عشق است اگر چه اشتباه من و تو
بین من و تو همین گناه من و تو
دورند ز هم هزار سال نوری
منظومهی شمسی نگاه من و تو
محمد ناصر خدایار
ماه شب تارم، دلبر و دلدارم
آن نازنین مهربان آمد به دیدارم
آن روز که مهمان بود
زلفانش پریشان بود
از عشق و عاشقی گلم
گویا پشیمان بود
مدعی است طالب گنج
عشق و هجر و درد ورنج
تو زحرف یار خودت
خرده نگیر و هیچ مرنج
گفت دلبرم آرام جان
ای بلبل شیرین زبان
سخت است راه عاشقی
کی این تحمل می توان
مریم درزاده
بخارآب،سردشده
ابرشده
ابرسردشده
باران وبرف شده
جویبارها
رودها
دریاها
اقیانوس ها
...
خدا
بخارآبها
ابرها
باران وبرفها
جویبارها
رودها
دریاها
اقیانوس ها
محمدبختیاری مرکیه
من بهار بودم
فصل شکفتن و رویش
بینِ ما بوسههای آبدار و عطش عشق
میدانستم فصل تو برسد، خزان خواهد شد
هیچیک از ما مقصر نبودیم
ما فقط خودمان بودیم
همین و بس
مسعود حسنوند
غمی در سینه افتاده و غمخواری نمی بینم
دگر عادت به آن کرده و پایانی نمی بینم
زبانه می کشد هر دم شرر از آتش این دل
به جز دود و دم و شعله اِلمانی نمی بینم
به دل گفتم باید من بکاهم از غمت امروز
گرفته شوق پروازت ، پر و بالی نمی بینم
قلم برداشتم بنویسم و دل را رها سازم
شد آتش از لهیب آن ، قلمدانی نمی بینم
نهادم نیش آتشبار را بر صفحه ی دفتر
چنان رگبار آتش شد که دیوانی نمی بینم
مسعود خادمی
بارش باران شگفت انگیز بود
از پس اَبری که خوف انگیز بود
روز بود اما سیه پوشانده بودش آسمان
رعد و سیلابی که رعب انگیز بود
با خودم گفتم چه سرّی دارد این؟
چون علائم ها عجب انگیز بود!
اَبر گریان مشهد منظور داشت
تا که شد عصری که بهت انگیز بود
پر گرفتند جمع مردانی ز خاک
در سقوطی که سئوال انگیز بود
سیّدی از بهر آب آتش گرفت
داغ عظمایی که بغض انگیز بود
وصف ابراهیم و آتش قصه ها دارد هنوز
شد گلستانی که حزن انگیز بود
شاخه ی بشکسته دارد این درخت پر زبار
این که بر اَبرو نیارد خَم شعف انگیز بود
کاظم بیدگلی گازار
سر به سجاده زدم، عشق ندا داد: بیا
سخن عشق چه زیبا، به زبانم بنشست
دل به تاریکی شب بود و تپشهای سکوت
شور آن لحظه چنان بر رگ و جانم بنشست
الکلِ گردن یار است که دل را زده مست
مِی کجا بود؟ که این جرعه ز ساغر نگذشت
نور پیچید به زلفش، قمر از شرم شکست
شب فرو رفت به سجده، چو جمالش بنگشت
تا سحر مستِ تجلّیست دل از جامِ نگاه
نه طبیبش بُوَد این حال و نه درمانش هست
همه افسانهی هستی به نگاهی بگرفت
نقش آن چشمِ سخنگو به جهانم بنشست
سایهاش قبلهی دل بود و نفسهایش ذکر
هر که افتاده در این کو، ز دل و عقل گذشت
دل شد آن شب به تماشای رخش غرقِ نماز
سجده بر قامت یار آمد و ایمان بشکست
سامان مقالی
راز خود با تو بگویم ای خدا
مُردم از مکر و فریب و حیلهها
با نجابت با متانت با شرف
زندگی کردم ولی دیدم ریا
چشم گریان، دل پریشان، رخ غمین
مُهر بر لب ماندهام در زیر پا
با صبوری با گذشت و معرفت
سوختم خاکسترم مانده به جا
فروغ قاسمی
پیراهن آفتاب بر تن دارم،
تا در آغوشت،
گلهای عشق شکوفا شوند
و نور در هر گلبرگ
بوسهای از زندگی بگیرد.
سیدحسن نبی پور