من مشتاق آرزوهای توام

تخته سنگی
صورت زخمی
در آغوش
این مه قد کشیده بر کوهستان
و نهیب عقابی طلایی
از فراز آسمان
و دو کبک
که پرواز را زیر پرهای بوته ای زمزمه میکردند
زیر باران مانده بودم
تویی در من بود با طعم چایی کوهی
و ترکیب را
زمزمه میکردم
به پونه ها سایه میزدم در خیال
و لاله ها را پرپر
ناشا
ای چیره بر فریب ، دیدم
تو بهتر چیده ای
که از شیب ، محرابی برای باران ساخته ای
و ریشه ها در آن وضو میگیرند
و من
چون زائری خسته
که همچنان در گل و لای بودم
عریان شدم از خیالات
در آغوش بکر تو
و دانستم
که خرد
بذری ست که بدون هوای تو
جوانه نمیزند ناشا
آرام آرام
تن را
سوار بر اسب رام شده ی روح
به جاده رساندم
با مشکی پر شده از آبهای بی ساحل آسمان
که از فلق سرچشمه گرفته اند
من
تمام تارهای گلویم را
با الفبای تو
سیراب کرده ام
ناشا
و قلبم را
چون نیلوفری آبی
برای تپیدن نور تو برهنه کرده ام
ناشا
من مشتاق آرزوهای توام

فرهاد بیداری

من یه شعر براش میگم... .

من یه شعر براش میگم... .
رفته ام من در مسیری انتهایش را نمیدانم که چیست...
مانده ام حیران و سرگردان دلیلش را نمیدانم که چیست...
من تهی من هیچ من راز مگو...
من در بندم نمیدانم دلیلش را که چیست...

باد ...
آفتاب نیمه جان...
من کجایم؟!
مقصدم را من نمیدانم...
فقط ؛
تکیه دادم بر کسی که هیچ ٫نمیدانم که چیست ...
چشم بر مییندم و تا انتهای راه را...
خواب تا مقصد...
مقصد را نمیدانم که چیست...

سحر زارعی

هزاره هاست آینه ها می شناسنت

هزاره هاست
آینه ها می شناسنت
و تکریر واژه هاست
در اندیشه ی تحسر که جمود می بست !
آری هزاره هاست
که رویای باکره بر حریر قدر ناکام می ماند
و هلهله ی روسپیان بود
که استه ی پرهیزکار خیال را می شکست !
لیک جلباب رهیدن درید
دلی که کفن پوش خونابه ست !
و چشمانی که خاک می خورند
بر فراخی چروکیده ی انتظار ..
هماره تهی می گشت
دستانت از حاصل هرآنچه بود ونیست !


زهرا نادری بیدسرخی

ابر افتاده به دل آسمون

ابر افتاده به دل آسمون
پشت پنجره یه دل تنها
کوچه رو تر کرده با گریه هاش
قهوه سرد و حرف نا تموم
شاید این بغض یه روز بترکه .....


امیر جوادی

در دریای طوفان هستی، در قایقِ وجود

در دریای طوفان هستی، در قایقِ وجود
به خودآگاهی رسیدم، در سکوت و در سجود

نسیمی ز مهر و عشق، در بادبان فضیلت پیچید
به بیداری رسیدم، دور از هیاهو و تردید

چو سکاندار خویشم، قایقم از جنس نور
نظمی ز آگاهی، در دل جامعه‌ام مستور


ز مهر پدر فانوسی بر شبِ خردم افروخت
صدای گرم مادر، تلاش در سر جانم آموخت

از هر سوالی ، جان گرفتم چون سپیده
هر لحظه درس تازه‌ای، ازشب تار رسیده

کتاب عمر را ورق زدم به شوق فهم ناب
به خط دانایی ، رَستم ز خواب و حجاب

نه در افراط شکوفا شدم، نه در تفریط پژمرده
میان راهِ روشنم، که از خورشید عالم تابیده

در کوچه خدمت ،به عهد و مهر دل بستم ، بی صدا
که از عدالت ، دل یابد نفس ، با ندا

نه تخت شاهی‌ خواهم ، نه تاج قدرت و نه غرور
مرا بس است خدمت به خلق، در سایه‌ی کردار نور

رامین صادقی زاده

از روزنه ها

از  روزنه ها
فقط تو
به دقیقه های ساکن در خیالم
سرک می کشی
و منِ ناگزیر از تسلیم
به سخاوتِ بی نهایتِ تو
دخیل بسته ام.


#مطهره احمدی

کهکشان در دامن رنگ

کهکشان در دامن رنگ
هم اشک می چیند
هم نفس ستاره ها
کاش شبی که ماه
در رنگ سرخش
کامل شد
مرا می دیدی
تو را در دامن کهکشان
با ستاره آرزوهایم
هم آغوش می کردم
.......................

وقتی آخرین سکوتت
به معنی تسلیم باشد
در موجهای دریایی
که طوفان می بلعد
هر جنبنده‌ای را
تو آرام و رها می شوی
در آخرین سکوتت
وقتی معنی درستی
برای همراهی دریا باشی
حتی اگر بلعیده شوی
در عمق
دریا .
جایی که دریا تو را دوست دارد


فیروز ایزانلو

ای طلوع آفرینش ، در بهار زندگانی

ای طلوع آفرینش ، در بهار زندگانی
با تو هستم ای نگارم ، در نگاه مهربانی

هستی این دل تنها ، با غرور جاودانی
تو را می بینم اینجا در هوای آسمانی

ای غریبه آشنا شو ، با من و ما هم زمانی
در مسیر عشق آییم ، همسفر همراه مانی

در هوای با تو بودن ، در خیالت کهکشانی
در مدار با تو بودن ، هم مسیر بی کرانی

تو مه و ماه منی تا ، تا طلوع زندگانی
در پس آفتاب روشن ، تو نگارین نگاری

که چه گوییم در این بیت ، تو چنین خوب چرایی
به ته قصه رسیدم ، تو ظهور آفتابی

بهنام پاشا زانوس

از خواب چه می‌خواهی؟ بیداری آشفته است

از خواب چه می‌خواهی؟ بیداری آشفته است
یک عمر در این کابوس لبخندم این گفته است

در کوچه بی برگشت آواز کسی پژمرد
چشمان توام انگار از خاطره‌ها دل برد

هر حرف که می‌گویند زخمی به دلم باشد
هر پنجره ی بسته تصویر قلم باشد

دل خسته و بی رویا دلتنگ به هزار امشب
با گریه ی بی‌علت با بغض گره در لب

باران که نمی‌گیرد این ابر فقط تیره است
این شهر پر از فریاد اما همش سیره است

یک عمر خودم بودم این خود به اسارت رفت
با طعنه و با تردید با سایه به عادت رفت

دل را به که بسپارم وقتی همه بی تابند
وقتی همه شب‌ها را با مرثیه می‌خوابند

آن کودک پر از رویا در من به گناه افتاد
در جاده ی تردیدم هر گام به چاه افتاد

با هرکه سخن گفتم دیوار شنیدم من
جز سایه خود هیچکس همراه ندیدم من

با هر نفس آخر این بغض نفس می‌زد
دیگر دل دیوانه سر را به قفس می‌زد

ای عشق فراموشم ای خاطره ی خاموش
برگرد که بی تو نیست حتی به جنون آغوش

من ساکت و سرد اما در من دل طوفانیست
دیوانه‌تر از دریا دیوانه ی بارانیست

من شاعر بی لبخند در خود شده ام مرده
در وسعت اندوهم صد قافیه پژمرده

باید بنویسم باز این راه ندارد سود
هر خط قلم فریاد هر بیت فقط تب بود

پس آمدنم کافیست رفتن شوم از امروز
این راه به سرگردیست این عشق فقط کابوس

وقتی که فقط سایه است وقتی که فقط درد است
ماندن تو در این راه رفتنت به لب مرگ است


محمد خوش بین