خاطراتت را
با قلم مژگان و
جوهر عنابی لبهایت
می نویسم
در دفتر دل
سیدحسن نبی پور
عمری گذشت و از آن، ذوق حکایات آرزوست
بازم کرم نمایی قبلهی حاجات آرزوست
ما را شراب و خوان ضیافت نمیدهند
یک چای داغ و یار خرابات آرزوست
هر چند "فسانه بود و نشد" قصهی وصال
باری دگر، شنود و وصف خرافات آرزوست
محمود گوهردهی بهروز
امروز گسست های آبی تصویر تو را
از انعکاسش
در پیوستگی برخورد به آب
با نگاهم ربودم
تو
امتداد تفکر های حقیقی من هستی
و اینگونه است
که زلال همواره میاندیشم....
مهدی میرمیرانی
ای رب هر جمال دل از تو جان گیرد
هر ذره در زمین، از تو نشان گیرد
در خلوت شب نوا به لب دارم
دل با نوای تو، آرام جان گیرد
هر لحظه باتو چون شب امان است
با یاد روی تو، صبحی عیان گیرد
گرچه گنهکاریم، امید داریم باز
کرم تو بنده را، در آسمان گیرد
دستم به کرمت ودل پر ز مهر توست
این دل به عشق تو، بال و پران گیرد
ای نور هر نگاه، ای یار بیهمتا
دل بیتو بینوا، لطفی رسان گیرد
رحمی به عاشقی کن غرق دورانیم
بیلطف تو دل راه از جان گیرد
هرکس که نام تو، بر لب فکند جان ماند
این شادی از دلت، صدها نشان گیرد
ما بندهایم و بس، تو پادشاهیِ عشق
فرمان توست که، عالم زبان گیرد
عطیه چک نژادیان
باران میبارد
من با چتر یادگاری تو
امشب در باران
_ بر راهم .....!
با یاد تو و آن روزها
_ هنوز زنده ام .
خاطره روزهای سرد و بارانی
_ یاد گرمی دستان بسته تو
_ در بازوان شکسته من .
یاد عطر گیسوان تو
_ بر شانه های خسته من
یاد بخار دهانمان
_ در زیر سایبان
_ دکه کنار رود خانه
_ وقتیکه چای می نوشیدیم ....!
یاد صدای خسته تو
_ در گوشهای بسته من
_ در جنجال آرزوهای بی حساب تو .....!
چقدر باران کافی ست
_ ترا آفتابی کند .
امشب مرا:
شرشر باران و دلتنگی ناودان
بیشتر از همیشه
_ دلتنگ میکند .....!
چراغ های کم سوی
روی تیر
_ سایه های بلند رهگذران خسته
_ انعکاس سوسوی بی نور ِ
_ چراغ های بادی
_ بر سر در
_ قهوه خانه های نیمه باز ....!
بارانی ست
باد هم دست بر دار نیست .
و جای خالی تو را
در کنار قلبم
سرد و یخ زده فریاد میکشد .....!
دلم یک لیوان چای داغ میخواهد
با حضور تو در دکه کنار آن روزها .
در امتداد تر کش باران .
چقدر امشب تاریک و طولانی است
چقدر من از ما دورم .
چقدر این چتر بی حضور تو
تنهاست .......!
محمود رضا فقیه نصیری
کوه اگر باشی بدان دنیا خرابت میکند
همچنان دریا که باشی او سرابت میکند
قایقی گردی تو از جنس نگاه آسمان
میشکاند قایقت را غرق آبت میکند
غوره باشی در پس تاکی شوی پنهان و هیچ
حسرتش برگیرد و همچون شرابت میکند
روز روشن باشی و تابنده چون خورشید آن
آسمان را غم گرفته شب سیاهت میکند
خنده باشی از درون بر لب کنی رقصانه وار
میشکافد خنده ها را غم به جانت میکند
شانه ها را چون ستبری باشد و چون رستمان
با نگاه خشم خود افتاده خاکت میکند
تا که بر دوران بازی ناگهان کیشش کنی
او به ترفندی زده هرباره ماتت میکند
گر شوی سیراب ساغر لب به لب مستان او
یک شبه بی انتظاری تشنه کامت میکند
پخته باشی از درون و مدعای تجربه
او بخواهد هردمی را برده خامت میکند
گر شوی شهره به شهری بر لبان از نام تو
این فلک با هر کلک آن را ز نامت میکند
او زمانی بگذرد جان را که بر خاکش شوی
چون که بر خاکش شدی آنگه رهایت میکند
سید حسن موسوی زاده
عشق فرکانسیست
که اگر نشنوی
به نفرت کوک میشود.
باران روی هر خاکی میبارد
گل یا گِل از توست.
سیدحسن نبی پور
اشک افتاد،
برکه آواز خواند
عشق، شکوفه زد
در نور.
سیدحسن نبی پور
دلم برای غروب تنهایی
تنگ میشود
قرار نبود
اما این گونه شد
گوش کن
صدایش را میشنوی ؟
خیلی آهسته تر از
گل فروش زمزمه میکند
آن ورد
بی فروغ (فروغ)
با قلم درد آلود سیاهش
تمام شد
ایمان بیاوریم به فصل سرد
بحر تنهایی باران
بوی رمل های تکراری را میدهد
ای کاش تکرار رجز ها بودم
سنگین و استوار
همچون ای ساربان
نه اشتباه کردم
مثل ترک های لب فرهنگ
دلم برای پاییز سوخت
قرار بود باد باشد
ولی فریاد شد
فریادی از جنس سیگار
این بار نیاصرم نبودم
او شهید شاهد شهر پرآشوب
افکارش شده است
دانیال براتی