وقتی می خندی و بهم میگی دوسِت دارم

وقتی می خندی و بهم میگی دوسِت دارم
یواشکی میرم پشت چشمات قایم میشم
وقتای هم نیستی و دلتنگت میشم
عطر موهات رو به تنم می زنم
وقتی آروم در گوشم میگی برات میمیرم
ذوق میکنم و چشمام پر از اشک میشه
روزای هم که کنارتم و دلتنگت میشم
گرمای دستای تو آرومم میکنه
عطر موهای تو و جاده چالوس و دریا
لب ساحل و بارون و آتیش بازی
نگاه گرم تو ...
چه کیفی داره
تماشای چشمای تو تا صبح


محمد کیا حبیب زاده

اگر بودی

اگر بودی
تو را شاید به قوم ماد می‌بردم
و تاریخ کهنسال کتاب سبز دستت را
دوباره شرح می‌دادم

اگر بودی
تو را در چشم آهوی اهورا غسل می‌دادم
و در افسون چشمانش
چه زیبا می‌نوشتم :
سبز، زیبایی.
قشنگی تو
و از بال قشنگ یک کبوتر عشق خواندن
سحر دریا شنیدن، موج راندن


سرم گرم است با نعش اوستا را
فراز دشنه‌ی دشنام دشمن کیش بی یاور
چکد بر شهر هر ساعت
و میخشکد
گلی از باغ

درختان آفت باغند
چناران سقف می‌بافند
بلوط زرد کوهستان هوا را گرم می‌سازد
صنوبر حامل خشت است
تا آنسوی اشک کوه
کلاغی کلبه اندازد
و تنها بید،
ژولیده، پریشان رو، گلو خفته
به میخی خشک بر دیوار
نوای ننگ دیوار است.

اگر بودی،
اوستا بود
گل خندید
درخت سرو زیبا بود
و آدم در لباس سبز انسان شعر می‌گفت

یکی خندید بی‌لبخند؛
نگفت او کیست؟!
و باز او گفت:
اگر بودی
تو را شاید شبی وحشی به دست باد می‌دادم
مباد آن شب.

محمدیار سبزی

زهمان دور که پیدایت شد

زهمان دور که پیدایت شد
همه ام تو شد و در تو شد و با تو
بی خود از خود شده ای که
دگر از هر کسی و هر چیز
به تو نزدیک است
تو بمان ای شده در من همه جان
دوستت می دارم
دوستت می دارم
دوستت می دارم

حسین گودرزی

رنگ چشای قهوه‌ایت، تموم دنیای منه

رنگ چشای قهوه‌ایت، تموم دنیای منه
رسیدنِ به این چشا، تموم رویای منه

چشمای ناز و دلربات، معنی زندگی میدن
وقتی نگاشون می‌کنم، منو به بندگی میدن

درخشش چشم تو رو، ستاره‌ها هم ندارن
به آسمون خیره بشی، خورشید و ماه کم میارن

چه ساده عاشق می‌کنه، قلبمو یک نگاه تو
دلم رو جادو می‌کنه، مردمک سیاه تو

نگاه دلنشین تو، گرم و پر از حرارته
چطور توصیفش کنم، خیال نکن که راحته

برای توصیف نگات، واژه‌ها تقصیر ندارن
چشمای تو یه معجزه‌ست، قدرت تعبیر ندارن

با داشتن چشای تو، غمی تو عالم ندارم
چشمات دنیای منه، چیزی دیگه کم ندارم

تو خواب و تو بیداریام، فقط تو رویای توام
نگاهتو ازم نگیر، عاشق چشمای توام

حامد خانلو

آگاه به رمز عشق خود نکهدار شدم

آگاه به رمز عشق خود نکهدار شدم
به آنچه یخواست دل بیدار شدم
سعیم نبرد مرا تا نا کجا آباد هوس
لیک اقرار کنم عاقبت گرفتار شدم

عبدالمجید پرهیزکار

گلشن وگلزار و گلستان دارند پادر گل

گلشن وگلزار و گلستان دارند پادر گل
استواری از درختی آموزیم که ریشه کرده در دل
خرمن سبز و بازار بدون عشق چه سود
هریک هیزم شود که آتش می زند فرد کسل
چون درخت پر بار رفته اند باز به رکوع
آنکه پر بار تر می داند سجده هست چه شکل
ابلیس که برتر دید خود را از آدم شد نافرمان
یک نمازی که به ریا خوانی نمی گردد آرامش دل

باغ و بوستان اگر معبود شوند بهر دلت
آتش خرم مهیاست تا تا همه شویم باهم هم دل
حافظ ره فقر نرفتیم چو ره گره گشایش باز است
چو خیر الرازقین داریم چرا غصه ریزیم در دل
یک بیت نیمه شبت قلم از کار نبرد
غریبه در گهش ول نکن که می شوی خودت خجل

اعظم زارع

رفتی و هرگز ندارم حال خوب و شاد را

رفتی و هرگز ندارم حال خوب و شاد را
دردها از من گرفته فرصت فریاد را

شهرزادی قصه بر دوشم که اندوهم گرفت
خواب راحت از هزار و یک شب بغداد را

کاش خط می زد ز تقویم حیاتم بخت ِ شوم
صبح آغازین خلقت ، واژه ی مرداد را


دشتی از خشخاش دارد چشم های یاغی ات
آذر چشمت روانی می کند معتاد را

دست بردار از چپاول ، آی چنگیز مغول
کن نوازش گاه گاهی زخم گوهرشاد را

من پر از تاریکی ام ، امشب فروغم باش تا
بر لبم جاری کنم اشعار فرخزاد را

کاشکی از برکه ی آغوش گرمابخش تو
صید می کردم دوباره ماهی آزاد را

محمد علی شیردل

بعد ازین از حواس ها پَرتَم

بعد ازین از حواس ها پَرتَم
با همان حسِ یادگاری ِ تو
درد دارد اشاره کردن به
خنده های تو با کناری ِ تو

زندگی رنگ و رو ندارد، تا
خلأ ِ دست و پنجه ام باشی
درد دارد، بهانه ات بودن
درد دارد،شکنجه ام باشی

از کجای زمان،زمین خوردم
که سکوت از سرود،رد شده بود
زنده بودم،نه زنده مثل همه
بودنم،مرگ را،بَلد شده بود

خلوتم ، مثل قالی کرمان
هی لَگد خورد و هی نما آمد
آن که از چشم روشنم افتاد
در نگاه تو آشنا آمد

من نگفتم... تو هم نفهمیدی!
مرزِ این عشقِ بی جنون،کم بود
زنِ آوازه های دربه دری
روبه روی تو بود و مبهم بود

باید انکار را بلد باشی
مردِ آشفته،بینِ شوق و حَذَر
وحشت ِدار را بلد باشی
آی... عالی ترین دلیل خطر

توبه را بی امان ادامه بده
قلب تردید را نشانه بگیر
زنِ این ماجرا،که مادر شد...
بچگی کن، فقط بهانه بگیر

شاهدِ سرگذشت ِ معلولم
وارثِ رمز و رازِ من، قبر است
حسرتِ سردِ طالع ِ تردید
مردِ افسانه های من ، ببر است!

راستی، تیرِ بی هدف، دیدی؟
شعله ی سردِ بی زبانه چطور؟
خلوتِ شعر های عاشقانه ی یک
دفتر ِ شعر های عاصیانه چطور؟

بعد ازین،من خدای انکارم
اصلن احساس ِ بهتری دارم!
می پذیرم که بعدِ مادر هم
دایه ی مهربان تری دارم

می پذیرم که عشق و دامنه اش
کودکی ها وُ شهر بازی بود
آخ... در سینه ام بمان و بمیر
یعنی این جمله هم،مجازی بود؟

شعر،از فرصتم گذشت وُ فقط
در وجودم نبردِ قافیه ماند
نقطه ی عطف ِ هر ترانه ی ناب...
زنِ این قصه، " زنِ حاشیه" ماند

بعد ازین سُرب ِ سینه ام، سرد وُ
بعد ازین ذوقِ بودنم، کور است
آی... مقصد ترین تنِ نزدیک
بعد ازین راهِ رفتنم،... دور .

آرزو بزن بیرانوند