به نجابت تو می ماند

به نجابت تو می ماند
همه ی آرزوهای
بچه گانه ام
معصوم چون چشمانت
پر از هراس
چون یالهای
به باد سپرده ات
وگرم
چون آغوشت.

#مطهره احمدی

به تماشای التماس شاخه های رو به آسمان

به تماشای التماس شاخه های رو به آسمان
نشسته ایم و
عریان شدن بیدهای سر به زیر را
روی بوم خاطراتمان
حک می کنیم
حتی آسمان این فصل هم
دیگر آبی نیست
هر چند
صدای  دلنشین چلچله ها
خبر از میزبانی بهار می دهد
به زودی
همه ی خاطراتمان
سبز خواهد شد.

#مطهره احمدی

در انتهای روز

در انتهای روز
به یاد می سپارمت
از طلوع چشمهایت
تا غربت غروب
با همراهی پاییز
ودردانه های رقصانش
که به خاک رنگ می بخشند
بی وقفه خاطره می سازم و
به ذهن می سپارمت.


#مطهره احمدی

زندگی

زندگی
مثل شکوه پرواز  
بر فراز آرامش آب
دلچسب و گواراست
همراهی ام کن
تا ابد
تا بند بند وجودم را
به تماشای چشمهایت
گره بزنم.

#مطهره احمدی

مرا در آغوش بگیر

طلوع کن

از پشت بلندترین آرزوهای برآورده نشده ام

که بند بند ناگفته هایم

سخت نیازمند شنیدن توست

اجابت کن

هر چند ناخوانده ام

فقط گوشه ی دنجی از دریای آرامشت
آرامم میکند

مرا در آغوش بگیر

که سخت دلتنگم.

#مطهره احمدی

تو نباشی

تو نباشی
همه ی کوچه ها
بوی پاییز می دهند.

#مطهره  احمدی

نقاش خوبی نیستم

نقاش خوبی نیستم
اما
در دفتر نقاشی ام

بدون هیچ رنگی
انتظار تو را کشیدم.

#مطهره احمدی

صبر کردم صبر کردی چه سود

صبر کردم صبر کردی چه سود
تا گذر کردم از این آتش و دود
فکر من هر چه به غیر تو نبود
فکر تو شعری به غیر  من سرود
روز بود و آشنایی و همه
چون که شب آمد برفتم یک‌تنه
شب شد و طوفان و سردی هوا
وقت رفتن شد در این فاصله ها
ن شوم غمگین و نه از غصه پر
علتش فهمیدم آخر همچو در
وقت بسیاری خدا بر یار داد
تا شفا دارد ، دل بیمار داد
لحظه لحظه می رود ایام زود
خاطره های رفته همچو دود
علتش تنها تویی نه دیگران
آنچه من معکوس فهمیدم به جان
باز میگفتم اگر علت تویی
آخرش به راه بهتر میروی


امیر امری

وقتی شاعر شدم،

وقتی شاعر شدم،
هوا انباشته بود از ناگفته‌ها
و من
با دستی خالی از واژه
با سینه‌ای انباشته از نغمه‌های بی‌قافیه
قد افراشتم تا به ابر برسم

درختان برایم زمزمه‌ها داشتند
جویباران مرا به نام می‌خواندند
و من
در پناه حروف گم شدم
تا هیچ کس درنیابد
چه اندازه تنهاتر از سکوت بوده‌ام

وقتی شاعر شدم
دردهایم را به قافیه بند کردم
اندوه‌ها را در وزن ریختم
و عشق
آن مرغ بی‌قرار
بر دوشم نشست
و اوج گرفتن را به من آموخت

ماه پاره‌ای از اشک‌هایم شد
خورشید شعری ناسروده ماند
و شب
آن آینه‌ی سیاه
چهره‌ام را با خاموشی شست
و من دگر باره تازه شدم

پاهایم در خاک ریشه دواند
اما دل‌من
همچون نسیم
به هر سو می‌شتابید
شاید تو را
در میان برگ‌های خزان‌زده بیابد

اینک هر آنچه می‌نویسم
از آنِ من نیست
از بوی توست که با باد می‌آید
از بارانی است که بر گونه زمین می چکد
از چشمانی است که در تاریکی‌ها
راهنمای من می‌شود

وقتی شاعر شدم
دانستم زندگی
همان عشقی است
که هرگز به پایان نبردم
همان نگاهی که در اشعارم گم شد
همان دستی که در جستجویش بودم
و همان آغوشی که اکنون
در میان سطرهایم جا مانده است...

و من
هنوز در این بیابان بی‌پایان
در پی واژه‌ای می‌گردم
که تورا تمام کند
تو پایان هیچ سروده‌ای نیستی
تو همان سکوتی
که مرا شاعر کرد...


داود شجاعی نیا