درد دارم درد روح و درد تن......۔
درد آن مردمان رنج دیده دروطن
درد دارم درد یار و درد دوست
هر چه از او رسد مار ا نکوست
درد دارم درد پدرباپینه های روی دست
یا مادری که تا سحر بر بالینم نشست
درد دارم درد آن زارع در کشتزارش۔۔۔۔
تا بارانی ببارد خوش کندآن حال زارش
درد دارم درد بی خانمان در زیر پل۔۔۔۔۔۔
دختری که زیر باران میفروشدشآخه گل
درد دارم درد امروزم ،درد فردا۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔
دردفرزندی که نمازش هی میشود فرادا
درد دارم درد ایران و حسرت تارخ
آری فرق دارد درد من بادرد شیخ
درد دارم درد نیست بلکه آرزوست۔۔۔
لقمه نانی خالی داشتن هم ابروست
درد دارم درد شعر و درد شاعر۔۔۔۔۔
این غصه مارا میکشد میدانم آخر
داودچراغعلی
غم و رنج از حد فزونم ببین
دو چشم تر و اشک و خونم ببین
همه زندگی بودم و شور و شوق
رسیدم به ساحل کنونم ببین
نه امید مانده به دنیا مرا
نه شوقی به ماندن جنونم ببین
به صورت اگرچه گل گلشنم
مبین چهرهام را درونم ببین
فروغ قاسمی
خداوندا بزرگ جهاندار عالم تویی
همه جهان فانی و پاینده تویی
مرا گر رساند، گزندی روزگار
نباشد از آن بیم، پناهم تویی
مرا گر رساند،ناامیدی روزگار
نباشد از آن بیم ،امیدم تویی
مرا گر رساند، فقری روزگار
نباشد از آن بیم، گنج ها تویی
مرا گر نباشد ،محرمی روزگار
نباشد از آن بیم،محرم تویی
مرا جز ستایش به درگاهت نشاید
مرا جز سجده به کوی ت نشاید.
حسین محمود
گر بخوانی لحظه ای من را عنایت میکنم
مخلصان را تا حریم خود هدایت می کنم
تو بخوان من را سحرگاهی شبی با سوز دل
من دعای پاک بازان را اجابت می کنم
علی اکبر نشوه
دو پروانه دو دیوانه دو عاشق
یکی چون لاله و آن یک شقایق
یکی زخم زن تار و ستارش
یکی خواند به آواز از حقایق
یکی سرمشق هر روزش بود عشق
یکی رنگین کمان سازد دقایق
ولی هر دو چنان سنگ صبوری
بسوزند و بسازند از خلایق
به طوفان و به موج و قهر دریا
به تخته پارهای در پشت قایق
نه ترس و وحشتی نی داد و فریاد
کشند آهی و پرسند ما را چه لایق
فروغ قاسمی
"ای دیده به سان آینه
ای همیشه ی بی یار ورفیق
ای تنهایی مطلق،
ای همسفرت[تراب] با دفتر وشعر وغزلش
ای اخر ناهمواری راه و سرشار از توهم. عاشقی که معشوق ندارد
من ازاین اینه،دراین بودن ها،از اشباح وسیع تنهایی
من از شهوت دریچه های سکوت درسکوت
من از ترددهای غوکی در مرداب، صدای فریاد تنهایی
از خانه زیبای پرستوفهمیدم دراین بی وصلی مطلق هم اصالت هست ،وصالت هست
یک نفر،یک نور،یک روح،
ارتعاشی هست در ماورا اندیشه ها
که حواسش جمع جمع ماست
وچه تنهایم رفیق
دوباره
بیا ازحضورت مرا لبریز ساز
من در پشت قریه های دلتنگی ،غم گینانه، تنهایم،
ومیترسم که:
طبع لطیف شعرم خواب شود،کابوس ببیند
و روح سرکش جستجو گرمن برکورسوی خیابانهای تعلق،، خیره بر یک کوچه بن بست بماند
و چشمانم درحریم روشنای باغ،، شبنم،گل،مهربانی وعشق محو شوند!
میترسم از خاموشی راه، من از خلوت این جاده بی انتهامیترسم وچه تنهایم من
مهرداد ترابی ابیوردی
ای کاش وقتی نویسندهی شهر مینوشت " امید "
مردم گمان میکردند دارد مردی را صدا میزند .
آه از آبهای بازگشته از جوی
ایکاش بهار قبرستان را سبز نمیکرد .
آن شاعر هم در بند وزن شعر بود که نوشت
« مگرم نه وعده دادی که کُشی و بر سر آیی »
و الا اگر شعر سپید بلد بود ، با دلی پر مینوشت
ایکاش بهار قبرستان را سبز نمیکرد .
هربار که از خیالم میگذری ، اخبار هواشناسی
پدر کشاورزم را خوشحال میکند .
سر سفرهی شام ، مدام مژدهی ابرهای سیاه را میدهد.
فردا که دید آن ابرهای سیاه بهجای باران
تگرگ شدند بهجان محصولاتش ؛
به من میگوید لای شعرهایت بنویس
ای کاش بهار قبرستان را سبز نمیکرد .
امیر دهقان
یک دمی همراه و یک دفعه رهایم میکنید
مشکلی گر پیش آید هم فدایم میکنید
.
خود به شمشیری ز نفرت قلب ما را میدرید
وقت رفتن با ریا در دل دعایم میکنید ؟
.
در فراغت بنده را از سینه بیرون کردهاید
در مشقّت با محبّت پس صدایم میکنید
.
دشمنی با کس ندارم لیک هر دم یاوران
بس خیانت میکنید و بس جفایم میکنید
.
زخم هایی میزنید و بی تفاوت میروید
این چنین من را ز خود بودن جدایم میکنید
.
در زمان زنده بودن بنده را یادی نبود
وقت مرگم جمع آیید و ثنایم میکنید
.
ما گذر کردیم اماّ صد خبر بر من رسید
چه بیانی ، کار هایی در قفایم میکنید
.
پس رها کردم شما را دل بریدن بهتر است
دور باشید از برم لطفی برایم میکنید
ماکان جعفری