| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
شب و سکوت و پت پت چراغ
گفتم چه در دل نهان داری که گل لبخندت شکفته است
و ستاره چشمانت میدرخشد
گفتمش "امید"
مسعود حسنوند
دل را می گویم
وقتی در بیابان احساس
نی می اندازد
شاید هنوز خورشید عشق
غروب نکرده باشد
علیرضا سعادتی راد
در این بندر، دل از داغی به خون افتاد
زمین لرزید و آتش بر ستون افتاد
صدای ناله میآمد زِ دلهای خموش
که در شعله، جان از استخوان افتاد
دلِ دریا، به تنگ آمد ز داغِ ما
که خون از چشم موجِ بیامان افتاد
شهیدانِ زمین، خوابیده در خاکند
که نامشان به لبهای جهان افتاد
ای ساحل زخمی، بمان بر پایِ اندوه
که صبحی بیستاره بر زمان افتاد...
محمد حسین زاده
چتر انداخته است
چشم هایت / در وجود من
اینک
غرق می شوم
در سیل اشک تو
ساناز قورخانه
پیشِ ما
آتش
مقدس بود
اما به دروغ
آلودهاش کردند
تا بیرحمانه بسوزاند و
به خود نگیرند.
حامد غیاثپور
کدامین خاک
بوی تو را دارد؟
که در هر قَدَمش
خون شهیدی
لالهای را از زمین
رُسته
خاکت
آباد
باد
که زنانِ تو
مَردانِ مَرد را
چنان در دامانِ پاکِ خود
پروراندهاند
که دلیرانه
کامِ اهریمنان را
در جامِ زهر
فرو بُردهاند
نامت
خاریست
در چشمِ بدخواهانت
و خلیجِ فارسَت
چنان بر بُلندای تاریخ
ایستاده
که آتش بر جگرِ دشمنانت
افکنده
بلکه با تحریفِ نامِ بزرگش
برای حقارتِ خویش
نامی دست و پا کُنند
کدامین خاک
بوی تو را دارد؟
کدامین خاک
زنان گُرد و نجیب
و مَردانِ یَل و شجاعِ تو را
دارد؟
کدامین خاک؟
ای ایرانِ جانِ من!
حسن حیدری
از خزان هرگز مخواه یاری رسان گل شود
کی دل پژمرده ، هرگز نغمهای بلبل شود.
بال و پر بشکسته را میلی به پروازش نیست
نالهای غمگین و شاید طعنهی محفل شود
دست بیتابم نمیروید ز خاک بیثمر
بذر بیبارم کجا یک مزرعه سنبل شود
چشم من بینور تو ، دریای شبهای غریب
کی به باران نگاهت ، باز چون ساحل شود؟
بر زمین افتاده را دستی بگیر و جان بده
ورنه این باغ از هجوم درد، بی حاصل شود
بر لب خشکیدهام جز حسرتی باقی نماند
اشک شبگیرم کجا خورشید روشن دل شود
باز هم نوحه سرای گل شد این شاعر چرا
تا که از این گریه ها خشمی دگر حاصل شود
صبر کن ای دل، که گرچه راه دور و سخت بود
هر کسی که گم شد از خود، عاقبت «واصل» شود
علی جهانیان
بلا می بارد بروطن هرشوم و صباحی
هردم ز گوشه ای صدای فغان وآهی
گهی سیل گهی طوفان گه آآآآآتش
مدعی خواب است .خدایا تو راهی
چه مظلومانه میسوزد بندر در آتش
عزیزان پشت میز رفتن واسه نگاهی
گرفتی عکس ات حال برگرد ای برادر
کنون بنداز بالا با افتخار آن کلاهی
دگر تدبیرت نیاید به کار . ای مدبر
هرآن بود خاکستر شد و ماند تباهی
وطن چه آمدبرسرت چنین آماج دردی
چرا چیزی نمی بینیم جز تار و سیاهی
به روی گنج این مردمان گشنه خفتن
آخرچگونه درون تنگ آب تشنه ماهی
چگونه نادان انداخت سنگی به چاهی
که صدعاقل نیافتن زین مشکل راهی
کدام معمار کج بناکرد این دیوار را
چوب اش خوردند مردمان بی گناهی
داودچراغعلی

