اجازه می دهی آواره ات گردم در این دنیا؟

اجازه می دهی آواره ات گردم در این دنیا؟
غلام حلقه بر گوشِ سراپایت شوم بانو؟

به رسمِ عهدِ دیرین، باز کن آغوشِ خود بانو
که من در بندِ عشقت، تا ابد رسوا شوم بانو

دو چشمت جامِ می، لب های تو رزی ز جنات است
از این مِیخانه لطفی کن، کمی ساقی شوم بانو


تو ماهِ آسمانی، من زمینِ تشنه ی دیدار
اجازه می دهی تا پای جان، شیدا شوم بانو؟

مرا با یک نگاهِ دلربا، تسخیر کن جانا
سپس فرمان بده، سربازِ بی پروا شوم بانو

تمامِ آرزوهایم، شده وصلِ تو ای دلبر
بگو با این امیدِ واهی ام، فردا شوم بانو؟

"غزل" از هجرِ رویت، زار و دلخون است ای جانا
بفرما تا به شعری نو، کنم دمساز تو بانو

امیرمحمد اکبرزاده

از گردش این زمانه ، می گیرد دل

از گردش این زمانه ، می گیرد دل
در مـوی تـو آشـیـانه می گیرد دل

چون طفل که بی قرار مادر باشد
از دوری تـو ، بـهانـه می گیرد دل

سید علی کهنگی

مانده باقی کوهی از غم بعد یک دم انفجار

مانده باقی کوهی از غم بعد یک دم انفجار
مردمانی رفته از دست و دمادم انتظار

در پسِ این حادثه انبوهِ بی فکریِ ماست
ما که داریم از ازل در خودستایی اشتهار

سر به سر اندوه و دردم در فراقت هموطن
مردمِ بی فایده آهسته و نم نم ببار

از میانِ آن همه شعر و ادب، تاریخ و شور
مانده در ذهنم فقط تک قصّه ی حلّاج و دار

لشکری بی پرده مانده بی سلاح و بی سپر
پشتِ میدان لشکری از اسب های بی سوار

درد این مردم نه نان است نه آب است نه مال
درد این مردم شده افرادِ تشنه روی کار

با من از اصلاح این غمباره میهن... هیس هیس!
خسته ام از این همه افکار در بند شعار

مسعود اویسی

تو همان سلسله‌ی موی پریشانی

تو همان
سلسله‌ی موی پریشانی

که حافظ می‌گفت
وای بر من!
که در این عصرِ معاصر
شده‌ام عاشقِ تو

ناهید ساداتی

نشسته در کنجی پنهان و تاریک

نشسته در کنجی پنهان و تاریک
در خلوتِ بی‌صدا و پرهیاهوی ذهن،
تو ، ای هنرمندِ نقاشِ روح،
که با قلمی نامرئی و رنگ‌هایی از جنس احساس،
روی بومِ تاریکِ دل‌ها،
تصویرِ امید می‌کشی.

تو نه فقط کاوشگرِ رازهای نهان هستی،
که شاعرِ بی‌کلامِ دردها،
و نوازشگر زخم های بی‌صدایی.

هر بار که گامی برمی‌داری،
نه فقط راهی می‌گشایی،
که قصه‌ای تازه می‌سازی،
قصه‌ای که در آن، تنها نیستی.

تو، در تاریک‌ترین شب‌های ذهن،
چراغی می‌افروزی که نه فقط می‌تابد،
که جان‌ها را به رقص درمی‌آورد،
و زندگی را به شعر می‌نشاند.

امروز، روز توست،
روزِ کسی که آرام ، بی‌ادعا،
در پسِ پرده‌های ذهن ، معجزه می‌آفریند.

به مناسبت روز روان شناس

گوهر سادات سالاری

از خدا خواستم فردایی دگر

از خدا خواستم فردایی دگر
پس بدو بستم امیدی دگر

در نهانم آرزوها کاشتم
من به فردایی دگر چشم داشتم

چونکه خود را اینچنین پنداشتم
سوختم از آنچه دیروز داشتم


من گسستم آنچه بد میداشتم
پاره کردم، جور دیگر بافتم

ساختم من بار دیگر راه خود
از درون توده افکار خود

در درون خویش دریا ساختم
سنگ ها را در کَفَش انداختم

از شکست ها پلکانی ساختم
بازوانم را قوی تر ساختم

خوب میدانم که فردای کنون
مثل امروز است، قدرش را بدون

مهدی صارمی نژاد

تو رفتی و دلم آتش گرفت از دردِ فقدانت

تو رفتی و دلم آتش گرفت از دردِ فقدانت
که در شب‌های بی‌تو، خفته‌ام در بندِ زندانت

چو بیدم در مسیر باد، لرزیدم ز طوفانت
نشستم پای طوفان، خسته از درد رقیبانت

مرا چون قایقی سرگشته در دریای چشمانت
شدم غرق نگاهت، ای مهِ روشن‌درخشانت

گل پرپر شده‌ام زیرِ قدم‌های تو ای ظالم
که خاکستر شدم در شعله‌ی سوزان هجرانت

هوایم تیره چون شامی‌ست بی‌مهتاب و بی‌رویا
گمم گشته‌ست در آغوش شب گیسوی حرمانت

تو ای عشق، آن‌که با خنجر به جانم زخم بنشاندی
سپردم جان به راهت، غرق در حسرتِ وصلانت

چو شمعی سوختم در خلوتِ تاریک شب‌هایت
فرو ریزم ز داغت، بسته‌ام دل به شبستانت

مرا چون برگ پاییزی به باد سرد انداختی
که افتادم به خاک از شاخه‌ی سبز گلستانت

ز هر سو ناله‌ام چون نی به گوش باد می‌پیچد
اسیرم کرده‌ای در دامِ چشمانِ فریبانت

نمانده هیچ امیدی در دل زخمی و تنهایم
مرا کشتی به یک لبخند، ای جانم به قربانت

چو موجی بی‌قرار افتاده‌ام بر صخره‌ی دوری
شکستم در فراقت، مانده‌ام حیرانِ جانانت

منم مهر شکسته دل میان کوه غم‌هایم
گمم کردی به یک لبخند در قلب پریشانت

علیرضا دارایی

ای رفته از دست..!

ای رفته از دست..!
ای غافل از کس..
ای بی قراری روزهای عاشقی..
باران،باران شهرمان را در پناه خود گرفته است..
دل من را چه کسی در پناه خود گرفته است؟
دریغا ای جان، که دیگر نیستی....
نیستی و پلک ببندی و به صدای باران گوش بنوازی...!


مهکامه شریعتی