ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
یک سال دیگر هم گذشت
و رنج تو با ما بماند
و درد تو در تو بماند
یک سال دیگر هم گذشت
و درد تو درمان نشد
امسال هم دردی دگر
افسوس و هرمانی دگر
در رنج و اشک و درد تو
در رنج و اشک و درد او
در رنج و اشک و درد ما
افسوس تغییری نشد
افسوس از عمری که رفت
افسوس از رویای خام
شاید حریفت می شدم
شاید حریفم می شدی
این رنج ،این رنگ رخت
هر روز ما را آشناست
تدبیر می باید تو را
باید برقصی بی امان
باید که در صلح آوردی
خود را
جهان را
دیده را
باید جهان کامت دهد
رسوای رسوایش شوی
رسوای رسوایم کنی
ای مهربان
زود آشنا
ای آستان دردها
تدبیر کن
رقصی بکن
تغییر ده اوضاع را
الهه رزاز مشهدی
بالله که فراق یار با دوست خوش است
وه جامه دریدن پی ابروی خوش است
وان زنده دلان و ما دو و سه ژولیده
این کهنه قبای بی تعلق دیده
گه بهر دعا به آسمان دل دادیم
دل نه ، که رخ این تن محزون دادیم
اندر پی یار راهب دیر شدیم
مرداب نشین کوی رویش شده ایم
بر آنچه سخی بود کمان بر چیدیم
چون کنده رها و بی دل و دود شدیم
ما پی ادب دست به تسلیم بریم
وهمی که نبودست به تقدیر بریم
حسن دل یار بی دل و مستم کرد
بوی دم وی واله و شیدایم کرد
عطری که نسیم بر تن گلها ریخت
برگی که بنفشه بر سر خاک فشاند
گلبرگ گل رز آن چونان آشفته
پونه به بر خاک دو دست آغشته
عطر تن او خاک تن بوته شده
اشک رخ ما آب دهد بوته ی رز
پیچ تن پیچک به تن تاک کهن
درد خم او به سینه دشت و دمن
الحمد که بی تعلق و حیرانیم
فراش نه ایم جهان به خاری دانیم
شاعر الهه رزاز مشهدی
چندان که فراق یار با دوست خوش است
وین جامه دریدن پی ابروی خوش است
ما زنده دلان و آن دو و سه ژولیده
این کهنه قبای بی تعلق دیده
ما بهر دعا به آسمان دل دادیم
دل نه ، که رخ این تن محزون دادیم
بر خاطر خود دو سر ز پا بر شده ایم
مرداب نشین کوی رویی شده ایم
بر آنچه سخی بود دو دست بر چیدیم
ما کنده ی آشفته به رودی شده ایم
ما پی ادب دست به تسلیم بریم
وهمی که نبودست به تقدیر بریم
بوی خوش یار این چنین مستم کرد
عطر خوش یار مست در مستم کرد
عطری که نسیم بر تن گلها ریخت
برگی که بنفشه بر سر خاک فشاند
گلبرگ گل رز این چونین آشفته
پونه به بر خاک دو دست آغشته
عطر تن من خاک تن بوته شود
اشک رخ تو آب دهد پیچک را
پیچ تن گل بر تنه ی تاک نشست
مست از رخ یار پیچک و پونه و هست
مبهوت نشست هین چه بی تاب نشست
الحمد که بی تعلق و حیرانیم
فراش نه ایم جهان به خاری دانیم
الهه رزازمشهدی