سـُوختم،آتش دِل جُز تو کِهِ خـامـوش کُنَد
چه کسی جُــزتـو،بِه دادِ دلِ مَـن گوش کُنَد
مَـن نَخواهَـم، کِــه کَسی باخَـبَر از سُوختَنم
داد آرَد مَـدَدی، وَرنَـه کِه خُـود جــُوش کُنَد
نَه صلاح هَست بِگویَـم نَه شَوَد رازَش کَــرد
آتََـش راز نَـهان سُـوزَد و مَـدهُــوش کُنَـد
آتِش اَز هَــر طَرَفـی شُعله خـامـُـوشَش بـٰاد
جُـز تو، کی دانَـد و آتَش شُدهِ، آغـوش کُنَد
رِهُ مـیخـانِه، بِـگـیرَم کِه گَر این سُوز صَـلاح
ساقیا ،می بِـدهِ تـا شُعله ئ دِل، نـوش کُنَد
گَـر تـَـوَکُـل، بـِـرَسَـد، آه، زِ دِل، نـَزد خـــدا
دَست پـُر، آیَـد و، دِل، سُوز فَــرامـوش کُنَد
محسن ستوده نیا کرانی
مجنون دورانم من، حیران و سرگردانم من
سرمست ز سودای تو، بیخود ز خود و جانم من
چون باد سحرگاهان، در کوی تو حیرانم
آوارهی این صحرا، دیوانهی بارانم من
هر لحظه که دور از تو، افتد نفسم لرزان
چون شمع شبانگاهی، در آتش پنهانم من
ای قبلهی دلها، ای قبلهی جانانم
بی تو دل افسرده شد، بی تو پریشانم من
گر شوی لیلای من، جان دهم بر پای تو
جانم از آنِ تو شد، جان فدای جای تو
بی تو نه جان آرام، بی تو نه دل درماند
هر نفسم با یادِ تو، چون نی به فغان مانَد
در خلوت شبها ،دل نالد به هوایت باز
چون مرغک بیپروا، در دام تمنایت باز
ای آرزوی جانم، ای قبلهی ایمانم
گر تو شوی همراهم، گم گردد این زمانم
محمد حسین زاده
اگر آن ترکِ زیبا رو دمی آهنگِ غم سازد
جهان را با غمِ چشمش به رنگِ محشر اندازد
ز چشمش بادهی مستی، ز نازش فتنهی دوران
که دل را بی خود از خود کرده و با ناز می سازد
ندانَد حکم مستی را ، چه باشد در مسلمانی
مدام این شیخِ مومن را ، سبویش مبتلا سازد
ز یک ابرو دو صد فتنه ، ز مژگان صد هزار آتش
که هر زخمی ز چشمانش، گمانِ مرهم اندازد
لبش تفسیرِ عشق است و نگاهش قبلهی معنی
در آن محرابِ ربانی ، روان از تن جدا سازد
چو خندد، باغِ رضوان را شکوفان گوهر افشاند
چو نازد، عرش اعلا را به خاکِ عشق بنوازد
مگر خورشیدِ عالمتاب، زان رخسار وام آرد
و ماه از چشمِ زیبایش طلسمی شبنما سازد
اشارت گر کند، جان را ز بندِ خاک برگیرد
هزاران واژه برخیزد، اگر دستی به ما سازد
دلم گم گشته در چشمش، ندانم کی رها گردم
که با یک خنده ی شیرین، مرا دیوانه تر سازد
سامان مقالی
چشم های تو زیبای ناپیداست
آیه های مهرند که
هر صیح
میخوانم آن ها را
خیره شدن به چشم هایت
عاشقم میکنیدهر روز هزار بار
مرجان احمدی
زان بیش زنده مانده ام ای مرگ از خودم
حتی برای گریه به دردت نمی خورم
من را به چار میخ صلیبی بکش ز درد
قاضی تو باش و شاکی و محکوم خود منم
با خاطرات تلخ غریبم چها کنم
وقتی به حال زار خود از گریه ها پرم
من را برای سر زدنم آفریده اند
با من چه می کنند که خالی است آخورم!
حتی اگر بهار از این سوز می رسید
در فصل سبز گریه کنان باز شرشرم
بندم اگر به دست خودم وا نمی شود
از خود که هیچ از همه این بار می برم
مرتضی پورغلامحسین
زل زدم به آیینه ی خانه ام
او از من و من از خود خسته ام
رگ به رگ استخان به استخان این تن درد دارد
از دل نگویم که راز های مگویی دارد
تو اما ستونِ من داری گوشِ شنوا؟
تا چشم ببندم امشب از طنابِ دار؟
به تنهایی من به شب های سیاهِ اهواز
به تو، به ایلِ بزرگم در روستا
به قصه هایی که شنیدن دارد
به آغوشت که امشب من را کم دارد
به اشک هایم که سرازیر است
به قرص های اعصاب که دامن گیر است
یه این هستی شوم به صدای روحِ من قسم
یک بار به من گوش بده من مردم از درد عصب
مأوا مقدم
پیوسته چتر شب بر سر دارم
با او دوستی والفت بی شرر دارم
شب های سکوت همراه من است
نجوای عاشقانه با دشت وقمر دارم
عبدالمجید پرهیز کار
من گرفتار شبم در پی ماه آمدهام
سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام.
آمدم تا که بنوشم جرعه ای عشق تو را
لیکن از عشق فقط دیده به ظلمات تورا
آمدم تا که برم زین مجلس و آفاق ها
رنگ آرامش و امنیت و چادر شب ها
بعد از آن خون جگری کز دل ماه ریخته بود
دگر از پاکی دامن به ستوه آمده ام.
گفته بودی که نگه دارِ دل و جان منی
لیکن این جان و دلم صد پاره آوار آمدم.
فاطمه زهرا خمری