کاش هیچ کاشی نبود
در میان دل آهی نبود
کاش این دل عاشق نبود
در میان آن، عشقی نبود
کاش این دل تنها نبود
در میان آن یاری نبود
کاش این دل شکسته نبود
در میان آن امیدی نبود
کاش این دل سرد نبود
در میان آن گرمی نبود
کاش این دل بی تاب نبود
در میان آن آرامشی نبود
کاش این دل عاشق نبود
در میان آن معشوقی نبود
کاش این دل زار نبود
در میان آن یاری نبود
کاش این دل عاشق نبود
در میان آن شوری نبود
کاش این دل بیمار نبود
در میان آن درمانی نبود
کاش این دل عاشق نبود
در میان آن وصلی نبود
دانیال رشیدی
بزن به رگ به دو دستم،به خوی خود به خود آیی
سرم شکن تو به مغزم،به بوی خود به خود آیی
نگو که من نببستم،که آسمان بنوشته
تو در ضمان به کِی آیی،ز سوی خود به خود آیی
نظر که من به تو دارم،جمال شمس بشکسته
دران دل چو بیایی،به کوی خود به خود آیی
کجا روم به نشانت؟که بال و پر بشکستی
دگر ز خاک ننویسم کز آرزوی خود به خود آیی
جمال صبح طبیعت بدون تو به چه مانند؟
بخند که روز و شبم را به روی خود به خود آیی
به غنچه های گلستان،به نی های نیستان
قسم دهم به دو چشمت،ز جوی خود به خود آیی
مپرس مرا که به زلفت کدام نشانی بدادی
ز گیسوی کمندم ز خوی خود به خود آیی؟
مگر شود که بر آن زلف،به یاد خود به خود افتم؟
مگر شود که بر آن زلف،به روی خود به خود آیی
فرهان منظری
موهای پریشانِ توآرامشِ جان است
درچشمِ غزلخوانِ تویک سرِنهان است
درچهره چه داری که بمیرندرقیبان
آن چشم ودوابرو چوتیری به کمان است
درخواب همی حسرتِ رویای تو دارم
آن قامتِ زیبای توچون سروِچمان است
ازچشمِ حسودت خدایت بکند دور
آنکس که بگویدتوچنینی وچنان است
چون پسته ی خندان چوبخندی به زمانه
این تحفه زخالق به زمین است وزمان است
عمرت به بلندای وجود همه عالم
ازغیبت وهجرانِ تواین دل نگران است
من باهنرم وصف جمالت نتوان گفت
از روی خوشت نورخدایی فوران است
تیام باهنر
من آن رود پر از عشقم که در راه رسیدن تا به دریایش
گذر کرده است از مرداب و صدها سنگ در پیش قدمهایش
چنان شیری که در هنگامه فصل شکار گله های آهوان دشت
گرفتار و اسیر دام آهوی سیه خالی شدم با چشم زیبایش
اگر در من به جز مهر و محبت چیزهای دیگری دیدی
کمک کن تا به وصل شعله عشقت بسوزانم سر و پایش
اگر دیدی که روزی دستهایم سرد و یخ بسته است و دلتنگم
برای رفع دلتنگی بیاها کن که آتش در بیفتد اندرون من از گرمایش
بیا با من قدم زن در کنار ساحل دریا و بنشین صحبتم بشنو
که من آن رود پر عشقم گذرم کردم از دریا از اصوات پر اغوایش
یوسف ثانی
بغض دهان گشودهء دری نیمه باز
ایستاده بر پاشنه ای زنگار خورده
دلتنگی عبور خاطره ای دور
از آستانه اش را
به ناله
جیر جیر، آواز سر می دهد
و
آهی سرد از دودکش خانه ای متروک
میرود بالا
تا همآغوشی ابرهای تیرهء بی باران
تصویر آشیانهء خالی کبوتری
بر فراز درخت چنار
بر سطح حوض خانه می رقصد
و حوض همچنان
تا به نیمه
سبز است
نادر صفریان
من به دلتنگی های هرشب گرفتار شدم
از وفای تو چه خوب مداوا شدم
کوچه و خیابان شیراز قشنگ است اما
من به زیبایی تو معتاد شدم
ترک عادت نمیشود در من
من با بوسه هایت احیا شدم
این جهان و آن جهان فرقی ندارد
من دیوانه و دل داده ی یار شدم
امیر حسین میهن
ای دل راز ازل را نه تو دانی و نه من
این قصهی پرغبار را نه تو خوانی و نه من
در پردهی هستیام، چو سرابی است نهان
آن چهرهی بیقرار را نه تو دانی و نه من
چون موج به دریا همه حیران و اسیر
این گردش روزگار را نه تو خوانی و نه من
هر نکته که گفت عقل، ز عشقی است نهان
آن راز به صد هزار را نه تو دانی و نه من
گر جام جهاننما به کف دل برسد
این ساغر بیشمار را نه تو خوانی و نه من
برخیز و طلب کن از خرابات وجود
این پردهی بیقرار را نه تو دانی و نه من
ابوفاضل اکبری
رویاهایم را
هر چند کوچک
هر چند محال
هر چند دور
به آب سپردم
شاید روزی
ساعتی یا لحظه ای کوتاه
اجابت شدند
میان دستهایت
در لنگرگاهی دنج
به وقت طلوع
و منِ دور از آغوشت را
به یاد بیاور
که غریبانه در سکوت
میخوانمت
چون شعری بلند
و کلماتی که
بوی تو را میدهند.
#مطهره احمدی