بگذار و بیا عمر دوباره آغاز کنیم
زندگی را زنده و با خود همراز کنیم
چون ماه تمام روشنی دهیم بر چهرۀ هم
بر بال شقایق بنشینیم و پرواز کنیم
عبدالمجید پرهیز کار
گرچه باشد در جهان هر چیز را شایستگی
چشم امید مرا، طالب وصل تو کرد
عشق پاکت را دل ناپاک منزلگاه نیست
من همان کورم که از عطرت هوای زلف کرد
چارهی خاک بیحاصل، غیر از آب نیست
عشق تو قلب فسرده، زنده چون خورشید کرد
علیرضا اکبری
قلمم آن روز که تو را شناخت، ترانه هایم را ساخت
چشمانم آن روز که تو را دید، انتظار را به جان خرید
برگه های دفتر ترانه ها گسست، آن روز که قلب تو را شکست
چشمانم اما هنوز منتظر که بیاورد دستی با خود قلمی
و قلمی با خود، واژه ای ترمیم گر را
نباید تو را دوست داشته باشم یا دست کم اندکی فقط
همچون سکوتی کوتاه، وقتی آهنگی به پایان می رسد ...
مهدی کمال غریبی
باز هم چه میشود سپیده بیایی بدیدار ما
من هم در قنوت باشم و تو باشی کنار ما
بازهم چه میشودسپیده کنم بوسه ازرخت
من درجوارتو باشم و توهم باشی قرار ما
هرگزبه داد من نرسیدی وتوآمدی به پیش
مارابچشم انتظار گذاشتی وبستی نوار ما
آغوش خود راباز کرده بودی و تو نازم کنی
ما رابآغوش کشیدی وخود گشتی شکار ما
دیدم که زخم کاری خوردی ودرد کشیده ای
جانم بسوخت و روح را بردهای ازحصار ما
دردت بجان من شود و من بمیرم به عشق
در راه عشق تو مرده ام این است شعار ما
سر را به بالین تو میگذارم و جعفری بدان
بر روی مزار تو هستم رفته است فشار ما
علی جعفری
سکوت کن
سکوت راهی است
به همه جا
بی نقشه، بی صدا
صداها
تو را از رفتن
از دیدن
از هر آنچه
باید، دور می دارد
سکوت کن
تا خود را
بشنوی
از درون
بی واژه
بی دروغ
آن گونه که هستی
نه آنگونه که می خواهی
سکوت کن
تا او
با تو سخن بگوید
با نسیم
با نور
با افتادن یک برگ
با موج، از دلِ آب
سکوت کن
تا آرام شوی
نه از بیرون
که از ژرفای
همان نقطهای
که خودِ راستینات
نشسته است
سکوت کن
تا بینیازی را بشنوی
نه از بودها
که از نبودشان
نه از داشتن
که از افراشتن
سکوت کن
تا دریابی
چیزهایی هست
که تنها
در سکوت
میرویند
مثل بذرهایی
در خاکِ بیادعا
سکوت کن
تا عشق را
بینام
بی نیاز
بی تکلف
دریابی
عشق،
نجوای آرامِ بودن است
سکوت کن
که رازها
پر هیاهو نیستند
رازها
پنهان میشوند
در صدا
و شکوفا میشوند
در سکوت
سکوت کن
بمان در نقطه ای
که هیچ صدایی
به آن راه ندارد
آن لحظه می شنوی
صدایی…
صدایی
که شبیه هیچ صدایی نیست.
طهورا عسکری داریونی
تبی افتاده در شعرم، غزلْ پرشور میلرزد
شب از طوفانِ اندوهِ دلی مهجور میلرزد
دوباره کنج این خانه، از این دلشورهی مبهم
تنم در پیچ و خمهای شبی کم نور میلرزد
صدای رعشهی روحم، به گوشم میرسد امشب
که در زندانِ تاریکِ تنم محصور میلرزد
شکارش کردی و رفتی، ندیدی ماهیِ قلبم
رها در ساحلی ویران، میانِ تور میلرزد
همین از دور دیدنها، مرا کافیست از عشقت
دلم، وقتی که میبینم، تو را از دور، میلرزد
تو میآیی سراغ من، شبی آکنده از محنت
و در دستان معصومت، گلی رنجور میلرزد
کنار بستری خاکی، برایم اشک میریزی
و من هم استخوانهایم، درونِ گور میلرزد
یاشار آرمون
چشمهایم
بهمن کردستان است
و قلبم خرماپزان خوزستان
بیا و پیکر واژههایم را
با نظامیترین شاعرانهها
از جغرافیایی برهان که آبهایش
در اسارت چشمها مردهاند...
لیلا_ظفری
صبرم تهی شد وآمدم بزن به حال نیک
همصحبت تو گشته ام بزن به فال نیک
ماهی برون شدی و تو نشستی به آینه
روح از وجود من جدا شد و بخال نیک
پاداش توراهم چگونه میدهم بیا ببین
درپارک باران هم نشسته ام به بال نیک
شوخی مکن که بنفشه هم میشودحزین
زخم زبان مزن که زنده ام به قال نیک
پیوندلیلی و مجنون هم ندیده ای ببین
پیوند خورده ای تو هم باآن مثال نیک
هرچند که جسمت نسیب دیگران بشد
دردامن جعفری نشسته ای با کمال نیک
ابیات مرا ببین که زنده میشود بعشق
باروح توآمیخته ام عشق رابه مال نیک
علی جعفری