جرم من آن است که پیش از سحر

جرم من آن است که پیش از سحر
چون نسیم خورشید از دل شب راز کنم
سوز دل، آهوی وحشی شده‌ست
کز فراق همه قصه‌ را ز ابتدا راز کنم
پیش‌تر از طلوعِ صبح امید
حرف دل با لبِ پر ساز کنم
من گنهکار زمانم، که زود
نغمه‌ای ناب، به آواز کنم
ای که همدردی و روزن سوزی،
با دلم همدمِ دمساز کنم،
جرم اگر عشق بود، جان دهم
تا که این عشق سرافراز کنم
خون دل، رشته‌ی این قصه شد،
تا به شب، با سحر انباز کنم،
با تب تیز نگاهم به جهان،
پنجره بر دلِ دمساز کنم.
پوچان اگر، مزدِ شجاعت گفتند
جان فدای قدم راز کنم،
پیش‌تر از تپش ثانیه‌ها،
باز، لب تشنه‌ی پرواز کنم.
چشم در چشم خطر، بی‌هراس
راه بر قافله‌ی ناز کنم،
جرم اگر گفتن فرداست مرا،
سر به دل ربم آواز کنم

عطیه چک نژادیان

پرسیدند خانه امید کجاست؟

پرسیدند خانه امید کجاست؟
گفتم:
خانه‌ی امید،
کلبه‌ای بی‌در و دیوار است،
که مرزش
نه چوب است،
نه سنگ،
که دل است و لبخند.

خانه‌ی امید،
پنجره‌ای ندارد،
اما نور
از چشم‌های رهگذرانِ خسته
می‌تابد به درون.

خانه‌ی امید،
قفل نمی‌شود،
که هر که بیاید،
با زخمی یا بی‌زخمی،
جایی برای نشستن دارد.

خانه‌ی امید،
سقفش از دعاست،
ستون‌هایش از صبوری،
و فرشش از مهربانی‌های ناگفته.

آنجا،
باد اگر بیاید،
درِ بسته‌ای نیست که بلرزد،
آتش اگر بنشیند،
دل‌هایی هست
که خاموشش کنند.

خانه‌ی امید،
نامی ندارد،
نشانی نمی‌خواهد،
هر جا که دستی بی‌منت
به سویی دراز شود،
آنجاست.


مازیار ارجمند

کجاست فجر هدایت در این شبِ بی‌کران؟

کجاست فجر هدایت در این شبِ بی‌کران؟
طلوعِ صبحِ حقیقت از پسِ این دودمان؟

هوای شهر، پریشان در ازدحامِ غبار
زمین، ز دردِ هزاره، زخمی و داغدار

به خون نشست عدالت به تیغِ کینه و سود
دروغ گشته تجارت، حقیقت آلوده رود

سرابِ وعدهٔ پوشالی از افق برخاست
ز سودِ خسرَتِ مردم، پایهٔ قدرت رُباست

مدیرِ جاه‌طلب، بی‌هنر، فاقدِ خرد
چو باد بر سرِ صحرا، بی‌قرار و بی‌مدد

به ضربِ این قلمِ ناحق و سیاستِ خام
زمین، اسیرِ قلاده، زمانه در زنجام

وامِ فرزند و ودیعه، واژهٔ تهی به لب
چه مژده‌ای است در این خوابِ ابدی بی‌طلب؟

ز نالهٔ مادران، شیرِ خشک، گشته غمی
و پای بی‌رمقِ طفلان، صخره و همدردی کمی

غروبِ عافیت افتاده بر دیارِ خرد
و دردِ خاک ز پستی به قامتش مُزدد

روا نبود که این خاک شکوهمند و سترگ
به زیر بارِ خفت گردد چنین سرد و مرگ

ولی در این دلِ ویران، هنوز نوری هست
هنوز در قلبِ صحرا، امید شوری هست

اگر زمانِ گزینش چو صبح زاده شود
طلوعِ مُلکِ وفا از دلی گشاده شود

که ما ز خاکِ خدابخش لطفِ رحمانیم
پر از درختِ سخا، آشیانِ ایمانیم

به دستِ مردمِ آزاد، باغ خواهد شد
سیاه‌دودِ شبِ تیره، رنگِ ماه خواهد شد

سرودِ رزمِ مظلومان به گوشِ ظلم رسان
که بیدلان به پا خیزند، روزگار را بشکان

دلارِ وحشی و طغیان، چو دودی بی‌نشان
به عشق این وطن بشکسته می‌شود زمان

چه جان‌های پرشری در پروازِ صبح خُرد
که سایه‌های ستم را ز خاک، به باد سپرد

طلوع کن، ای ایران، ز خاکِ پاک و عزیز
که بخت، بیدارِ تو گشته، طلسم را بَریز

جهان به رقص درآرد ز شوق پاکیِ تو
زمین، طنین دهد آواز پایداریِ تو

ستاره‌ها ز ره برسند به شب چراغ شوند
ز خونِ گرمِ شهیدانت، آفتاب شوند

مپاش دردِ یتیمان، که نور امید تویی
مپای ظلمِ گران، که طلوع جاوید تویی

حافظ کریمی

دستِ بی‌دستِ تو افسانه‌ی مردان شده

دستِ بی‌دستِ تو افسانه‌ی مردان شده
آستینِ خالی‌ات پرچمِ ایران شده
بی‌تو در میدان چه بی‌رنگ است رنگِ زندگی
خاکِ راهت قبله‌ی دل‌های بی‌جان شده
پرچم هم هر صبح می‌گیرد به نامت اهتزاز
تا صدای غیرت از نفست جان شده
خاک می‌گوید: قسم بر زخم‌های بی‌صدا
دستت هم بی‌ ادعا، کوه است و طوفان شده
حسینِ بی‌دست، ای افسانه‌ی فتح و جنون
با تو جنگ زمانه، رو به پایان شده
دستِ خالی‌ات به از صد لشکر وجنگ بود
خاک هم از هیبتت سرباز طوفان شده
ای فدای دست‌های بی‌صدا، بی‌ادعا
نام تو در کوچه‌های عشق، عنوان شده
هر که مردی را به شوقِ نامِ تو پیموده است
در مسیر عاشقی، تا ابد مهمان شده
با تو پیمان می‌بندیم: بی نفس و بی‌پروا رویم
تا که در طوفانِ مردانگی رهینی ایمان شده
انگاریک دست صدا داردو زجهان و غوغا شده
نام خرازی است که فریاد جان شده


عطیه چک نژادیان

آسمان شکافته شد و تو باریدی،

آسمان شکافته شد و تو باریدی،
بر روحِ این خاکِ مرده،
زندگی آفریدی.
آسمان شکفت و خورشید،
با ماه یکی شد.
همدل شد وجودِ هر آنچه بود،
میان مرزِ اندوه و شفق...

زاده شد نگاهت،
در نگاره‌های بیشه‌ی امید...
کور شد، داروغه‌ی ستم.
گرفت دستانِ آسمان،
طفلِ گدای غم.
آغوش کشید مادر،
وجودش بی‌طلب...
بی‌طلب.


عسل عربگری

با حروفت آشنایم

با حروفت آشنایم
و تو چیره بر تاریکی من
چشمانم
رنج کشید تا به تابش تو عادت کرد
و تو نور در صدا
و صدایی
در نوری
به در کوفتم
پنجره گشودی
غبار جمع کردم و درد
نسیم شدی و به آرامش شیرینت دل بستم
در آتش تو
دود هم تلف نمیگردد
ای سرخ برهنه
تو یک ارتفاعی و لمس تو قاعده دارد
و شبنم
چکید
بر
پایِ گنهکارم
چنبره زده ام در خلوص
و این یک قانون است که
قطره ی آزرده
به جایی باز میگردد که از آن آمده است
من از این مدخل تنگ
لابلای
سنگهای بیشمار
تو را
میخوانم
که
کاری کن
کاری کن با این همه
مورچه های
کلاه قرمزِ
زندگی
ابابیلهایت کجایند
بلوط های مرا دزدیدند
سنجابی ام که به نجوای درخت دل سپرده
دارکوب همچنان میکوبد
فیل غران میکوبد
به تو پناه آورده ام ای دژ اشک
و به لاک تو فرو رفته ام ای قالب ضخیم
کاری کن ای طومار مقدس
که آواز تو
چیره بر هر نت لرزان خاک ست
هر چند که سنگ
در چشم ابلهان
کوه
شده باشد و در تاریکی غار
بلوطها را
مخفی کرده باشند

فرهاد بیداری

دریای بی‌کران،

دریای بی‌کران،
نه آب است، نه سکوت...
طوفانی‌ست که هر موجش،
کاخ‌ها را به آوازِ غرور و زاغه‌ها را
به زمزمه‌ی صبر می‌خواند.

ستارگان عاشق،
در شب‌های تاریکِ بی‌پایان،
چشمان‌شان نردبانی‌ست پوسیده،
که هر صعودش به قعرِ دنیای پر از گردنه می‌رسد.

دستان نیازمند را چه جایِ دعا؟
وقتی سایه‌بانِ آسمان،
به جز قهر، چیزی در ارمغان ندارد.
عارفان در خواب‌های سنگینِ معنا، گم شده‌اند،
و عاشقان، خون دل‌شان را لبخندی نقاب کرده‌اند،
تا خیابان‌های شلوغ را گواه نالیدن نکنند.

نیازمندانِ آبرومند،
غرورشان، پرچمی‌ست که بر ویرانه‌های نان برافراشته مانده
و شکم‌های سیمان‌ِ بی‌آبرو،
دهانی‌ست باز، برای بلعیدنِ بودن دیگران.

کاخ‌ها، قصری از غبار؛
کوخ‌ها، سرزمینی از سکوت،
و زمینِ تشنه،
چادر بر سر کشیده، در تمنای رحمت بارانی که نمی‌آید.

آب و هوا، اسارتِ فصل‌های خشمگین است،
و بر جایِ رودها،
حوصله‌ی ترک‌خورده‌ی خاک است،
که لالاییِ آتش در گوشَش زمزمه می‌کند.

اما امید...
امید شانه به شانه‌ی درختی پوسیده،
در عصرِ قحطِ ریشه‌،
هنوز سایه می‌فروشد،
شاید آسمان، شبی در خواب زمزمه کند:
«زمین بازخواهد گشت،
به جایگاهی که روزی رؤیایش بود...»

این‌جا،
شعر پایان نمی‌گیرد،
بلکه در نفسِ دریای بی‌کرانِ سوگ،
رود دوباره معنا خواهد گرفت.


حافظ کریمی

هی می‌گن آزادی قشنگه

هی می‌گن
آزادی قشنگه
آره قشنگه
ولی یه وقتایی
اون‌ قدرا هم خواستنی نیست
وقتی بدونی
تو هر راهی که بری
یه جور گم شدنه
وقتی دلت
به همین تکراریا خوشه
به همین دردای آشنا
وقتی یه گره کوچیک
تو بالات گیر کرده
و تو خودتم
نمی‌خوای کسی بازش کنه
آره  پرنده‌ای
ولی شاید
دلت نمی‌خواد
پرواز کنی
شاید
دوست داری فقط
یه گوشه بمونی
و آروم نفس بکشی
بی‌پر
بی‌بال
بی‌انتظار
تو قفس
تمام احساسم.
اما در این قفس
من آزاد شدم.
نفسم به تو
پیوسته‌ست
حتی در سکوت‌های
میان کلمات
یک دنیا از عشق در تو گم
شده که من هر
روز آن را می‌جویم.
و در فهم این عشق
هر لحظه بیشتر
از پیش در تو غرق می‌شوم.


ملیحه ایرانلو