زندگی من شده کوه غمی،
که دگر کس نتوان کوه به کاهی بکند
چه توانم بکنم، غصه مرا دیده کنون
غصه بر جان و تنم وای که مهمان شده است
و ندانم که دگر چیست که باید بکنم
به کدام ره بروم، خویش به ویران نبرم
رخت غم در دل من بند شد و پهن بشد، چه بگویم که دگر رخت ببندد برود؟
زندگی هست چنان خدمت سربازی که
به تو تحمیل کنند عمر خودت صرف کنی، نتوان معترض رفتن عمرت بشوی
نتوان حرف دلت را به کسی نعره زنی، نتوان خویشتنت را تو نجاتش بدهی
زندگی پوچ تر از پوچ تر از پوچی ماست
آنقدر نیست و پوچ است که میترسم از آن،
لحظه ای بعد نبینم گذر عمر گران
چه توان کرد؟ خیالش نکنی؟
آه من جرئت این کار و عمل را نتوان داشتمی
بکجا پای گذارم که غمش صفر بود؟
هست جایی که در آنجا نبود فکر و خیال؟
هست جایی که توان دور شد از کل دیار؟
گر چنین جای بگویند به من، ممنونم
میروم در شب تاریک بهار
که به سر منزل بی خویش رِسَم
و بگویم که هم از غم وَ هم از خویش و هم از خویش به تفتیش بسی دور شده ام...
امیرسام نامداری
خنده هایم... جای سیلی آبروداری کنید
بغض هایم... بی صدا، آرام تر زاری کنید
همدمی بر گریه هایم نیز پیدا میشود...
روبروی آینه اشکم اگر جاری کنید
ایستادم... پا به پایم چون نبود افتاده ام
دست رد بر سینه ام را دست ها آری کنید
کعبه ام دردست و مرگم طعم شیرین بهشت
عقل!... دل!... مُحرِم شوید اینبار دینداری کنید
تا به کوهستان اگر فریاد هایم میرسد
صخره ها... آوازِ این دیوانه را یاری کنید
داغ ها بر سینه ام پیداست اما طعنه ها!
کمتر آخر نارفیقان، مردم آزاری کنید
بعد هر اقرار بر لب زخم ها دارم ولی
واژه ها... انکار را هم نیز اصراری کنید
صخره ها، آوازها، انکارها، لبخندها
با دل دیوانه ام، با روشنی کاری کنید...
احمد روشنی
بالای بالاست
دستهایم
بر افراشته ام
سر در کوی عشق
بیرق سپید
با نفش دو قلب شکسته
نگار
سحرگاه
به صلیب می کشند مرا
غریبانه
کنار کوه بیستون
بجرم دلدادگی
نگار
یاد داری
رقاصی نسیم را
حرف های راستکی
کنار برکه ی سکوت
نگار
می فشارد گلویم را
حرفهای نگفته
دراخرین لحظه ی
زندگی نکبتی
نگار
چقدر زیباست
افق
لبخند ابرها
نگاه زیبای خورشید
و.....
پرواز پرستوها
نگار
اصغر رضامند
اگر لبخند تو باشد، شکوفا میشود دل و جانم
نسیمی میوزد بر من، که از وصفش حیرانم
به یادِ چشمِ تو هر شب، دلم دریا، نگاهم موج
درین غمخانه ی دلها، غزل می خوانم از جانم
نگاهت می دمد نوری ؛به عمق قلب خاموشم
تو میآیی و میروید هزاران گل در گلستانم
مسیر عشق تو روشن، پُر اززیبایی و مهر است
ومن دور از تو ، ای جانا گرفتارم ، به زندانم
اقبال" از نگاهت یافت، نوری در دل شبها
که میتابد، اگر باشی، به شعر و جان و ایمانم
احمد برزگری
کاش چناری باشم
پر از برگ و بار تازه
تا از میان شاخه هایم
پنجرهای بسازند کلاغان و گنجشکان
برای لبخند صبح خورشید
بوسه شب مهتاب در آسمان بهاری
و تماشا کنند از دور
کلاغان و گنجشکان
دلتنگی های آدمی را
بی آنکه خودشان عادتِ دلتنگی باشند
علی ربیعی
بی واهمه سر به آسمانت زده ام
با عشق به قلبِ داستانت زده ام
در سایه ی سنگین نگاهی، هر شب
خیمه به دو دستِ مهربانت زده ام
نیلوفر_سلیمانی
این دلم دیوانه بودن با تو را میخواهد
بوسه از لعل لب چون شررت میخواهد
مهر یار و نفس هور سماوات و زمین
نازنین، این دل من فقط تو را میخواهد
عشق ما شهره ی سوزان زمان گشت اما
این دل پیر، فقط عشق تو را میخواهد
بچشان ذره ای از طعم لب قرمز خود
به لبم که بد تو را میل و طلب میخواهد
چشم چون غمزه ی آهوی بلند پروازت
بکشد بند چو صیدی که دلت میخواهد
همه گویند به دل راه بده حب خدا ،
دل من سجده به درگه تو را میخواهد
نازنینا صنمم، مهر و همه هستی من
رخ نما کن به دلم که بد تو را میخواهد
حسین زراعت پیشه
جذابی و رخسار تو همچون ماه است
با ناز تو عشق با دلم همراه است
باید که همیشه حس کنم عطرت را
وقتی که عذابِ دوریات جانکاه است
مهدی ملکی