چه رازی در جهان پنهان، به هر ذره نمایان است

چه رازی در جهان پنهان، به هر ذره نمایان است
که گاهی مهر می‌بخشد، گاهی زهرِ هجران است

جهان چون دفترِ عشقی، نوشته با غبارِ دل
حروفش از جنون پر شد، کلامش بوی ایمان است

فلک پیمود ره‌ها را، به هر کوچه، نشانی داد
که در هر قلب، شوری از غم و شادی به پایان است

دل از عشق آفریده شد، زمین بر مهر برپا گشت
به این دریا که می‌نگری، عمقش رازِ انسان است

بخوان فاضل، ز این قصه که آغوشش پُر از حیرت
جهان با عشق می‌چرخد، دلِ عاشق چو پیمان است


ابوفاضل اکبری

من از تو گفتم تبارِ دوست داشتن کجاست

من از تو گفتم تبارِ دوست داشتن کجاست
من با تو گفتم تبارِ یکی شدن چه دور است
من همراهِ تو بودم و نفهمیدم چه قدر دوریم و نمی‌رسیم
من همراهِ خود بودم و فهمیدم چه قدر از خودم دورم
تو نبودی من بودم؛
باران بود و گلِ یاس.
یأس بود و هق هقِ بی وقفه ی من،
در خانه ای مِه گرفته از اندوه،
باز از تو میگفتم ای تبارِ هر چه باقی ست،
در فاصله ی آه و افسوس.
باز از تو میگفتم که دوست داشتن هدیه ای ست،
در مسیری که نگاهِ من هر چه می‌گردد آه و آه...
و دمادم بخارِ نفس هایم تحفه ای ست،
در تلاقیِ دو نگاه، در بُن بستِ کج و معوج زمان،
که نفس مرا میگیرد وقتی که تو نیستی،
تا نفسِ زندگی را بگیرم...
وای بی تو زمین گیرم... تو کجایی...!؟


رضا همایون

تو شبیه مادر من، غم ناتمام داری

تو شبیه مادر من، غم ناتمام داری
تو به گِرد آرزویت قفسی مدام داری

دل داغدار ما را نشود حریف صبری
تن تکه تکه ی ما نرود به قاب قبری

کمرم شکسته ای خاک ،ریشه ام گسسته ای خاک
کشتی قبیله ی من چو به گِل نشسته ای خاک


علیرضا مختاری

دل من، ز عشقِ دانش، شد شیدا و مست،

دل من، ز عشقِ دانش، شد شیدا و مست،

چون بید، در پایِ علم، شد خمیده و برخاست.

ز لبِ تو، چشمه‌ی معرفت، جوشید،

در دلِ من، نورِ حکمت، پدیدار شد.

سخنانت، چونِ باران، زِ آسمانِ دل،

سیراب کرد، اینِ تشنه‌یِ جان و تن، و دل.

هر کلامِ تو، مرواریدی درخشان،

که گنجینه یِ علم، شد، به دستِ انسان.

به راهِ تو، قدم نهادم، با جان و دل،

تا برسد، به قله‌یِ دانش، به هر چه دل.

زِ توشه یِ تو، به هر آنچه که آموختم،

شدم در این جهان، به هرچه که میخواستم.

تو، چراغِ راهِ منی، در شبِ تاریکی،

هدایتِ تو، به من، شد، روشنایی و زندگی.

تا ابد، سپاسگزارم، از زحماتِ تو،

ای آموزگارِ مهربان، ای دریایِ دانشِ خود
بی نهایت سپاس
"طرحواره هستی"

ای آموزگار، خورشیدِ دانش و هنر،

که بر جانِ ما، زِ مهر، می‌تابی، سر به سر.

با دستانِ مهربان، و سخنی دلنشین،

راهِ علم و معرفت، به ما می‌نمایی، در زمین .

در کلاسِ تو، چونِ باغِ پرگل و شاداب،

دانشِ نو، با شوقِ فراوان، می‌روید، و خواب

از دلِ ما، هراس و تاریکی می‌رود،

و در ذهنِ ما، روشنایی می‌تابد، و سود.

با هر درسِ تو، دلِ ما، پر از شور و شوق،

به سویِ دانش، گامِ ما، استوار و قوی،

سخنِ تو، چونِ شمعِ فروزان و روشن،

در دلِ شبِ جهل، می‌تابد، و دیر نمی‌شود.

ای معلمِ مهربان، به تو درود،

که در راهِ دانش، ما را، همی‌هدایت می‌کنی.

تا ابد، یادِ تو، در دلِ ما، جاودان،

و به نامِ تو، دانشِ ما، می‌درخشد، تو ء مان


سمیه بنائیان دستجردی

بنام نامی حکیم سخن،اولین معلم

بنام نامی حکیم سخن،اولین معلم
بخوان به نام پروردگارت که جهانیان را آفرید
اولین درس عشق را خدا در دل انسان آفرید
آن معلمی که برانگیخته شد برای هدایت بشریت
که اگر نبود این عالم نبود
و چه زیبا می گفت : «للهم اغفر للمعلمین»
و معلمی که می گفت:
«من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا »


بهمن فیرورقی

من همان سرو بلند قامت بودم

من همان سرو بلند قامت بودم که در میان صد باد و باران نشکست و خم نشد،
اما رفتنت به ناگاه ریشه هایم را لرزاندو مرا از پای انداخت

 و من ماندم و قامتی که دیگر رمقی برای ایستادن نداشت.


یلدا خستو

زیبا ترین نقش خدا روی زمینی

زیبا ترین نقش خدا روی زمینی
در گاه نگاهت
آبی دریا
سرسبزی جنگل
حتی خود تاریکی شب را
داری به ودیعه
از مرحمت دوست
نور از نگه تو ساطع به تمامم بشود جان
بی تا به قشنگی........
ای حضرت دلنوش.....
آغوش نگاهت بگشا جان
جا ده دل بی تاب مرا در دل و جانت
مشتاق ترینم که به دشت دلت آیم
هم صحبت تو باشم و با عطر کلامت
سرمست شوم در دل هر آن
اکنون دلم شو
تا لمس کند دست دلم
حضرت احساس......
موهای کمندت
از سمت تو ای منبع الهام
ابریشم احساس
صد واژه ی خوش بو
خوش عطر ترازهر گل زیبا
بر جان من و شعر من و آن من آید
جانم که توباشی و تو گردی
خوشبختی و عیش و شعف و شور
آید به سراغ دل و جانم
جانان دلم باش همیشه
زیر نگهت تا به ابد دار مرا جان
آغشته شد این دل
از سمت نگاهت به همان آن‌نخستین
لبخند بزن ای گل لبخند...
تا غَنج نشیند به تمامم
لبخند تو موسیقی موزون
لبخند تو آرامش جانم
لبخند تو تسکین
ای حضرت دلدار.....
از سمت نگاهت چه بگویم
دیوانه ترینم به تماشا
زیبا ترین نقش خدایی تو برایم
نقاشی ذی قیمت و بی وصف
از آن نخستین
دیوار قلبم
با تابلوی بودنت  ای ماه تر از ماه
زینت شدو زیبا
ای عشق نفیسم.....
ای عشق تر از عشق.....
زیبا ترین نقش خدا روی زمینی
با عشق تورا دوست بدارم
با عشق تورا دوست بدارم
با عشق تو را دوست بدارم


حسین گودرزی

اگر روزی سردی دستانت

اگر روزی
سردی دستانت
آتشم را خاموش کند،
وصیت می‌کنم
پس از مرگ،
مرا بسوزانی.
می‌خواهم
تا مغزِ استخوان،
گرمی‌ت باشم.
خاکسترم را
هر جا خواستی بپاش...
مهم نیست
تا وقتی
دستانِ تو
گرم باشند.


مسعود حسنوند