به گمانم گمان کردی از تو دورم
به گمانم این صدا است که از تو دور است
تو گمان کردی که در دل نیستی اما نه
در دلم ریشه دواندی و گل کردی بدان اما نه
نه، از این باب بگویم به تو ای جانان من
که گمان کردی از تو دورم اما نه
آرمین انصاری
به تلخی ها برایم حبه قندی
دهم دنیا برایت تا بخندی
نمی افتد نگاه نازت از مُد
همه عمرت برای من برندی
آتنا حسینی
تــا نگاهم میکنی چون غنچه خندان می شوم
درطریق عشق بازان مـــاه کنعان می شوم
گـر که گاهی از سـر لطفت به من سر می زنی
سرخوش از عطر حضورت شاد و خندان می شوم
دسته دسته گل بریزم اطلسی، یاس کبود
بـر سر راهـت نشینم خیس باران میشوم
قصــه عشـق تو را بر کوه و صحرا خوانده ام
در غروب کوه ساران ماه تابان می شوم
همچو طوطی نغمه خوان در بوستان عشق تو
درتمنای وصالت مرغی غزلخوان می شوم
مرغکی عاشق شوم در بند رفتار نیکوی تـو
هـدهـدم در جستجویــت ســوی سلیمان می شوم
عابری گـم گشتـه بودم در کوچه ی دلدادگی
گـاه گاهی دل تنگ نگاهت با دل و جان می شوم
در مـرام عشق باشد شعلهٌ جانسوز در سودای غم
در فراقت بــا غمت دست در گـــریبان می شوم
صدیقه جـُر
من
به جاودانگی
ایمان دارم،
روزی
شعرهایت
جای خالیت
را
پُر خواهند کرد.
ادریس حسینی
عشق، افسانهای گم نیست، حقیقت در وجود ماست
چراغی در دل شبها، که نوری در سرود ماست
اگرچه باد و بارانها، به هر سو ما را افکندند
ولی این شور جانسوزش، خروشی در سجود ماست
به هر ویرانهای دل بست، به هر دیوار شعری خواند
که نامش در نگاه ما، همان نقشِ کبود ماست
زمان میگذرد اما، دل از این عشق کی رَسته؟
که هر لحظهاش بهاری نو، بهاری از حدود ماست
بخوان فاضل، ز عشقی که جهان را نو کند هر دم
که این آتشِ جاویدان، سرودی در سرود ماست
ابوفاضل اکبری
به سر سرای دلم شور صد غزل مانده
نفس بریده ولی زندگی به دل مانده
به شوق دیدن تو رهسپار جاده شدم
نشد مسیر دل آرزو به گل مانده
فلک بچرخد و افسون تازه می سازد
امان ز دست فلک ، قسمت ام ، خجل مانده
به شوربختی دل ، ابرها تهی گشتند
ستاره خفته ولی ، ماه من کسل مانده
غم از خیال خوشی شادمان همی رقصد
که روزگار ببین، غصه در سجل مانده
شب نخفته کنون، خسته از سیاهی ها
زوال رفته ولی ، سایه اش خپل مانده
بیا دوباره مرا ، گرم صد بلایا کن
طلوع نما که هنوز ، خنده ات به دل مانده
طلوع چشم ترا ، یک جهان خریدار است
به آسمان بنگر ، جای یک پازل مانده ....
سیمین حیدریان
هر چه از من میگریزی باز در دام منی
توسن لجباز بس کن! آخرش رام منی
رنگ آزادی سپید و بخت آزاده سیاه
خود بهآرامی بیا که تو دلارام منی
سرکشی بس کن که سر شد عصر صبحت، بعدازاین
با شـب تـلـخـت طلـوع وُ شـور اَیّامِ منی
عشق و قدرت در مناست و چاره جز تسلیم نیست
در دل افتادی عزیزم! دیگر الهام منی
خوب شد که دارمت اما...چرا تو نیستی؟!
وای! مثل قبل باز: از جنس اوهام منی
علی صحرایی
منهایِ تو
همه جمع اند
دلتنگِ توام
و عشقِ تو
تقسیم شده بر قلبم
ضرب میکنم عشق را
در مشتقِ احساس
تا بر تو، رَسَم من
هر لحظه و هرگاه
هر ثانیه هردَم ..
هیچیک
عشقِ من حدی ندارد؛
حدِّ من بینهایتِ توست
در معادله یِ دل
مجذورِ عشقم «تو» شدی
و تابعِ هر نفسم، نامِ تو... شد!
آرش معتمدی