شعر من زادهی باد است
او بود که روسریات را انداخت .
آه !
مادر آلودهی شعرم کاش با تو برمیگشت
هرچه باشد
باد آورده را باد برمیگرداند .
امیر دهقان
دل به سوی صحن تو، پر میزند هر شب مرا
عطر گیسویت گرفته، باد مشهد، شب مرا
ضامن آهویی و من، بیپناه و بیکسم
کاش باشی ضامنم، وقتی بگیرد تب مرا
با نسیمی از حریمت، درد جان درمان شود
ذرهای از خاک صحنات، میبرد کوکب مرا
روضهات باغ بهشت و گنبدت خورشید نور
هر که آمد، روشنی آورد در مذهب مرا
یا رضا، ای مهربان، ای لطف بیپایان خدا
دستگیری کن، اگر افتاد اشک شب مرا
امیرحسین قمچیلی
کو مشتری دنیای خود را میفروشم
این سهم اندک را ز فردا میفروشم
چوب حراجی میزنم بر جسم دنیا
بر مشتری نقد یکجا میفروشم
کو مشتری من آرمان بسیار دارم
تخفیف دارد آرزوها میفروشم
من از جوانی ها وصالی در خیالات
از کودکی دارا و سارا میفروشم
کو مشتری من در بساطم قلب دارم
یک قلب عاشق... یکه... تنها میفروشم
در دکه دل عقده هایی نیز دارم
سربسته مثل یک معما میفروشم
کو مشتری من وعده های پوچ واهی
دارم به قد ریگ صحرا میفروشم
در خط مژگان موج زد اشک دو دیده
آن اشک مثل موج دریا میفروشم
احمد صحرایی
وطنِ تازه ای ابداع کنم
آستینِ پیراهنم ، کرانه هایت را در آغوش کشید !
می خواستم
قلمم را به گرمایِ دستانت عقوبت دهم
جنگلی به آتش بدل شد !
کوشیدم لبخندم را به تصرف ِعکاس دهم
اندوه ِنشسته بر پلک هایم تو را تکاند !
هوا داشتم
واژه هایِ عاشقانه را
در خاکسترِ سیگارم دود کنم
ریه هایم فریاد زدند ؛
"دوستت دارم "
تنها تو ای صاحبِ ژرفناهایِ من ؛
می رانی ام
و در من می زیی
چونان دو خط ِموازی
که هرگز خوش ندارند
با هم
و
بی هم
باشند ..
ما را
افیونِ عشقِ تو
به هم پیوند میزند
و نیز از هم می گسلاند !
هان ؛
من در بند ِتوام
در خلوت ِتاریخِ پیاپی ..
زهرا نادری بیدسرخی
گاهی ز درد زخم کاری شعر باید گفت
گاهی میان بی قراری شعر باید گفت
گاهی برای اینکه جانت را به رقص آری
حتی زمانی که خماری شعر باید گفت
گاهی شبیه بلبل شیدای مست عشق
در جمع مستان افتخاری شعر باید گفت
گاهی شبیه عقربی افتاده در آتش
با واژه های انتحاری شعر باید گفت
گاهی شبیه مادر گم کرده فرزندی
در حالت چشم انتظاری شعر باید گفت
گاهی که رو در رو شدی با ظلم و اهریمن
بی واهمه با استواری شعر باید گفت
گاهی در این دنیای سست بی در و پیکر
آری برای مانذگاری شعر باید گفت
سهراب م صالحی
به وقتِ یک و بیستِ شب، دل از جهان بریدی
ز داغت آسمان گریست، تو خود به نور رسیدی
نه گریه کم شد از غمت، نه یاد تو فراموش
تو آن شهیدِ عاشقی، که تا ابد امیدی
نسیم دشتها هنوز، نفسزنان به یادت
ز غیرتِ تو میوزد، ز صبرِ بیحدت، نویدی
دل برایت آتش است، نگاه پاک و آرام
چگونه باور شود، ز خاک ما رفتی؟
اگرچه نیستی به چشم، ولی هنوز با مایی
تو روحِ جبههها شدی، تو در دل شهیدی
تو در سکوتِ شب شکفت، چو لالهای به میدان
بهارِ سرخِ بیبهار، به خاک ما رسیدی
ز خاک کربلا گذشتی، به قدِ ذوالفقاری
تو امتدادِ عاشقی، تو انتهای امیدی
نه مرز را شناختی، نه ترس را شنیدی
به عمقِ قلبِ دشمنان، چو برقِ خشم، دویدی
دل از دمشق و کاظمین، به عشق پاک شستی
تو آفتاب غیرتی، که در غروب سپیدی
عطیه چک نژادیان
باران انگشت شمار می بارد
از پشت شیشه های مه آلود قهوه خانه.
دختران رهگذر
ترانه ای تاریک می خوانند.
علی احسانی زاده
به قد و قامت دل
برای عشق جامهای باید دوخت
تن پوش انسانی
نیازمند این آراستگی ست
درکوران زندگی
یادمان نرود خود را بیاراییم ..
نیلوفر_ثانی
خدای آفریده می دانست خودش
که نداشته باشیم چشم برزخش
اگر این بود چه می شد عالمش
زنده نمی بود آن وقت آدمی به دست آدمی یانش
یا رب فقط بداند که چه بگذرد افکار خلایقا نش
پوران گشولی