کودتا که شد
آنجا بودم
نگاهت میکردم
چه شکوهمندانه می گریستی
چشمانت
قصه ای بی پایان
از شهری که بی صدا فرو ریخت
و در میان اشک هایت
گویی طوفانی بود
که تاریخ را فریاد می زد
آه عزیزکم
چه دلبرانه زیبایی !
میان هیاهوی تفنگها
میان فریادهای خفته شده
زیبایی
میان زخم ها
میان خیابانهای خسته از جنگ
زیبایی
میان اشک ها
میان لبخندهای از سر ترس
زیبایی
میان مشت ها
میان سنگ های در دست
زیبایی
میان چپ ها
میان راست های افراطی
زیبایی
زیبایی عزیزکم زیبایی
تو در هر حالت این شهر
زیبایی
کودتا که شد
آنجا بودی
نگاهم میکردی
ایستاده
چنان که سرو در بادِ بی رحم
به گمان
امید اگر سرود خاموشان بود
تو اولین ترانه ای
که از دل تاریخ
سر بلند می کند.
بهروز صباغ
امروز چشمم را باز کردم
در خواب میدیدم که بیدارم
احساس خستگی کردم
باز خوابیدم
علیرضا اسحاقی
هوا سرد است و برفی باد و بوران
زمین یخ بسته از سردی و هجران
درون خانهها گرما غنیمت
دیگر مثل قدیمها نیست دوران
نه از کرسی خبر هست و نه چایی
سماورها برفت با چای و قلیان
دیگر هرگز نباشد کودکانی
به گرد کرسی شب زنده دارن
تمام حسرت آن روزگاران
شده حسرت ، شده رویا برامان
به دور هم چه خوش بودیم و خندان
غروبها تا سحر با مادرامان
هزاران غصه میگفتند برامان
ز شاهنامه در آن غیرت فراوان
نه از مردی خبر هست و نه غیرت
نه از یاد بزرگان یاد پیران
همه خسته شدیم از هم گریزان
دگر حوصله ای نیست بهر دوران
زن و مرد و جوان سردیم و بی حال
کنار یک بخاری هست جامان
ز تنهایی و دوری و جدایی
همه سرگشته ایم نالان و گریان
هوا سرد است و برفی ،بلد و بوران
زمین سرد است زمان سرد است و هجران
سعید رزمی
درپیچ وتاب گیسوانش
گم کردم ره خانه ی خویش
درآن سیهی به ناگه دیدم دل خویش ریش
تیرمژگانش نشست برعمق دل
چنان کشیدخنجرمژگان بردل که گویی نه دل بود،بودگِل
گفتمش خرسندوراضی، هرآنچه ازتورسدنکوست هرچه دارم وندارم فدای دوست
تونداری کز من خبر
اما من بگویم از تورازها تاسحر
گفتمش زمن چرا روی گردانی
بگویمت بازتابدانی
گفتمش دیوانه شیدایت منم
عاشق وسرگشته وحیرانت منم
آنکه عمرزلیخاداده ست به پایت منم
سربه سجده ی عشقت نهاده ست منم
تویوسف زیبارو و من زلیخای فرتوت
بیاومعجزه ای کن تانرفته ام ازدست ای دوست
جامه ای ده تابیارایم چشم
که بی تو این چشم شیدا نیاساید دم
این همه گفتم سخن درمحضرت قاضی عشق
حکم کردی برسکوت اما باشد راضی ام
رؤیارضائی جو
وقتی غرورت لکهدار شد...
دیگر نه میتوانی برگردی به آن روزهای بیریا
نه میشود مثل قبل چشم در چشم شد
و لبخندی زد بیهیچ درد و غم
وقتی غرورت لکهدار شد...
دیگر مثل شیشهای شکسته میمانی
که هر تکهاش خاطرهای است
ولی هیچوقت، دوباره کامل نخواهد شد
گاهی دلت میخواهد فراموش کنی
اما یادها، مثل خوره، میخورندت
و غرور، همان غرور سابق نیست
وقتی غرورت لکهدار شد...
دیگر نه صداقت به چشم میآید،نه رفاقت
همه چیز رنگ باخته میشود
مثل عکسی که آب خورده باشد
و تو میمانی با بغضی نگفته
که هر لحظه میخواهد بیرون بزند
ولی زور میزنی، میخندی،که مبادا کسی بفهمد
وقتی غرورت لکهدار شد...
دیگر دنیایت کوچک میشود
مثل همان قطرهی باران
که روی شیشهی سرد میغلتد و میرود
بیآنکه به جای خود برگردد!
وقتی غرورت لکهدار شد...
دیگر نمیشود مثل قبل با اعتماد حرف زد،با دل باز خندید،
چون هر نگاه پر از شک است،
و هر لبخند، مثل نقابیست که روی زخمت میگذاری
وقتی غرورت لکهدار شد...
هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد، ولی باید یادت باشد که
حتی خاکستر هم روزی میتواند آتش شود
و تو دوباره از نو باید بسازی خودت را
قویتر، با دلی که هزار بار شکست ولی هرگز شکست نخورد
پس، صبور باش و بگذار روزها بگذرند
حتما روزی می رسد که ستارهای بدرخشد
در دل شبهای تنهاییات.
سید رضا آقازاده
تو را پرسیدم ای راز نهانی،
کهای در جان من، اما ندانی؟
نه در مسجد نه در بتخانهای تو،
درون لحظههای بیزبانی.
تو گفتی: من نه دور از تو نشینام،
نه بر تختی جدا از مردمانی.
من آن جمع خودآگاهم که هر شب،
تو را خوانَد، میان بیکسانی.
در آن لحظه که خود را باز یابی،
منم در چشم تو، بیواسطه، عیانی.
نه نامم هست، نه رسمم، نه جایی،
نه حاجت باوری، نه ترجمانی.
اگر با عشقِ دیگری بیامیزی،
مرا یابی، میان مهربانی.
خدا آن نیست بیرون از دل تو،
خدا، جمعِ خودِ ما زندگانی
مهدی دهقان بنادکی
در این مُلک چُنانیم کَزان درب شکستیم
بر این تخت چو خوابیم کزان عقل بِرَستیم
یک سر همه در بند رخ یاری بخفتیم
وز جام به جز خوشهی خورشید نجستیم
گفتند در این راه به جز اشک ندارید
پس ما همه در راه به جز رقص نرفتیم
خندانه شود گریهی بالین در این عشق
مستان همه در راه خودآ سخت گریستیم
ای سِر بِپَسندان همه در جهل و خُرافید!
اسرار همین است کزین رقص بِرُستیم
وِی واله و شیدا به آن یار گل افشان
اسرار همین است کزین عشق نترسیم
گریان نشدم روزی از آن چشم گل سرخ
ما در پی لعلش همه چشم ببستیم
هر باده که در جام نگنجد به سرخی
خندانه بریزد ولی ما بریزیم
فرنار چو به النا برسیدش در این راه
عالم بِخُسبَد که درین باب کُسوفیم
فرهان منظری
مرهم عشقی به روی زخم جانکاهم نبود
شانه ای تسکین اشکم، همدم آهم نبود
روزها چشم انتظار طلعتِ خورشیدِ عشق
اختری هم در دل شبها هواخواهم نبود
گلشن هستی برای من گلِ شادی نداشت
بوته خاری هم درین صحرا سَرِ راهم نبود
کوره راهِ زندگی غرقِ خطرها بود و من
کوله باری غیر درد و غُصه همراهم نبود
همچو یوسف قعر چاه زندگی بودم ولی
طالع قصر زلیخا بر سَرِ چاهم نبود
عابری شبگرد بودم آشنای ماهتاب
صبحِ سردی آمد و دیدم دگر ماهم نبود
چون گل خودروی زنبق در خفا پژمردم و
هیچ کس در کنج این ویرانه آگاهم نبود
مهدی رنجبر
سایهای در شب دوید، گمشده در موج سرد
خاطراتی را شنید، از صدای باد و درد
لحظهای چرخید و رفت، بینشانی از امید
پلک شب لرزید و من، خیره بر آیینهام
دستهایم شعله شد، شعله ی شبهای تار
سردیام در باد رفت، ناتمام ماند آن کار
بیصدا راهی شدم، راهی رؤیای یار
خندهای خشکید و من، خیره بر آیینهام
نورها از صبح رفت، سایه بر دیوار ماند
چشم بغضی را چشید، اشک بر لبها نشاند
آمد از رؤیا گذشت، با سکوت من نماند
ماه شب خوابید و من، خیره بر آیینهام
خاطراتی سرد بود، در دل شبهای دور
چشمهایم رنگ باخت، در غبار غار کور
باد با اندوه رفت، خنده هم کرده عبور
لحظهای تابید و من، خیره بر آیینهام
خواب شب در موج سرد، نالهای در باد ماند
رد اشک از دیده رفت، بغضِ در فریاد ماند
نغمه ای خاموش شد، صورتی در یاد ماند
حال من را دید و من، خیره بر آیینهام
باد سرگردان وزید، از دل شبهای دور
نالهای گم شد ولی، شد قدمها سوت و کور
گریهای در را شکست، بغض هم پژمرد و نور
لحظهای لرزید و من، خیره بر آیینهام
زخم شب در باد سوخت، نالهای گم شد ز درد
سایه در خاموشی فتاد، درد را قلاب کرد
لحظه هایم سنگ شد، شد شب و دیوار سرد
راه من پیچید و من، خیره بر آیینهام
ماهان خلیلی