کم کم پاییز
رخت رنگی و بساط بارانی اش را آماده می کند،
که باز هم برایمان شاعرانه ترین فصل را آغاز کند..“مریم روزبهانی”
از صبح های دور از تو نگویم
که مانند است به شب
که مانند است به اوجِ چلهی زمستان
هر شب غمت در دل است
و عشقت در سر
و هر صبح،
عشقت در دل و
خاطره ات در سر
طلوع کن صبحم را
که عمریست بی خورشید
روزهایم شب می شود
سید علی صالحی
یقین دارم
تو را دوست دارم
من، تو را صادقانه دوست دارم
تو را به دور از غرور
به دور از ریا
مثل کودکی به دور از دروغ
تو را مثل نیمهی دیگر جان
مثل لحظهی اولین دیدار
اولین بوسه، اولین آغوش
من، تو را عاقلانه دوست دارم
شیما سبحانی
زندگی را باید کنار گذاشت
گاهی حواس را پرت میکند
آدم باید شش دانگِ حواسش
به دوست داشتن تو باشد
زهرا سرکارراه
قلمرو من است
بازوانت را می گویم
می دانستی این قلمرو
امپراطوری قوی و بزرگی دارد ؟!
خودم را می گویم …
سیما امیرخانی
پَرت ترین گوشه ی دنیا
با مزاری بی سنگ
برای شاعری که
نشان درجه یک فرهنگی – هنری
به خود نچسبانده
کافی ست
سیاست چقدر درست است !
چگونه می شود
به کسی که رفته اش هم
سهم خواه نیست
سهم داد !
کمتر می شود
کسی که
در " شهر دشوار حنجره ها "
" خواب های فلزی " می بیند
شاعر ِ بی طرف نبوده را
به نام بداند !
حتی وقتی سیاهی ِ
فصل غلیظ گیسو
بالاترین رنگ است
شاعر ِ رفته
باز
پَرت ترین گوشه ی دنیا را
پایتخت می کند ...
نسترن خزایی
از آن روزی که خدا تورا برای من نخواست
بساط هر شب دلم اسیر موج غصه هاست
همیشه عکس و خاطرت بغض مرا می شکند
نگو دگر گریه نکن که این کار بچه هاست
از آن روز که رفته ای به گریه خو گرفته ام
نشانی ای به من بده بگو که خانه ات کجاست
نگو دگر ز صبرها ، نشسته ام به ابرها
به جستجوی خانه ات دلم پر از گلایه هاست
کدام امید دیگری کدام عشق بهتری
چنان که بعد رفتن ات خون دو دیده ام رواست
شکایتی نمیکنم سکوت پیشه میکنم
فقط بگو چرا خدا تو را برای من نخواست
امین زهانی
زندگی
دربالای شهر آسود
و
درفرودین ،
هستی به خستن ما برخاست
درحوالی کوچه خاطره انگیز ما ،
همیشه
زمستان است
البته
دردوردست ها
گاهی
بوی بهار را
در زیربغل غنچه های اردیبهشت
می بینیم
آنگاه،
که از معاشقه ی صبحانه شباهنگها،
سرمست می رسند
اماکرک وپر ریخته مان،
به گوش ما می گوید
نه
نه
ما هنوز ،
درلکنت این ستیغ پاییز،
اسیریم
گیریم.
ناظر توحیدی ثمرین
به فروغ ،به حمید ،به همه ما:
همهتان نالیدید…
و نمیدانستید…
منم آن تقدیر؛
همهجا بودم… و هستم.
از همان روزِ ازل،
که بود… سیبی به دست،
من…
درونِ باغچهای
سیبی نکاشتم…
آن درخت را
خانهای دیگر گذاشتم…
منم آن قسمت
که چند نیم میکند
هر لحظه را…
منم آن لحظهی انتخاب،
چندین چرخه را…
منم آن…
خشخشِ گام،
بغضکِ چشمانِ خام…
من…
فقط سیب را
درونِ باغچهای دیگر گذاشتم.
ولی من…
تخمِ یقین،
در دلِ یکدیگر نکاشتم.
هرکدام رفتید… که رفتید،
و ز من نالیدید…
هرکدام…
غرور را به یقین
ترجیح دادید…
هرکدام انتخابی داشتید
حتی پدر…
هرکدام…
تخمِ غمی را کاشتید
حتی پدر…
همه سال… و هر سال…
آرام…
آرام…
انتخابِ لحظههاتان،
میدهد… آزارم…
و من…
اندیشهکنان،
غرق در این پندارم:
که چرا…
من،
فریادِ زیادی…
ندارم.
سجاد ابراهیمی