| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
من روح لطیف خدا هستم
من زن هستم
من قسمت بزرگی از خدا هستم
من می آفرینم ، عشق می ورزم ، می بخشم
من انسان هستم
مگرنه اینکه انسانها قسمتی از خدا هستند
تنها کافیست
همانند خدا عشق بورزم ، محبت کنم و ببخشم
آن زمان است که
چشمانم نورانی خواهند شد
من تکه ای از خدا هستم
گوشه ای از جهان در چشمان من است.
باید به این گوشه با تمام وجود عشق بورزم
وقتی به آنها که می شناسمشان عشق بورزم
وقتی با محبت به آنها نگاه کنم و ببخشم
نورانی خواهم شد
من خدا هستم
تمامی انسان ها بندگانم هستند
اگر چشم فرو بندم
جهان با من به پایان خواهد رسید
من روح لطیف ، من خدا هستم
ومن هیچ وقت چشم فرو نخواهم بست.
لادن تجا
نیمه گمشده ام هست عزیز جانم
نیمه کامل شده اوهست تمام جانم
او ز آبان و دلش رحم و زاحساس پر است
من زمردادم و از سوز جگر نالانم
عهد بستیم به محضر من و او ما بشویم
تا زمانی که بمیرم به سر پیمانم
او سهیلی است که افتاد به چاه دل من
زین سبب گشته گران در همه جا انبانم
او برایم سه عدد دسته گل آورده وجود
هرسه گل هدیه بداده به من آن ریحانم
هدیه ای لایق او نیست که تقدیم کنم
من به انصاف به او هدیه دهم چشمانم
به امیدی که با هم برویم طول مسیر
او اول همسفرم بوده و او هم بدهد پایانم
گر نصیبم بشود باغ بهشت دور از او
هیچ لذت نبرم فکر کنم زندانم
عبدالنبی اکبری
ترسم که نمازم قضا شود
دل که جدا ز او بود ز خدا شود
قطره در بحر است دنیا و دوست
پیکار جوی بی صدا شود
اینک که برم نیست همزبان
شاید با نماز دردم دوا شود
او گفت بشنو آیه های من
شاید دلت شامل دعا شود
امیر امری
باز آمدی و باز ناز میکنی یک ناز دگر
دیر آمدی و نخواهم باز یک اعجاز دگر
رفتی چرا بی خبر حالا بی خبر آمدی
چشم روشنیت هست باز یک دست انداز دگر
صدها معما گذاشته ای لاینحل چه سود
شاید بماند روی دستم باز یک راز دگر
لبریز عشق بود دلم رفتی و عقده شد
سازش ندارد دلم باز یک عشق بی ابراز دگر
پنهان نمود سیاوش عشق بلا تکلیف خود
پایان رسیده بود نگو باز بیا یک آغاز دگر
سیروس مظفری
هر شب
ما با دندانهای مهآلود شاملو
ستارگان را میجویم،
فروغ در لیوانهای شکسته
برایمان از درختانِ عاشق مینوشد.
اسطورهها
از گوشهی پتوها بیرون میخزند،
با صدای ماهیها
افسانه میسازند.
موسیقی
از رگهای صندلی بالا میرود،
ما
کتابها را تکهتکه
در دهان پنجره میگذاریم،
و خواب میبینیم
که زبانمان
پر از پرنده است.
صدیقه بیگلری
وبا گفتن..
لحظه لحظه ..
تکبیر..
در عرصه ی..
نوبهار ...
خورشید...
برخاسته ..
قدمها ..
قدم ..نه...
وتا فتح تلألو های امید
برخیزید به فراز علم ها
در زمزمه ها گفتن توحید
بابونه شمیم نوبهاران
سیده مریم جعفری
بگذر و بگذار تا هست تو نیست شود
تا نیست تو هست شود
تا این دم تار خیال تو در بازدمت سپید شود
بگذار و بگذر
بگذر و بگذار
تا تمام نیست تو هست شود...
نجمه پاک باز


