تو آن جا؛

تو آن جا؛
در گرو پیمانی گجسته،
و من این جا؛
در اسارت بیماری...

در این تب تن سوز،
پود خیال،
گره می خورد با تارهای رویا
و نقش می کند تو را...


میل بی کران به آستانت،
هذیانی مقدس،
نمایشی از رقص نور،
بر پرده ی بسته ی پلک،
سبز،سرخ،بنفش،آبی،نیلی،
بدخشی از رعد سپید،
بر پهنه ی ظلمتی بی پایان ،
درهم و برهم...

سقوطی با جبروت،
به قعر عدم،
بی انتها...
بی بازگشت...


روح اله چیتگر

ز ابر تیره پرسیدم:

ز ابر تیره پرسیدم: چرا این شهر دل‌گیر است؟ به لب خندید و گفت: این نیز وقت تقدیر است.

دل این خاموش‌کویان را صفای راز باید کرد، که هرجا درد می‌بالد، نشان از نورِ درگیر است.

نهالی سر برآورده‌ست از خاکستری خاموش، گواهی می‌دهد کاین زندگی بس جان‌پذیر است.

نسیم کوه می‌رقصد به آهست از سرِ لطفی، که هر آهی درین ظلمت، به سوی یار، پل‌گیر است.

مپندار ای دل آزرده که این شب پایدار آید، ز پس هر شام تاریکی، سحر را نیز تأخیر است.

درین تصویر خاموشی، دل از اسرار پر گردد، که گاهِ بی‌کلامی هم، حدیثی سخت تأثیر
است.

زهره کاظمی

تو آن خیالِ ناتمامِ سبزِ منی،

تو آن خیالِ ناتمامِ سبزِ منی،
که هر زمان که دور شوم،
نزدیک‌تر می‌شوی...
در ازدحامِ دود و دیوار،
در خیابان‌های بی‌خاطره،
نامت آرام زمزمه می‌شود بر لبم:
رامسر... رامسر...

دلم یک ایوان می‌خواهد
با گلدان‌های شمعدانی
و چای داغی که بوی بهار نارنج دهد.
دلم یک مغازه می‌خواهد،
نه برای سود،
برای شعر،
برای فروختن مهربانی
در قابی از صنایع دستی و لبخند.

می‌خواهم نام مغازه‌ام
بوی دریا بدهد
و سقفش از خیال باشد و چوب.
می‌خواهم مسافری که می‌آید،
یک شعر ببرد با خود
و تکه‌ای از رؤیای رامسر.

و هر وقت
نم‌بارانِ رامسر
به صورتم می‌خورد،
ناگهان شعری در ذهنم طنین می‌اندازد،
شعر شاهکار علی حمیدی:
"دلم باران می‌خواهد
و آن هوای دلپذیر رامسر..."
و اشک،
بی‌خبر از همه چیز،
می‌لغزد از کنار لبخندم.

تو، ای شهرِ همیشه باران،
در دلِ من جاودانه‌ای.
هرچه بیشتر بگذرد،
بیشتر به تو خواهم رسید
نه با پا،
با دلم.

در آن مغازه‌ی چوبی،
جایی میان شعر و صدف،
به هر بهانه، به هر سلام،
یک تکه از رؤیایم را
به جهان خواهم بخشید.

محمد جواد صادق زاده یزدی

جمعه ها بغض من انگار گلو گیر تر است

جمعه ها بغض من انگار گلو گیر تر است

فکر و ذهنم به تو و چشم تو درگیرتر است

مثل هر جمعه دلم حس عجیبی دارد

حس دیدار تو این جمعه کمی بیشتر است


صدیقه جر

یاد باد ایام شور و جوانی

یاد باد ایام شور و جوانی
یاد باد روزگار خوش هم نوایی
یاد باد یاران اهل دل بی ادعا
یاد باد جشن و سرور و پایکوبی
یاد باد لحظه روئیدن غنچه رز
یاد باد صدای چهچهه ی بلبل ها
یاد باد پیچش باد در گوش دشت
یاد باد رقص بی وقفه ی پوپک ها
یاد باد آن سخن شیرین معشوق
یاد باد نگاه روشن ماه به فردا
یاد باد دیدار تو در غروب پاییز..


سحر کرمی

هر دم صبح میزند خورشید

هر دم صبح میزند خورشید
بوسه بر گنبد طلای رضا
میفرستد سلام و صد صلوات
زائر صحن و سر سرای رضا
این دلم چون کبوتران حرم
می کند دائما هوای رضا
ساعت هشت چون شود قلبم
میزند همچو نقاره های رضا
بند بند دلم گره زده ام
به ضریح پر از صفای رضا
هرکه راهی مشهدش شده است
گفته ام التماس دعای رضا
زائرانش ببین چه آوردند
تربت پاک و خاک پای رضا
می نهم من به روی چشمانم
هدیه ی خوب و پر بهای رضا
کاش قسمت شود دوباره مرا
چایی چایخانه های رضا


اصغراسلامی مشکنانی

از کنار آفتابی ات،بهار می شوم

از کنار آفتابی ات،بهار می شوم
تصویر وحشی غرور
شکوفه ی میوه ی حوا می شوم
من عاشقم
که به شوق گناه
در انتهای غزل چشم های تو
درست مثل یک شعر کال
بریده بریده ،ناتمام
گم می شوم


نازنین رجبی

عشقت را پوشیدم

عشقت را پوشیدم
آنجا که
عطرت
نقشی شد
بر اندامِ مویِ من.

نفس‌هایم
آن‌قدر نقش تو را
کشیدند
که از من
کوچ کردی.


شیدا مرادیان فرد