"انسان" جان،

"انسان" جان،
در ژرف ترین نقطهء کوه یخی،
که قله اش پیداست
نگاهت را شنیدم،
وَ بُغض‌‌َت؛ پای درخت چندصدسالهء محتضر را، بارها زیسته‌ام ...

به غربت این غم:
چشمانِ خنثی،
زبان‌های قاضی،
وَ گوش‌های سنگین را،
طاقت بیاور!


که گاهِ "رهایی"
ارواح گیاهان،
عاشقانه ...
در آغوش‌مان خواهند گرفت؛
که به "آدم" امیدی نیست

علی لشگریان

در لابلای حسرت‌هایی

در لابلای حسرت‌هایی
که در دل پرورده‌ام،
چشمانت تنها،
همچون شمعی خاموش،
در قاب خاطره‌ها می‌سوزد
و آزار می‌دهد.
تصویرشان همچنان با من است،
آن‌جا که هیچ زمان
هیچ‌چیز به جز یاد تو نمی‌ماند.

سیدحسن نبی پور

برگ برگ دفترخاطراتم

برگ برگ دفترخاطراتم
راکه ورق می زنم
فقط توهستی ودیگرهیچ

سیدحسن نبی پور

پاک‌کن

پاک‌کن
شیشه ی
غبار آلودِ پنجره را،
می بینی...
حتی یک ستاره
در
آسمانت نیست!
ستارهِ ساز
نمی شوی؟


سید ادریس حسینی

جستجو میکنم تورا در خواب

جستجو میکنم تورا در خواب
اینجا تمام کابوس ها شیرین است
سخت است به سمت رویا رفتن
وقتی که این مسیر غمگین است
مردمان دسته دسته کوچیدند
به سمت کابوس های رنگارنگ
چونان غرق در عالم کابوس
که ندانند ، حقه در کار است
اما در آسمان نوری تپنده
فریاد میزند که این خواب است
هرچند سخت است برای سنگی سخت
که به آسمان نظاره کند
برای سنگی که رها گشته
فرو رفتن در مرداب تقدیر است
اگر روزی نوری تابید و دل
سنگ سخت را روشن کرد
ناگهان می فهمد، سقوط عین تصمیم است
ای وای از وقتی که سنگ میفهمد
در اصل کبوتری بوده
که در این خواب ظلمانی
سنگین ، مثل یک سنگ است
کبوتر اما خواب را فهمیده
مدام در پی شکستن سنگ است
سخت است پریدنی وقتی
بالهایت هنوز در سنگ است
خسته رو به آسمان مینگرد
نور تپنده انگار پر از آواز است
کبوتر خودت را سنگ میپنداری ؟
کبوتر ، فراموش نشدی جانم !
با اینکه زنجیریست در سنگ
اما یاد پرواز هنوزم درونت هست
به نور ، سنگ را بشکاف
که پرواز درونت جاریست
پریدن برایت آسان است
مرداب جایگاهت نیست
همیشه ، تقدیر کبوتر ها
تا بوده و هست پرواز است .


علیرضا اسحاقی

آتش نشدم که خرمنی نیست کنم

آتش نشدم که خرمنی نیست کنم
آبی نشدم که با کسی زیست کنم
چون خوب کنم خوب بماند از من
بر من نبود چاره هر چیست کنم


غلامرضا خجسته

ریشه در تاریخ دارد شعر و فرهنگ و هنر

ریشه در تاریخ دارد شعر و فرهنگ و هنر
یادگاری از تمدن هاست در این بوم و بَر

گرچه بر این خاک عمری نانجیبان تاختند
نیست در کل جهان از خاک ایران پاک تر


احسان زنگنه

او ما را دریابید،

او ما را دریابید،
ما نیز او را دریابیم.
چه دریابیدنی‌ست… دریابیدنش!

دریابیدمش،
در بارشش قرار گرفتم،
او همچنان می بارید .

باریدنش،
همیشگی‌ست؛
همواره، بی‌وقفه
و بی‌فاصله…

بودنش؛
همیشگی‌ست؛
نه آمدنی ست و نه رفتنی.

حضورش؛
حضور همیشه‌حاضر است.

حضور همیشه‌حاضر می خواهد
تا در‌یابد حلاوت و شیرینی
حضورش را.

چه حلوای شیرینی‌ست؛
حلوای دوستی،
حلوای آشنایی،
حلوای عاشقانه‌ها،
حلوای یکی‌شدن،
حلوای نزدیکی و پایان دوری.

دریابنده؛
درمی‌یابد ،دریابندگی را.

دریابیدن،
برای هر دریابنده
حلاوت دارد.

دریابیم که ؛
در این دریابندگی
او خود،
ما را درمی‌یاباند .


طهورا عسکری داریونی