باز هم با یاد تو اشکی ز چشمم میچکد

باز هم با یاد تو اشکی ز چشمم میچکد
قطره ها کز هجر تو بر گونه هایم میچکد

ذره ذره اندک اندک اشک ها جاری شوند
روی عکس تو و این چشم چو باران میچکد

حسرت دیدار تو عمری به دل می ماند و
با نبودت شمع هم هر روز و هر شب میچکد

عمر من در انتظارت می رود دنیای من
دیده ام با یاد تو چون ابر گریان میچکد

با مرور خاطراتت من چرا گریه کنم؟
من بدون خاطرات هر روز اشکم میچکد !

علی نگهداری

عـالیجنابِ ناشنـاسِ عـرشِ غـزلم

عـالیجنابِ ناشنـاسِ عـرشِ غـزلم
آغــوش بگیر تمامِ مــرا
که مـرا
از شهـر و شـرم و خـدا
باکی نیست
آغــوش اگر ،آغــوش تو باشد.

ساناز زبرشاهی

دلتنگی‌ام به رنگ غروب است و آسمان،

دلتنگی‌ام به رنگ غروب است و آسمان،
چشمان توست آخر این بی‌پناهی‌ام.
هر شب میان خاطره‌ات گم می‌شوم،
چون باد در حصارِ پریشانِ کاهی‌ام.

در من ز شورِ عشق تو طوفان گذشته است،
مانند شمع، سوخته‌ام بی‌پناهی‌ام...
لبخند تو ترانه‌ی باران به کویر،
دستت نجات‌بخش‌ترین تکیه‌گاهی‌ام.


فرید پیروانیان

خوانده ام امشب هزاروصد دعا

خوانده ام امشب هزاروصد دعا
از تمام آن نشد یکی روا
پس تو که گفتی بیا بر در این
خانه ی آرام و پر مهر و صفا
تو خودت گفتی دهید من را قسم
به هزار نام بیکران اولیا نیز هم
تو خودت گفتی که چون گویی تو ذکر
هم در این و آن جهان بینی تو خیر

امیر امری

ازتمام ابرها انگار بارانی ترم

ازتمام ابرها انگار بارانی ترم

خاطره می سازم و گاهی دلت را می برم

دلبری هایم شبیه خواب می ماند ولی

خواب یا بیدار لای قصه هایت می پرم

شب چه کوتاهست در پیچ و خم موهای تو

صبح می پیچد صدای شعرهایت در سرم

هر چقدرم بیشتر در چشمهایم زل زدی

ماه رویم دیدی حتی از تو هم عاشق ترم.


#مطهره احمدی

کشف علف راز سکوت بود

کشف علف
راز سکوت بود
یا
خانه ی بیداد

کسی نمی دانست

چقدر گسترده است
صحنه ی شکست
از دو چشم ِ آبی مست

آن گاه

که دو خورشید مست
قلعه های شب مرا
سیاه تر کردند

حالا

این تُرد درخت ِ بی شاخسار
که مغموم ِ! سنگسار ِ علف شُدَست
تا طلعت سیاه ِ خاک را به سر کند


قاسم بیابانی

دوستت داشتم

دوستت داشتم
بی‌هیچ قرار قبلی،
بی‌هیچ قولی،
بی‌هیچ سهمی از نگاهت.

من آن‌قدر
در تو حل شدم
که خودم را
یادم رفت.

تو اما…
حتی ردّی
از اسمم
روی خاطراتت نکشیدی.

هر روز
تو را صدا زدم
در سکوت،
تو هر بار
از کنار دلم
بی‌صدا رد شدی.

دوستت داشتم،
نه برای اینکه دوستم بداری،
برای اینکه دلم…
نمی‌توانست
دوستت نداشته باشد.

و حالا
من مانده‌ام
با یک دل خسته
و عشقی
که فقط
از یک طرف
شعله می‌کشد.


هامون حافظی

شبی از یاد آن دلبر، پریشان‌تر شدم ای جان

شبی از یاد آن دلبر، پریشان‌تر شدم ای جان
ز خود رفتم، ز غم‌هایم، گریزان‌تر شدم ای جان

نسیمی آمد از کویش، به جانم شعله زد ناگاه
به سوز آه او، از خود گریبان‌تر شدم ای جان

شکست از سنگ خاموشی، دل شیدای آواره
به فکر چشم افسونگر، گریان‌تر شدم ای جان

سری در پای او دادم، جهان از دست من لغزید
به یاد زلف او در شب، پریشان‌تر شدم ای جان

بیا، ای ماه شب‌هایم، که بی‌روی تو می‌سوزم
که بی نور تو در عالم، بیابان‌تر شدم ای جان

دل ویرانه‌ام از عشق، چو خاکستر به جا مانده
ز شور شوق آن روزها، غزل‌خوان‌تر شدم ای جان


ابوفاضل اکبری

سر وعده گاهمان باز، تو نیامدی و ماندم

سر وعده گاهمان باز، تو نیامدی و ماندم
خجل از دو پای خسته ، که به وعده گاه کشاندم
به فریب خود ، بگفتم که تو آمدی و رفتی
و منم که چون همیشه ، ز قرارمان بماندم
به همین رضایتم بود ، که بخوانی و نیایی
چه عبث که این تمنا به وجود خود نشاندم
ز تنور تشنه کامی ، پیِ چشمه سار بودم
همه باورعطش را به سراب تو رساندم
چو نجُستی ام، ندیدی ز جنونِ دلپریشی
که تمام هستی ام را ز تمام خود رهاندم
چه امانت عزیزی به سرای دل سپردی
نشدی به گفتگویم که کجا چنین نهاندم
و کنون به خلوت دل غم سرخوشانه دارم
به غمت قسم که یک دم غم تو ز دل نراندم


محمد حسین یاعلی