وقتی که روی زخم دریا نمک پاشیده اند

وقتی که روی زخم دریا نمک پاشیده اند

ونهنگ ها ازین زخم به جان آمده اند
واز عمر گران می گذرند

وقتی که دل،از پس آشوب بر نمی آید
وجنگی به وسعت تاریخ رخ می دهد
در نهان خانه ی سینه ام

لشکر به لشکر
تن به تن
به خاک وخون کشیده اند ویرانیم

گریه کن قلم
گریه کن قلم

گریه کن که جانم از آه آتشین سوخت
و پیکرم را موریانه خورد...
گریه کن قلم
گریه کن قلم

بیداریم چه سود؟خوابم چه سود؟
چشمان تو از دهن افتاد
ودلت ..
آتش فشانی خاموش...
که دود وغبارش باقی بماند...
گریه کن قلم
گریه کن قلم

درهوایت چه بال ها که نگشوده ام...
درنگاهت چه ستاره ها که نچیده ام...
اینک چه شد؟
خیالت کجاست؟
دلت چه شد؟

باکی نیست..
باکی نیست..
از ازل تا به ابد ماجرا تلخ بود..
قصه ی شیرین تلخ بود..
قصه ی فرهاد تلخ بود..

تیشه نه بر کوه
بر دل فرهاد شکست..
وبیستون ستونش فرونشست..
وزمین....
وزمین به شرح دردو ماجرا
هزارویک شب می خواند قرن هاست....
گریه کن قلم..
گریه کن قلم..


فروزان احمدی

خودت را در من بکش سرباز مغول

خودت را در من بکش سرباز مغول

ازین آتش بازی که سال هاست به را انداخته ای

خسته ی خسته است وجودم...

تو کامروایِ نا اهل

از دیوار غرورِ پر چینِ من

جز ویرانه ای تلنبار چیزی نگذاشته ای..

خودت را در چشمان من ببند

ببند تااین تصویر محو شود در ماورای خیالم..

آه مغولستان

چیزی نمانده است که دیگر فتح کنی

من خراب و تو پوتین پوش و سپردار

جنگ نابرابریست میان چشمان من و جانشینِ

حکومت بر بادرفته ی دلم

بردی...

باختم...

حضورت بمب است و

من تا متلاشی شدن زنده نمی مانم..


فروزان احمدی