چندان
دور نیست
یک روز
از یاد خواهی بُرد
تمامِ خاطراتِ با هم بودن را
سخن از بنبستِ تفاهم است
در تقاطعِ ادراک و شعور
و توقفِ احساس
پشتِ چراغِ قرمزِ سکوت
سخن از فصلِ سردِ بیاعتناییهاست
و انجمادِ رابطه
سخن از خشکیدنِ چشمهی عاطفه است
یک روز
از یاد خواهی بُرد
تمامِ خاطراتِ با هم بودن را...
حسن حیدری
آه ای دلبستگی من
مرا که خاکستر از شعله ی تو شدم
باز خوان
ذره های وجودم را باز ساز
اینک چیزی در من نمانده
جز تو
رحمن لونی
موج میداند خروش قطره را
شعر میخواند برای ساحلش
ساحل بیچاره تنها در مسیر
بوسه دارد بر سر پیشانیش
شب اگر آید دل دریا پر است
باصدایی نرم، چون آواز مست
ماه می افتد به چشم ماسه ها
میدرخشد، بی صداتر از شکست
باد میپیچد میان خیز موج
میکشد فریاد با زخمی به اوج
مرغ دریایی پریشان بال و دور
در افق گم میشود خاموش و کور
میزند فریاو شلاق آسمان
بر دل پاک صدفهای نهان
اشک باران، گونه ساحل شکست
رعد پیچید و دل شب راگسست
قاسم حمزه
محبوب من
امشب درایوان دلم
خیالم باخیالت درهم آمیخته ونرد عشق می بازند
وچنان گرم عشق بازی اند که گویی سالها ازهم دور بوده اند
محبوبه من
توماه بانوباشی ومن هلال ماهت
ای ماه من تو نباشی،چگونه کامل شود هلالت؟
نسیم منصوری نژاد
ته قصـه یِ ما اینـه ، تـو میمـونی و مـن میــرم
خودت دستاشو میگیری ،تو"ما" میشی ومیمیرم
چشاش همرنگ شبهاته؟!به اونم میدی دنیاتو؟!
از اونم قصـه میسـازی؟! شبا میســازه رویاتـو؟!
تو دنیایی که من هستم ، اونم دنیاتو میسـازه؟!
با یـه اشـکِ چشـایِ تــو، همه دنیـاشو میبازه؟!
اونم میخــونه از عشقش شبا واسه چشای تو؟!
دلـم ،جونم، خبر داره ، از عشق و وفـای تو؟!
اونم میدونه از عشقی که شد یه وصله یِ ناجور؟!
میـدونه داره میسـوزه ، دل دیونـه ای بدجـور؟!
براش توقصه میخونی ازعشقی که نداشت سامون؟
از اون میثاق بی پایان که شد نابود که شد داغون؟
فدایِ لحظه ای ، خندت همه شب گریه هایِ من
بزن آتیش به فردا و همه غــم مویـه های من
تو خوش باشی همین بسه واسه قلبی ک میلرزه
یه شـب رویـایِ تـو دیدن ، به کل عمـر می ارزه
ساناز زبرشاهی
به آخرین تکانِ خداحافظی
به دستی که همه چیز را
مثل خاکستر
فوت می کند در آسمان
فکر می کنم
به آن درخت نا رسیده توت
بهار را از تنه اش بیرون بکشم
وقتی اشک !
گلوی زمین را سیراب کرده است
گاهی حتی خودم را
در این هوای جنوب
پشت و رو می کنم
تا دو کفتر سوخته در پیراهن ام
هوایی بخورند
دنیا
چه چیزی را از دست بدهد
خاک تا عمق نیستی
عرق می کند؟
دخترم می گوید
خدا حتما وجود دارد
دستی را به دست دیگر می رساند
و من بالای تلی از خاکستر
دیواری آماده ی تخریبم
بیا تکه هایم را بغل کن
و چهره ام که دیگر
چیزی شادش نمی کند را
از پوستم ورق بزن
مثل وقتی که پرده را کنار می زدی
و می گفتی
ببین
چه برفی می بارد.
نادیا قاسمی
بی تو توان؟ ندارمش
بی تو جهان؟ نخواهمش
بی تو که شد روزگار،
بی تو دمار درآرمش.
بی تو شبم؟ سیاه شود
بی تو دلم؟ تباه شود
بی تو همینه روزگار،
بی تو همین، تباه شوم.
بیتو شوم تنهاترین
آدم هر شب زمین.
بیا تمام قلب من،
فقط همین، فقط همین.
با تو که خوب بود خُلق من،
چرا تو کردی ترک من؟
با تو رسیدم نوک کوه،
برگشتنش؟ تنهام که من!
برگشتنی؟ توانی نیست
برگشتنی؟ جهانی نیست
برگشتنی شد روزگار،
درد دلم؟ درمانی نیست.
بیتو شوم تنهاترین
آدم هر شب زمین.
بیا تمام قلب من،
فقط همین، فقط همین.
سجاد ابراهیمی
حال دلم باز هوایی شده
عاشق یک دل سنگی شده
در پی یک عشق آسمانی بودم
اما از بد روزگار
عاشق یک عشق زمینی شده
دگر در توانم نیست
عاشق یک عشق بی پایان شده
احساسم خبر از دوری تو می دهد باز
خبر از فراق چندین ساله می دهد باز
بهمن فیرورقی