد
غربت یعنی
تمام وجودت بغض شود
و برای دریا شدنش شانه ای نباشد
جز شانه دیوار ...
من وقتی درد دلی دارم
و کسی آن را نمی فهمد
جز رودخانه ای که گاه در کنارش
حرفهای دلم را بیرون می ریزم
خوب چه کنم
این اطراف چاهی نیست
که با آن درد دل کنم
و کوهی که در آن فریاد کنم ...
آن زمان می فهمم که چقدر غریبم
در این دنیایی که بسیار بزرگ و زیباست
و جالب تر این است که
اغلب کامنتها و پیامها پس از اینکه می گویم در غربتم،
به من می گویند :
این غربت چقدر برای ما آشناست ،
ما نیز غریبیم...
و این پیامها یعنی
کسی نمی تواند کمکی کند و یا
هیچ کس نمی خواهد کمک کند
و ایشان حتی در غربت هم
کمکت را می خواهند
من درغربتی هستم که خودم آن را ساخته ام،
و خودم باید تمامش کنم
من با خودم غریبه ام
ربطی به کسی ندارد
هر کس خود را نشناخت
خدا را نشناخت
و هرکس خدا را نشناسد
غریبه ای است در دنیایی که خدا خلق کرده است


حجت بقایی

گفتند یکی چند به عاشق گواه است؟

گفتند یکی چند به عاشق گواه است؟
عالم شکفتد به جز این چه خواه است؟

گفتند مگر دام خودش پا به دامش گذارد؟
آری اگر روزی کین دام بر دام سواه است

خودآی خود چند شود روز بسیار؟
گر میری در راه او مرگ چو آه است

این همه سِر نباشد به جز این سخن از چرخ
تا چرخ به چرخ است به گردش گواه است

میغی نشاید نامی از بازوی رنگین
چون آب دَرَد وی،او به نور راه است

بِبُرید همی دست ازین رقص تماشا
چون چشم ببندید همین رقص چو جاه است

چون چوگان دهد ره به گویش فرمان
چو رخشد همی گوی یک شم و شاه است

وین جام خرابست گر مِی جز به دهان نی
جام آنست که حتی خیسان به کاه است

فرنار مشو نومید ز ایستایی چرخان
که چرخ اندر ره خورشید چو ماه است


فرهان منظری

رفتنش را نشد انکار کند ، صـورت من

رفتنش را نشد انکار کند ، صـورت من
حجمِ غـم ، در رخِ من قابل انکار نبود

هر که می‌‌دید دو چشمان مرا می‌فهمید
عاشقش بودم و افسوس ، وفادار نبود

خانه بی چهره او چهره ز من باز گرفت
حق من طرد شدن ، از در و دیوار نبود

شـوق دیدار ، دلـم را ، به نوازش می‌ بُرد
غـافل از این‌که دلش ، تشنه دیدار نبود

هر چه گفتند نکن! عاقبتت تنهایی‌ ست
گوش دل هیچ ، به این پند بدهکار نبود

حاصل عمر من انگار همین تنهایی‌ست
این سزاوار مـنِ عـاشـق و دلدار نبود

کاش می‌ شد که به درمان غمم کاری کرد
کاش می‌ شد که دلم این همه بیمار نبود

بعد از او مرگ به مهمانیِ من دعوت شد
یـاد مـن ، خـاطره ای بود ، که انگار نبود..


علیرضا تندیسه

شد بهارانِ خیس و پر باران

شد بهارانِ خیس و پر باران
خیز و بر گلشن و چمن رو کن
در میان جنگل و بستان
عطر شبنم و شکوفه را بو کن

آسمان بی قرار و خوشحال است
بر زمین زل زده، و می خندد
دلِ شب هم ستاره ها یکسر
پلکِ بگشوده را نمی بندند

بر تن کوچه باغ، می رقصد
حلقه ی چتریِ یاسِ سپید
عطر ناب بنفشه می گوید
گاهِ گلگشت شاعرانه رسید

قوس رنگین کمانه را بنگر
صحنه ها، بی بدیل و زیبایند
صفحه ی پرنده ها در اوج
پر زنان فوج فوج می آیند

دامن این عروس الوان را
وزشِ نرم باد رقصانَد
بوی جوی پونه ی وحشی
بر تن سبزِ باد می مانَد

روی دیوارِ کوه ها حالا
شِنِلِ سبز روشنی بینی
بر تن کَرتِ آب، پوشیده
حوله های سبز پَرچینی

در رهی دور یا نزدیک
بنگری صد نشانه می باشد
نغمه یی ز ساز و آواز است
شادمان اهل خانه می باشد

در دل آب و خاک و گِل، مردم
جست و خیزی تناوبی دارند
دسته جمعی نشاء شالی را
پُر توان و ماهرانه می کارند

همهمه به شهر افتاده
میهمانی به پشتِ در آمد
تازه اردیبهشت در راه است
از گل نسترن خبر آمد

لایه لایه در چمن شادیست
قُل قلِ چشمه ها موزون است
وصف این نم نمانه ی باران
از توانِ کم کمانه بیرون است


اسماعیل پیغمبری کلات

چگونه بی خیال شوم

چگونه بی خیال شوم
این اشک و ماتم تو را
ببینم و گذر کنم
گریه ی مبهم تو را
نگفتی علتش منم
لیک به خودم نظر کنم
چگونه جویا نشوم
دلیل این غم تو را
نمیشه... از تو نوشت و، عاشقانه از تو خوند
غافلِ از، این عشق پاک و صادقانه ی تو موند
من به خاک زیر پای عشق تو سجده کنم
عشق پاک تو رو من کتاب و سرلوحه کنم
مگر نه اینکه عاشقم
به قلب و روح و جان تو
دشنه به روح میزند
این غم در نهان تو
ای همه ی امید من
شعر من و شعور من
روح ز جـانم میبرد
آن عشق راه دور من

نمیشه.. از تو نوشت و.....

محمد قائمی نیا

آرامشِ بوسه‌های تو

آرامشِ بوسه‌های تو
آرامشی‌ست بی‌همتا،
زیبا، قشنگ، سرسبز و سرمست...
مثل خوابیدن روی دشتی
پر از بابونه و لاله‌هایِ وحشی
خوابی آرام،
بعد از شنیدنِ دروغ‌هایت.

چشمانت،
آن چشم‌های نافذِ بی‌خواب،
ستاره‌هایی‌ هستند
که فقط در شبِ من می‌درخشند.
رویایی‌اند،
شیرین، مثل دروغ‌های‌مان.

دنیایی ساختیم
کودکانه،
آفتابی،
با کمی ابر،
مثل نقاشی‌ بچه‌ها،
مثل لبخندهایی که از دل نمی‌آمدند.

و من،
مانده‌ام با شب،
با کابوس‌ها،
با عصرهایی که بیدار شدنشان
مرگِ بی‌سر و صدای من است...

سرسپرده‌ام، آه...
می‌خواهم نگاه گم‌شده‌ات را،
لبانت را، دندان‌هایی را
که واژه‌ها را دروغ می‌زنند.

نه!
دیگر آن جوانِ ساده‌دل نیستم
فقط دروغ‌هایت را می‌خواهم،
همان‌هایی که آرامم می‌کردند،
همان‌هایی که زخمی‌ام کردند.

بیهوده تاختم،
و رسمش همین بود...
لعنت بر این جوانی
که شب‌به‌شب در غمت
می‌میرم
در زندگانی‌ای که
مرگ هم پایانش نیست.


حسین دوامی

صبح ها از شفق رد نگاهت

صبح ها
از شفق رد نگاهت
گل خورشید......
آنگاه که مژگان تو در رقص تماشا
برگُرده ی پلکت به سَما می برد این جان
آید به سراغ دل من حس عجیبی
از تو نفس شعر
تسبیح کنم در دل هر آن
این را که تورا دوست بدارم
بگذار برایت بگویم
ای شوق مداوم به تمامم
از عیش تماشا
ای آن دل و جان......
در من فوران می کند از ذوق
اکنون به هزاران منِ دیگر
در این من ویران شده در تو
در لحظه ی بودن به تماشا
آنجا  که تو باشی
غرق نگهت می شوم
ای جذبه ی جذاب.....
سلول به سلول وجودم
در لحظه و هر آن
در قاب نگاهت که قیامت بکند جان
بر تارک جانم
آید به قیام از نگه پر تب و تابت
آن جانِ وجودم به تمنا و تقا ضا
زانو بزند در برت ای حضرت دلنوش....
تسلیم تر از واژه ی تسلیم
تسلیم ترینم به تو ای شعر ترین شعر
در جام وجودم
ویرانی جان و دل من ارزش آن داشت
ویران بشود با گل لبخند نگاهت
صبح است
بتاب ای شفق ناز
با رد نگاهت
گل خورشید...
قد قامت تسلیم ببندم به نماز نگهت جان
سرمست زاین عیش
ذکرم همه این باشد و گردد
در وقت ستایش
ای آن که خدا کرده خدایت
ای عشق تر از عشق
با عشق تورا دوست بدارم
با عشق تورا دوست بدارم
با عشق تورا دوست بدارم


حسین گودرزی