من، با شادمانی گریستم

بلندم کن از خاک خودت
از سبزی تنت جدا کن
برای زندگی
روی گستره‌ی زمین...

مادر،
ای سپیدار،
ای آسمان من
من،
با شادمانی گریستم

چون دانه‌ای یگانه
در آغوش آینده...

و دستان تو
درون من
دوباره می‌رویند...

فرهاد حیدری

حریم خانه معطر به عطر دامن توست

حریم خانه معطر به عطر دامن توست
چراغ خانه من چشم‌های روشن توست

تو روح سبز درختیّ و من یقین دارم
بهشت گوشه ای از بیکرانِ گلشن توست

تمام قافیه ها وامدار نام تواند
که واژه واژه غزل نغمه‌ مطنطن توست

منم کبوتر بی‌آشیان که مقصدِ او
خیالِ پنجره ای در سه کنج مامن توست

گدای بی سرو پایی‌ که‌ در تمام فصول
نشسته گوشه ای و خوشه چین خرمن توست

عوض شده است اگر حال و روز عادت من
بدان که کار دو تا چشم دو بهم زن توست

مرا ندیده کسی جز تو در کشاکش عمر
مجال دیدنم آیینه های نشکن توست

قسم به سوره ی عشقت که شوره زار دلم
مطیع امر تو و آیه‌های متقن توست

نمی‌رسم‌‌‌به بلندای قامت تو مگر
چقدر فاصله دست ما و دامن توست؟!

زهرا وهاب

پناهگاه کوچکمان را به یاد بیاور

پناهگاه کوچکمان را
به یاد بیاور
چه بی شمار
و بی منت
شبهای مان را
به تماشای رقص نور
در آسمان دوختیم
وتک درختی بی برگ و بال
همراهیمان کرد
چه جشن باشکوهی شد
مثل یک کنسرت بی نظیر
غرق در صدای تو
و شعرهایی که از ته دلم
می جوشید
ورقص تماشاییه نور
در شب چشمانت
نمیخواهم به این زودی
صبح بشود
کاش کمی طول بکشد
هنوز رویایم را

نبافته ام.
#مطهره احمدی

به نجابت تو می ماند

به نجابت تو می ماند
همه ی آرزوهای
بچه گانه ام
معصوم چون چشمانت
پر از هراس
چون یالهای
به باد سپرده ات
وگرم
چون آغوشت.


مطهره
۶ دی1403

حوالی آغوش توست

حوالی آغوش توست
که بعیدترین دوردست روح سوزانم
با نفست در رفت وآمد است
هزار آرزو نطفه می بندد
وپیاله پیاله شراب عشق
از لب چهاردیواری جان
سر می رود


نازنین رجبی

نه میدانم چه بودم

نه میدانم چه بودم
و نه میدانم چه خواهم بود
نه میدانم چه کردم
و نه میدانم چه خواهم کرد
هزار چون و چرا در من
هزاران بار سوال از تو
هزار فکر و خیال در من
هزار حسِ محال از تو‌
جدا از من نبودیُ
جدا از من نخواهی بود
تو دور از من نبودیُ
تو دور از من نخواهی شد
سوالت را بپرس از من
برایم نردبان باشد
محالت را بخواه از من
برام یک قطره جان باشد
تو پرسش کن منم دانا
چو هستی تو ،میدانم
تو بازگو کن درون من
که من دریایی از جانم


سجاد ابراهیمی

تنی زخمی نشسته

تنی زخمی نشسته
میان جزر و مد
نه فریادی،
نه امیدی در نگاهش
تنش
با تازیانه‌ی موج‌ها
خو کرده

نشسته
بی‌پناه
بر سنگ‌های خیسِ ساحل
با استخوان‌هایی
که سال‌هاست
صدای شکستن‌شان
میان خروش دریا
گم شده

گاه
به آسمان نگاه می‌کند
که شاید
ابر
دلش بسوزد
و ببارد
نه برای خاک،
برای دل خسته‌اش

تنی زخمی نشسته
نه رفتنی دارد،
نه رسیدنی
فقط
موج می‌آید
موج می‌رود
و او
همچنان
می‌ماند
میان جزر و مد...


غلامرضا خضری

درمکتب دردانه

درمکتب دردانه
ما رسم سخن چه دانیم؟
ما به مکتب نرفتگان میخانه نشینیم.
درامتداد یقین
تاقعر حاشا
ازفعل و فاعل و وابستگی رها و
پیک می زنیم به سلامتی خلوت.
عبادت گاه و عابد وزاهد
بر سر ناز و نیاز
از حرم و حریم وامانده و این معبد پوچی
از آیات نگاه تو
پراز وحی می شود
نه ...

نه در هیچ کتاب مقدسی سروده های تو نیست
تو در عمق جان نوشته ای..
آیات تو بر روح و روان مکتوب است...

فروزان احمدی

شعر نو گویم ولی با قافیه

شعر نو گویم ولی با قافیه
این قصیدست غزل یا مرثیه
چون که سیم دل به او باز شود
قصه مهر آغاز شود
دیگر آنچه می گویی ز اوست
این میان نام تو یاد آور دوست
می‌رسد نهصد و صد اسم به دل
هر یکی این تن جدا کند ز گل
گفت از روز ازل خود گفته ای
این و آن  مهربان و آن زبل
بیت آخر چون که آغاز شود
کوک ساز مستمع ساز شود
این ز من بشنو که عشق تنها یکست
می‌رسد بر جان سرافراز شود


امیر امری