هان ای آفتاب!

هان ای آفتاب!
ای زلالی همچو آب
ای نور
ای شور و شعور
ای روشنای پر ز حرارت و شور
تا ابد خوش بتاب
تا ابد خوش درخش
روی ماهت پر فروغ
مهرورز همچو چراغ


تاهمه مجلس از فروغ چراغ
گشت چون روی دلبران روشن

مجتبی اسکندری

*آشنا* می‌آمد!!

*آشنا* می‌آمد!!
آن غریبه ،
مگر کجای خاطره‌ها
پیاده شدم ؟

................................
...............................

در من،
هِزار
قِصه‌ی آرام
*سَرکشید*.
بهار ِجان خوش آمدی


شهره مرادی نرگسی

ریشه بستم در هوای چشم تو

ریشه بستم در هوای چشم تو
شاخه کردم در دعای چشم تو

سوختم چون شمع در آغوش درد
تا شکفتم در صفای چشم تو

نام شادی بر تو می‌خوانند، لیک
داغ دارم از وفای چشم تو


هر چه بالاتر پریدم در امید
بیشتر گم گشتم از جای چشم تو

من غمِ شادی به جان افکنده‌ام
مستم از جام بلای چشم تو

کامران حسینی

باغِبان وقتِ سحر غنچه ی آلاله ندید

باغِبان وقتِ سحر غنچه ی آلاله ندید

باد را گفت که در بندِ گران مایه که چید ؟!

پاسخش داد : که شب ماه در آن حوضچه دید

ریشه از خاک جدا کرد و به مهتاب رسید



سحرفهامی آهو

ظلم دنیایی که دیدم، تیغ غم بر دل نشانده

ظلم دنیایی که دیدم، تیغ غم بر دل نشانده
غصه ها جان مرا هم، تا به لب‌هایم رسانده

آن سراب مهربانی آن خیال کودکانه
روح پاک تشنه ام را، رو به هر سویی کشانده

آن بدی هایی که دیدم، آن همه نامهربانی
خواب نادانی و غفلت،از سرم دیگر پرانده

بعد عمری زندگانی، در جهان رنگ و نیرنگ
جز دلی پر خون و داغان، در بساط من چه مانده؟

ای تماشاچی رنجم وعظ بیهوده مکن که
کاسه ی صبرم شکسته، طاقتی دیگر نمانده

عاطفه میرزایی

ـ نه، وصل ممکن نیست،

ـ نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله‌ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله‌هاست.
صدای فاصله‌هایی که
ـ غرق ابهامند


سهراب_سپهری

رخِ دلدار در ماه است و امشب چَشم، بی‌خواب است

رخِ دلدار در ماه است و امشب چَشم، بی‌خواب است
دلِ خاکسترِ پروانه گرد شمع، بی تاب است

چه باکی دارم از تنهایی و تاریکی و ظلمت؟
خیال دوست در شب‌های تارِ من، چو مهتاب است

بیار ای اهل دل جامی که از باده وضو سازم
که امشب رو به سوی خانه‌ی معشوق، محراب است


چو کردی عشق را در زیر باران جستجو، بنگر
به چشم عاشق شوریده باران نیست، سیلاب است

ببار ای ابر بارانی به حالم، زانکه میدانی
سرشکِ دیده در هجرانِ جانان دُرّ نایاب است

ساجده نظیف

تن من حس تو را میشنود

تن من حس تو را میشنود
دل من روی تورا می بوید
روح‌من آمیخته با روح تو
در سرم حس‌و هیاهوی تو
پوستم آینه از حس لطیف برگت
جانم روی تو را میطلبد
چشم اما به حقیقت مدهوش
و نسیم نور تو را می جوید...

مهدی عارفخانی

رفتی وچشمانم سیل باران گرفت

رفتی وچشمانم سیل باران گرفت
غروب بی تو بغض ز جانان گرفت

بهر رفتنت تعبیری نداشت سرنوشت
شایدزندگی تورا زمن بهرتاوان گرفت

نیستی و من غرق در بی سامانی ام
چون باتو شد این من سامان گرفت

رانده بود ما را زندگی از آغوش خود
آمدی و باز مرا در بر و دامان گرفت

بارفتنت عشق را رها کردم نیمه راهی
چه کردی که دوباره دل درگریبان گرفت

درغربت ندانی بی تو چنان میسوختم
آن زمان که یادتو درجان فوران گرفت

مانده بودم دربرهوت و در زمستانی....
تا آمدی از شورعشقت یادبهاران گرفت

رفتی وبه ظلمت رفت همه هستی من
آمدی و نور جان سیاهی چو مه تابان گرفت

داود چراغعلی