در چشم من نشستی و شعری تنیده شد
نقشی میان آینه ی دل کشیده شد
از شوق میزبانی نقشت به عمقِ دل
روحی به چشم خسته ی جانم دمیده شد
تاریک بود و ظلمتِ شبهای بی چراغ
کردی طلوع و موسِمِ صبح و سپیده شد
تقدیر چیده بود به جان ، یک سبد، پُرآه
خندیدی و صدای گل از آن شنیده شد
بستم دخیل در حرمِ پشتِ چشم تو
پلکی زدی تمام گره ها دریده شد
کِشتم تو را چو دانه ای از عشق در دلم
روییدنت میان غزل ها پدیده شد
جمیله اتکالی شربیانی
در بازارِ نگاهت، دستفروشی میکنم
به هر سو میروی، با تو خوشرویی میکنم
کوزهای بر سر، پر از یاس و اقاقی میکنم
چشمبسته، در گذر، عطر افشانی میکنم
دودِ اسپندِ عاشقی در ردِ گامت میکنم
عطرِ سوسن، زعفران بر شانه، آرامت میکنم
سوی آن دکان مرو، چشم پاک نیست آن خیرهسر
آن یکی از بهرِ خود، آن یکی بهرِ پسر
آن یکی خیاط نیست، جامهات من دوختم
آن یکی دستش کج است، از او حذر آموختم
آن پسر بقال اگر مدعیست و بیخبر،
چارهاش زهر است، یا دورش میکنم با یک نظر
حاجتت چیست، نازنین؟ یک دم بنشین کنار
سخنها مانده ناگفته، جانِ من، ای غمگسار
در میانِ کوچهی دل، سایهات تنها یکیست
دور باشد از نظر، هر که مدعیست
حمید رضا نبی پور
محبت خرج هر گرگی که کردم خوش ندیدم من
ندیدم جز جفا، تا دل نهادم بر جمال حق
ز دنیا هر که دیدم، جز فریبی در سخن نگشود
نهادم دل به آن دلبر، که باشد بیمثال حق
خموش افتادهام در خویش، از فریاد بیحاصل
به خلوت بردهام جان را، به ذکر و قیل و قال حق
نه زر خواهم، نه زور ای دل، نه نام و تخت و تاج اینجا
که گشتم پادشهی چون بشد دل وصل پای حق
چو شب تارم اگر باشد، چه باک از ظلمت این ره
که ماهِ عشق میتابد ز نور لایزال حق
مبین کوچک زاده
در آغوشِ بهار،
لبهایت را میبافم
کنار برکه
و در شالیزارِ موهایت
تلخی بوسهات را مینوشم.
سیدحسن نبی پور
در آیینهی چشمانت
رقص عشق را میآموزند
ماهی ها
دربرکه ی خیال
سیدحسن نبی پور
اگر آن خدا بگوید، که تو حوای گناهی
و در این بهار جانم، تو همان خزان راهی
و اگر به من بگویی، که مرا فنا بخواهی
و نه نیمی که دو نیمت، بود سرشار تباهی
و ببلعی همه نوری که خود آن چاله سیاهی
دل بگوید که دروغ است و تو بر دلم پناهی
بدهی نور به قلبم که تو آن نور نگاهی
تو همان تاج جهانی که رود بر سر شاهی
کنند آرزو که جان را به فدا دهند سپاهی
اگر حتی بفریبی، دهد عالم این گواهی
نرود مهر تو از دل، نکنم ترک تباهی
به امید مصر عزیزم، که شدم یوسف چاهی
نکنم عیب که تنها، به دل شبم تو ماهی
علی انتظاری میبدی
شیطان ز آتش، فروغی کهن،
عابدی در صف اول زمن.
سجدهگاهش، ستاره و کهکشان،
ذکر او بود نغمهی آسمان.
چون آدم ز خاک آفریده شد،
فرمان سجود از خدا آمده شد.
ملک، سر به خاک ادب بر نهاد،
ولی آن سرافراز، سر بر نداد.
غرورش چنان شعله زد در درون،
که در پیش عشق، شدش چشم خون.
"منم از شرار، و او از غبار،
چرا سجدهام بر چنین خاکسار؟"
خدا گفت: "بیرون، ز ما بینصیب،
که نافرمانیست جرمی عجیب!"
بگفت: "مرا مهلتی ده، خدای،
که گمراه سازم ره این آشنای."
خدا داد فرصت، ولی گفت باز:
بر بندگانم نیابی تو راز.
که هر دلسپرده به نور یقین،
نمیلرزد از وسوسات زمین.
فرود آمد آدم ز باغ وصال،
به دامان زمین، آغاز ملال.
ولی با دلش نوری از آسمان،
که راهش شود تا ابد جاودان.
اگرچه زمین، جای دوری بود،
ولی عشق، از آفرینش سرود.
و این داستان، مانده در گوش باد،
که شیطان چه گفت و بشر، چون فتاد.
حمید رضا نبی پور
کمی برای خودم اسفند دود کردم
تا از چشمها بیفتم
خاطرت برای من بدجور عزیز است
ثریا امانیان
یکی هست
که همیشه
کنارمه…
نه اون بالا بالاها،
نه توی آسمونِ دور!
اون
توی دلِ کوچیکِ منه…
هر وقت
غمگین میشم،
یا خوشحال،
اون هم همونجاست
با یه لبخند آروم.
گفته:
دوستت دارم
همیشه!
ولی بعضی وقتا
ما یادمون میره
که هست
چون توی خوابِ نازیم.
تا یه روز
دلمون بیدار میشه،
و میفهمیم
اون
هیچوقت تنهامون نذاشته…
طهورا عسکری داریونی