لحظه ای که آمدی شد روح و تن من تازه
از شوق رویت شدم عاشق و یک شاعر
گر چه از قبل داشتم قلمی بر کاغذ
ولیکن بعد تو شدم عاشق و ویرانه
لحظه ای که دیدمت ، گویا میشناسم تو را ای یار
آن دو چشم و ان زلف پریشان و آن لبان زیبا
آن صدایت که همانند صدای آب است
آن دلت که بع اندازه ی چشمه صاف است
آرمین انصاری
اشک را معرفتی از دل و دلدار بود
دیده و دل همه را غم زده هشیار بود
غم دلدار بود معرفت جان و قلوب
اشک در راه فرج حلقه زنار بود
سیدحسام الدین حسینی
اختر تابنده بر فراز آسمان
بشنو نوای دل غمخوار را
که چراغ دل همه را تاباند
اما خود همدم تاریکی شد
نوای یاری را در دل کوه فریاد زد
و به چشم خود دید که حتی کوه خاموش گشت
مثل او به مانند معشوق پروانه می ماند
جان را به بهای عشق او می فروشد
بشنو نوای این دل غمخوار را
دلی که تنها امید با او همدل شد
معصومه قاسمی
حسین، این قصهٔ جان چیست که آغاز کنی؟
راز این خاک و زمان را به چه اعجاز کنی؟
هر سکوتت سخنی از دل شب میریزد
این چه دردی است که با باده همآواز کنی؟
خاک را خانهٔ دل ساختی و گل کاشتی
تو چه دیدی که جهان را پر از آواز کنی؟
ما در این باغ خزاندیده به حیرت ماندیم
تو چرا داغ زمین را به سخن باز کنی؟
فاضل از نغمهٔ تو، راز جهان میپرسد
که چه کردی که دل ما به جهان باز کنی
پاسخ حسین پناهی با شعر نو :
من
قصهام را از خاک شروع کردم
از جایی که دستهای خالی
آسمان را لمس میکند.
راز زمان؟
چیزی نیست
جز چند لحظه در چشمهای زنی که میخندد
و سایهای که پشت دیوار ایستاده است.
سکوت؟
نه غم است
نه شادی
تنها صدایی است که در گوش خاک تکرار میشود.
خاک خانه است
جایی که بوی نان میدهد
و گاهی بوی غربت.
فاضل،
من هیچ نکردم
تنها کلمات را به پرندگان بخشیدم
و پرندهها
آسمان را خواندند.
ابوفاضل اکبری
فاصله یی نیست
از چشمهای تو
تا آغوش خالی ام
همه ی نبودنت را
پُر کرده اند
بغض های در گلو مانده
که با مرور خاطره ها
بی صدا
می شکنند.
#مطهره احمدی
چنان گم میشوم درخود نمیدانم چراخستم
نگیرحال وهوای دل نمیگیردکسی دستم
مراباخودببریک لحظه درکنج خیالستان
ببین این فکرمغشوشم چرامن برتودلبستم
منم تنها وسرگردان گره خوردم دراین رویا
نمیدانم چه میباشم شدم عاشق ویا مستم
چنان تب کرده احوالم دمادم سرگریبانم
خیالاتی وحیرانم که چون دیوانه ها هستم
دگرذهنم پریشان است ازاین آشفته بازارم
گهی افسرده وحیران گهی باخنده پیوستم
یزن مطرب به تنبورت برقصان دردوغمهایم
فراموشم شودیک دم چراباغصه ها جستم
** ** **
توراخیالی نیست من گمشده ام
وهمچنان قدم میزنم
درخاطراتی واهی ورویای پلاسیده
میان امواج دریایی متلاطم!
که غرق کرده مرادرخود
دیگربرایت بازی شده
دوستت دارم ها گفتن!
مثل توپی که ضربه میزنی بی هدف به هرسو
ومن جامانده ام باچشم امید
کاش مسیرتوپ دروازه بود
ومن دروازه بان!
شایدبجای توپ تورادرآغوش گیرم
مراچه میشود؟ اینچنین سردرگریبان
وچشم انتظاررخسارتوام !
تا کی باید سوخت درآتشت تابرباددهی خاکسترم!؟
کریم لقمانی
زندگی را فرصت
_ غم خوردن
_ بسیار نیست ...!
رود های خشک را
_ اندوه
_ بوتیمار نیست ...!
شاد بودن آخرین
_ درمان درد
_ زندگی ست ...!
مردن ناشاد را
_ داروی این
_ بیمار نیست ...!
سال ها رفتند
_ باقی روزها هم
_ رفتنی ست ...!
مانده ایام را هم
_ غصه تیمار نیست ...!
ای که
_ در ماتم نشسته
_ روز را شب میکنی
چون شب آید
_ رو سیاهی
_ مهلت بیدار نیست ....!
محمود رضا فقیه نصیری
ترس با من همراه
در من ، از دیرگاه
و تو بودی نزدیک
ترس ز جای تاریک
تو چونان نزدیکی
چو رگی باریکی
در رگ گردن تن
و صدایت تن تن
در کلامت آشکار
بارها شد تکرار
در لوحی محفوظ
که شده ست ملحوظ
و به اندازه ی روزهای سال
در کلامت عطر منثور وصال
گشته تکرار منم آن یاری رس
و مکرر تکرار باش آرام و نترس
معصومه داداش بهمنی