هِی نگو که خواب هایت چقدر سنگین است
دستی به رازهایت می کشم
و
می خوابم
قاسم بیابانی
گاهی تمام زندگی ات میشود همین ..
ایستادن روی پلی بی عبور ..
شبهای بیپایان،
قدمهایی که هرگز به مقصد نخواهد رسید،
و نگاهی که هنوز منتظر معجزهای در تاریکیست.
بیخوابی..!
مثال ایستادن روی پُلی ست که هیچ عابری از آن عبور نخواهد کرد..
من، اکنون بر روی همان پُل ایستاده ام..
بین "هزار قدم رفته و هزاران قدم باقی مانده..
با دستهایی که بعد از این همه سال هنوز خالی مانده..
بیصدا، بیحرکت، اما پُر امید..
امید به اینکه عابری راه این پل را بلد باشد.
بیخوابی..!
مثال جمع کردن سایهی خودت در مشتهای بسته است..
هرچه بکوشی سایه ای در مشتت اسیر نمی گردد.
عبور..!
دلم عبور میخواهد..
در نیمههای شب،
عبوری بی هوا و بی صدا،
فقط بیاید..
او نیامد و،
من ماندم و پُلی که هیچگاه نساختم اش..
مانده ام وسطِ راه بی عبور،
میان سکوتی که در حوصله روزگار هم نیست.
شب..!
هر شب،
از لابلای خوابهای بیصدا
عبور میکنم..
اما هیچ وقت نمیرسم.
بیخوابی..!
بی خوابی یعنی منتظر ماندن،
منتظر پیغامی که هیچ زمان فرستاده نمی شود.
گاهی پُلی خالی از عبور،
در شبِ بیصدا،
با قلبِ خسته،
می شود تمام دنیایی که برایت مانده.
من روی پُل مانده ام،
با دستهایی که سالهاست..
تنها بوی باد را به یاد می آورد.
بیخوابی..!
فکرهای باقی مانده از توست،
که هر شب دور آسمان افکارم میچرخند،
و هیچوقت فرود نمی آیند.
تو..!
شبهای بدون تو،
مثل راهیست که هیچ پایانی ندارد،
رفتن و نرسیدن،
سرابی که هیچگاه دوست نداشتم تسلیم آن شوم.
عبور..!
دلم هوای ایستادن روی پلی پُر عبور دارد،
پر از قدمهای بیقرار،
پر از دستهایی که هنوز دنبال کسی میگردند..
پر از قدم های امیدوار..
آری دلم بی خوابی در کنار طُ را میخواهد
سید مهدی حسینی
تو روشنتر ز هر رؤیا و من، به رؤیا مفتخر بودم
تو خورشید جهان بودی، من اما بر حذر بودم
تو لبخندی، پنهان در لباس نور جشن صبح
من اما ناظر حسرت، غریبی در به در بودم
تو آرام در دل طوفان، نسیمت شعلهور میشد
و من ویرانهای کهنه، پر از خاک شرر بودم
تو از جنس رهایی، اوج بیپروا شدن بودی
من آن دیوار بسته، در گریز از رهگذر بودم
تو را دیدم شدم خاموش، در آن دیدار آغازین
و خاموشی شدش حسرت که من، آن لال کر بودم
تو افسون نگاهت را به بازی ساده میدیدی
من اما در طلسم آن، اسیر یک ثمر بودم
علی انتظاری میبدی
زیر انگشتِ اشارهی سیب
چتری پهن کردهام
پر از هستههای بارورِ ابر
تا با چوبِ تر،
سرخزادههایش
نمایشِ آتش و باران بازی کنند.
و زمین
در انتهای خیابانِ/
فالودهفروشانِ دانمارکی
معشوقهاش را
به صرفِ نمایشی مخملی
دعوت کند.
فروغ گودرزی
می نویسد عشق،می خوانم عذاب
می کشد دریا و می بینم سراب
آسـمـان بـا مـن شـده نـاسـازگـار
بر من ای خورشیدِ جان دیگر متاب
عالم مستی چه میداند که چیست
آنـکه خـون دل خـورد جـای شراب
شکوهها دارم از این اقبال شوم
از لـحـد برخـیزم اَر روز حـساب
میزنـم آخـر به کوه ای دوستان
تا به کی او را ببینم وقت خواب
صد غزل گفتم برایش،ای دریغ
میکند اغماض از یک خط جواب
واسـع امّـیدی به کار خیر نیست
سیـر سیـرم دیـگـر از کـار صـواب
سید علی کهنگی
"به نام خداوند یزدان پاک"
همه ناگزیریم یک سر ز خاک
"جهان یادگار است و ما رفتنی"
همی داد باید همی مردمی
"یکی زود میرد یکی دیرتر"
نبندد کسی ره برو در خطر
"چنین است رسم سرای سپنج"
گهی پر ز نعمت گهی پر ز رنج
"چنین است رسم سرای فریب"
همانا که جز غش ندارد نصیب
"مکن بد که بینی به فرجام بد"
یکی روید از خاک بد تخم بد
"دراز است دست فلک بر بدی"
تو نیکو مدارش اگر سرمدی
"به رنج اندر است ای خردمند گنج"
به دیگر بدادند و ماییم و رنج
"بخور آنچه داری و بیشی مجوی"
طمع را بکوب و قناعت بجوی
"نباشد همه نیک و بد پایدار"
تو نیکو بمان در جهان نامدار
بهروزکمائی
یک صبر زرد فام
قلاب زندگی
پوسیده در نقاب
بی عطش و شور زندگی
تقدیر بی مثل
احوال پرتنش
زنجیرها به فهم
افسون بی شمار
مرداب حال زار
یک عشق بی مثل
آهنگ زندگی
رخنه به حال زار
زایش به حد فهم
جاری چو کرخه ، چو نیل
پیدایشی نوین
درکی به فضل ماه
بختت بلند
جامه ی فهمت سپید باد
الهه رزاز مشهدی
وطن آرام در آغوشِ حماقت می سوخت
ترس زُل می زد و سَربندِ شجاعت می سوخت
سایه ی ظلمِ تبر در دلِ اندامِ رفاه
درد می ریخت و احساسِ رضایت می سوخت
حق زمانی که عدالت درِ دولت می بُرد
زخم می خورد و قدم های حقیقت می سوخت
فتنه ای تور به اندازه ی دنیا می بافت
تارو پودی که در آن نبضِ شرافت می سوخت
دار می زد غم و حسرت، سرِ هر عاطفه را
بس که در حاشیه ققنوسِ سعادت می سوخت
سرعت فاجعه با عقلِ عمل می جنگید
که طبس یکسره در معدنِ غفلت می سوخت
مثلِ پروازِ زمین خورده ی اقبالِ هُما
زندگی غزه تر از کودکِ غربت می سوخت
قلبِ جنگ از تپشِ صلح، نفس می دزدید
وَ وقیحانه بشر، در تبِ نفرت می سوخت
کاش از بسترِ افکار، خباثت می رفت
کاش با موشکِ تدبیر، حماقت می سوخت
مریم کاسیانی