ریسمانی به بلندای
ازل تا به ابد
آویختی،
تا مبادا ،
که گمکرده رهی،
سرگشته شود
در وادی.
ریسمان، حبلالهی،
وادیات، وادی عشق.
مبادا متفرق بشویم.
دوک در چرخش،
آغاز نمود:
ریسیدن،
بافیدن،
پیچیدن،
تا که کوتاه کند ره
به سرای بودن.
خود را برسانیم
به این چرخیدن،
رقصیدن،
آغاز کنیم:
بافیدن،
بالیدن.
با رقص دوک،
عاشق شویم؛
پیوند را محکم کنیم.
نخ در میان دست من،
دستان تو،
دستان هم،
ریسیدن آغازین کنیم،
پیچیدنی
شیرین کنیم.
ریسمان از سوی او،
نخ ز او،
وادی از او،
شعر وحدت را
سرایش می کنیم
ما سوی او.
طهورا عسکری داریونی
نم نم باران
جیک جیک گنجشکان
می رسه،به گوش
بهاردلنوش
درماسال زیبا
بگو،مرحبا!
همگی مدهوش
بدین،به من گوش
صبح سه شنبه
می رم مدرسه
بادلی،گلگون
میگم؛آخه جون
لبریزومالآمال
دراین سال سال
خدانگهدار
عزیزدلدار!
محمدبختیاری مرکیه
ایهام منی جام منی راه کدام است
این بی سبب دائم همراه کدام است
از ذکر تو شد غافل و مشغول دعا شد
دستم نزند تار دگر زخمه رها شد.
تابید به حکمت به دلم نور اگر گشت
شاید که نگارم کرمش باز شرر گشت
دیوانه به امروز و همه سوز دچارم
صیاد ازل کیست که او کرده شکارم
مستم کن و آندم به جهان جای ندارم
همراه منی شاه منی پای ندارم
بیدار نمی گردم از این شام سحر خیز
گویا به دلم نیست قدح باده دگر ریز
دردیست به اندیشه و آن نیز فریب است
دنیا همه راز است و جهان نیزغریب است
مکشوف زمانی تو اگر کاشف غیری .
شر در ابدیت شده تبدیل به خیری
طالع دیدار
چای سرد است و دلم گرمِ تماشای تو بود
شعـــــر، بیحوصله اما غمِ دنیای تو بود
باد میآمـــــد و یکریـــــز دلم میلرزید
هرکجا پنجرهای بود، به سودای تو بود
من به یک خنده شکستم، به نگاهی مردم
هرچـــــه آغاز گرفتم، همه پیدای تو بود
باز در کوچـــــهی باران، نفس افتاد به تو
هرچه افتاد در این فاصله، از جای تو بود
رفتی و ساده شدی قصهی تکراریِ عشق
ماندنی بودی اگر، گریهی فردای تو بود
شیرین از قلـــــهی اندوه به فرهاد رسید
کوه میریخت، اگر تیشه به معنای تو بود
رستم از معرکهی مرگ به تهمینه رسید
عشق یعنی دلِ جنگی، که تمنای تو بود
بیژن افتاده به چاهی شده زندانی عشق
دست منیژه ولی، ساقی رویای تو بود
و من امشب وسطِ کوچهی باران خورده
زیر یک چتر شکسته، همه دنیای تو بود
رد شدم از همه شهـــــر، از همه ی آدمها
کوچه در کوچه، خیابان، همگی جای تو بود
مهرداد خردمند
در چشم تو، بازی هر تقدیر چرخید
عاشق پر از غم شد، ببین دلگیر چرخید
وقتی سکانست داش آکل، پر غصه باشد
مرجان، کنار صخره بی تصویر چرخید
ببر نشسته در نقوش این پتوها
عاشق شد و در گوشه ای، چون شیر چرخید
عطار نیشابوری ام، سیمرغ هستم
صنعان دل ترسا شد و چون پیر چرخید
چون شمس تبریزی ببین، عاشق ترینم
در قونیه ای مولوی، او دیر چرخید
با خال هندویت مرا، تنها گذاری
نادر شدم، وقتی که آن کشمیر چرخید
وقتی شکستی آینه ها را، عزیزم
اندوه و درد و گوشه ی تکثیر چرخید
مجنونم و کوه و بیابان، جایگاهم
لیلی من با موی چون زنجیر، چرخید
دیدی پلنگ منزوی، در روی قله
ماهی ندید و شد پر از تحقیر، چرخید
مانند حافظ، فال های ناب دارم
هرچند که، شعرم چه بی تفسیر چرخید
وقتی کلیله خواندنت، صد رمز دارد
آهوی من، امشب به یک نخجیر چرخید
ای اصفهان، کاشی فیروزه شدم من
زاینده رودت، در پی تغییر چرخید
رضا روزگر
دوش در خواب بدیدم که خدا
گِل من را به سر موی تو بست
کوبهی عشق دلم را کوبید
ریشهام را به سر کوی تو بست
من شدم مست دو چشمان سیاه
که جهان را به نگاهی بزدود
شب من خیره به لب های تو بود
که دلم را به کلامی بربود
بردم از یاد غمی بود اگر
نغمه خوان بر در میخانه شدم
خانهام راه به گیسوی تو داشت
رفتی و دور ز این خانه شدم
تو بهار دو جهانی که منم
نوبهارم ز وجودت صنما
چهرهات را ندهی هدیه به میغ
تو چراغ فلکی رخ بنما
مهدی مزرعه
درد این قافیه ها را همگان می خوانند !
آنکه می آید و می خواند و می ماند ؛ او !
نَقل این شعر و غزل را همگان می دانند !
آنکه دل دارد و دلدار نَیآزارد ؛ او !
من نگاهم همه لبریز زحرف و سخن است
وآنکه از قصه ی پر غصه نمی نالد ؛ او !
روزها می گذرند ، حادثه ها می آیند ،
آنکه آخر به بر ِ مقبره می آید ؛ او !
" معنی کور شدن را گره ها می فهمند "
آنکه در چشم و دلم یکسره می ماند ؛ او
حسین قربانی