در غربتی با اندیشه ی سرد زمان

در غربتی با اندیشه ی سرد زمان
پرت شدم به عمق شب های بی صباح
گرفتار هیاهوی درون
از مرز جنون
بارها گذشته ام
حسرت آویخته بر گردن
زنجیر ، بر پای اراده ام
تکرار می کنم خود را بر دیوارها
گریه می کنند قاب عکس خاطره ها
چند لحظه در خودم خاموش
بیگانه می شوم با خویش
محکوم به نفس کشیدنم افسوس
در هوایی که کسی هم نفسم نیست
بغل می کنم چشم هام را
که فقط می بارد
ولی آفتاب دلم ، زندانی
نمی تابد
تالاب آرامشم سفر کرده
قرص ماه را با خود برده
در ظلمت شب
پرت شده از پنجره ، مردمک اتاق
دنبال روزنه ی نور می گردد
تا در چشم های من خود را ببیند
چه غریبانه گم شده ام در پیچ و خم جاده ی عشق
نشسته ام در انتظار طلوع ساحل
دریغا ، توفانی ، دریای دل
قایق ذهن
می خورد به صخره
جان می سوزد ، ذره ذره
می چکد آه در چاه نفس
بر نمی آید برون
ناتمام می ماند عبارت ها.


فرحناز نخستین شکوری

ای خورشید تابان

ای خورشید تابان
ماه نور افشان
سرو خرامان
و ستاره درخشان
امید زندگیم

آینه در دستِ باد می‌لرزد،
چون تو می‌گذری...
پَرِم چون پروانه‌ها، میسوزد
به آتش عشق وجودت
وقتی که قلب مهربانت
عشق راشعله ور میکند
قَسَم به آفتاب می‌خورَم
که سیاهچاله چشم‌های تو را
ثبت کرده ام در کهکشان دلم
نگاه و شرم حضورت
چون تیری ازکمان ابروانت
آهوی تیزپای وجودم راصید کرد
چون تیرمحبتت را
در وجودم زدی
و اسیرم کردی
صید صیاد عشقت شدم
واین لحظات باشکوه را
هرگزاز یاد نخواهم بُرد.



ـــ

لبخندت را
به ابرِ بهاری می‌سپارم،
تا هر قطره‌اش
ترانه‌ای شود،
ترانه‌ای که فقط ستاره‌ها
زمزمه‌اش کنند
پشت پرده‌ی شب

ـــ

ع زیزم
گل‌های بی‌رنگِ دنیا،
با نفس‌های تو
رنگ می‌گیرند.
و من،
پشتِ پنجره‌یِ تماشا،
یک نقّاشِ بی‌قلم‌ام
که هر صبح،
طرحِ رویاهایش را
در چهره‌ی تو
پیدا می‌کند.
و فقط یک لغت است
که میتواند تورا وصف کند
اینکه زیبایی با تو معنا میگیرد
و تو بهترین رنگی هستی
که خدا به زندگی من داده
رنگ زندگی
وتو را به نظاره مینشینم
ای زن زیبای من

Love for you

محمد مهدی مهرابیان

بر ساحلِ غمگینِ دلم دریا باش

بر ساحلِ غمگینِ دلم دریا باش
آرامش من درون این دنیا باش

وقتی که برای من زمستان سخت است
در کلبه‌ی سردِ زندگی گرما باش


مهدی ملکی

از من مپرس قصه‌ی درد

از من مپرس قصه‌ی درد
درد منم، قصه چه هست؟
دلِ رانده‌شده، در به در
دلِ بی‌حس، دلِ بی‌کس

بگویم و نفهمند و بخندند رواست؟
بگویم و بگریم، دواست؟
نگویم و بمیرم رواست؟

نوش‌دارو اگر بودی، چه سود؟
بعد مرگِ سهراب آمدن، رواست؟
نوش‌دارو، پیش یا پسِ مرگِ من را چه سود؟
مرگ من، از بدو تولد بود…
آیا این رواست؟

گفته بودی دلداده‌ای و عاشقی
این، ادعاست؟
توانِ سنجشم نیست دگر
آیا این خطاست؟

از من مپرس قصه‌ی درد
درد منم… من، دردم
هیهات…
که این، سراپا جفاست


زهرا رجبی

اراده کرده خدا، بین خیلِ آدمها

اراده کرده خدا، بین خیلِ آدمها
نصیب من کند آن روح رفته را انگار

چنان حِصار کشیده میان دستانم
که صد گلایه کنم شاهِ خفته را این‌بار

کدام
پنجره را، از کدام دربِ حیات
به جستجوی تو آیم نگینِ در افکار

بیا و نقش و نگاری بزن خیابان را
چراغِ قرمزِ سرخطِ جاده را بردار


مریم کرمی

دزدکی دیدن هم، از لای در یادش بخیر

دزدکی دیدن هم، از لای در یادش بخیر
پرسه در پس‌کوچه‌های بی گذر ، یادش بخیر

نامه‌هایی که نوشتیم و ندادیم به هم
با دو قطره خون خود کردیم تر ، یادش بخیر

زیر باران راه می‌رفتیم ، بی چتر و کلاه
سینه پهلو می‌شدیم با همدگر ، یادش بخیر

ناشیانه می‌زدیم چشمک به هم ، اما چه سود
او جلو می‌رفت و من از پشت سر، یادش بخیر

جاده‌ی چالوس و تقلید فرار نوعروس
با علی و عاطفه در همسفر ، یادش بخیر

زیر بمباران دشمن باز عاشق می‌شدیم
عاشقی در جان‌پناه بی‌خطر ، یادش بخیر

آن قراری که به هم خورد و نبودی در شهر
از ننه هاجر گرفتم این خبر ، یادش بخیر

هرچه می‌گفتند حرام است زل زدن در چشم غیر
باز می‌گفتم حلال است یک نظر ، یادش بخیر

برگ‌های بین دفترها، اگر چه زرد بود
در دل ما سبز شد ، می‌داد بر، یادش بخیر

محمدیار سبزی

خودم را می سپارم دست وجدان هرچه بادا باد

خودم را می سپارم دست وجدان هرچه بادا باد
به شبوهای خوشبوی خیابان هر چه بادا باد

مزین می کنم امشب نمازم را به دینداری
دلم را میزنم من به خروشان هر چه بادا باد

خدایی هست در کیهان که گرم آغوش انسان هاست
من او را می پرستم غرق ایمان هرچه بادا باد

محبت خرج خواهم کرد مانند چکاوک ها
سلامی می دهم او را کماکان هرچه بادا باد

«به این هیکل نمی آید ولی با مرگ هم آخر
شوم یک شب گریبان در گریبان هر چه بادا باد»

هادی جاهد

گنجشک چه می‌داند از درختانِ پشتِ حصار

گنجشک چه می‌داند از درختانِ پشتِ حصار
که این‌گونه شاخه‌هایشان را
به سمت آسمان دراز کرده اند؟
باد چه می‌داند از دلتنگیِ برگ‌هایی
که هرگز یک دل سیر نوازش نشده‌اند؟
خورشید چه می‌داند از سردیِ تنه‌هایی
که با تبر، زخمی‌ شده‌اند؟
ابر چه می‌داند از خشکیِ ریشه‌هایی
که قرن‌هاست باران ندیده‌اند؟
زمین چه می‌داند از گیاهانی
که بارور شده‌اند و ثمری نداشته‌اند؟
آیا شب هراسِ درخت را خواهد دید؟
و آیا زمان بر روزهایی که فقط گذشته‌اند
دلسوزی خواهد کرد؟
چه می‌داند زندگی از آن‌که تنها ایستاده
بی‌ثمر، بی‌صدا، بی‌امید؟
و خدا…
چه می‌داند از درختی
که سال‌هاست دعا می‌کند
و کسی حتی در سایه‌اش هم آرام نمی‌گیرد...


شکیبا شاهوردی

دو نخلِ جدا

دو نخلِ جدا
دو نخلِ تنها...  
ریشه‌هایشان در خاکِ یک کوچه گره خورده بود
حمیدرضاسلیمانی کارکن