عشقی میخواهم عریان
لبریز از بطن قلب
که ورای این عرف بیعاطفهٔ زیستن
فریاد بکشد از زبان تو دوست داشتن مرا
حتی آنجا که چشمان تشنهٔ حسودان
چشم بر نمیدارند
از هیجان درهم تنیدهٔ من و تو
در محضرِ پر هیاهوی رهگذران
آنجا که دستانت در دستانم
هر قدم لمس میکند لذتِ هم آغوشی را
آری عشقی میخواهم عریان
ناب از جنس انسان
علیزمان خانمحمدی
بر خاک حضرت دوست افتاده بر زمینم...
از دشمنان چه باکی با دوست همنشینم..
مهرش فزون ز مادر نامی فراتر از ان...
چون نام او بگویم شیرین چو انگبینم...
از عشق او چه گویم تا حس من بدانی...
اول تو جای من باش در راه حق ببینم...
در بند او گرفتار چون عاشقان بیدار...
باید که تشنه باشی تا بنگری چنینم...
سلطان برای عشقش تا پای جان بمیرد...
چون نور در وجودم با عشق او عجینم...
رسول مجیری
ره جهد و کوشش، بر دل، آهنگِ ما
که سازیم به فردا، شکوهِ چنگِ ما
شکست آن نشان است، ز رهِ پُر بها
که گردد به ما رهنمون، تا فتح قلهها
با دست خود، پیوند زنیم فردا
چو مشعلی افروزیم، در مه و بلا
هر روز نو میسازیم، در مسیر نور
تا به اوج رسیم، بیوقفه و دور
با ایمان و تلاش، سازیم این خانه
پایههایش استحکام، امید و آینه
پشت هر درد، گلی میروید بیصدا
میسازیم فردایی، پر از صلح و صفا
سید سلیمان میردامادی
صدای پای چشمانت
دلم را در تکاپو بُرد و رونق داد
کهدر مست خمارین نگاهت تا همیشه باشد این واداده ی بی جُرم
اسیر غارت نا غافلم
ِغافل زخود دیگر ندارد چاره ای
دانمکهمی دانی
دل و جانم تماشا لازمند حالا
برای سالیان بی شماری که شمارش بر نمی دارند
چه در سمت نگاهت جان نهان داری
که این گونه
ربودی در دل یک آن
تمامِ آنِ این دل ناده ی دوران
خودت هم خوب می دانی
چنانم صید کردی که
نمانده چیزی از من در خودم جانا
تمامم گشته یک جا تو
خودت هم خوب می دانی
که صیدت لکنتِ بودن ، شدن ، ماندن
بیفتاده به جان و هستی و تام وتمامش
از تو ای آغاز بر بودن ، شدن ، ماندن
دل و جانم به ناز پر شراب ناز چشمانت
شده سحر و تماما خواهش و تسلیم و استمداد
تو خود مستحضری و خوب می دانی
به هر تک واژه ی شعرم
شکوفه کرده از سمت نگاه تو
شکوه عشق.......
در دل جز تو کی باشد
ندارم شک که می دانی
به شور مست چشمانت
دلم در خلسه دیدن خودش را در دم و آنی
به یک برق نگه واداد و تسلیم تمامت کرد
عجب جذبی دراین جذاب جادویی جفت ناز چشمانت نهان داری
جمال اینهمه جلوه
که در ناز نگاه توست
چنانمرد افکن است گرد آفرین جان
که سهراب دلم را مست و بی تاب و قرارش کرد
آری از دم آغاز
عجب چشمانگیرایی
که در خود مطلق تسلیم ما را از نخستین لحظه آغاز می دارد
نگاهت ترکشی دارد
که غَمزِه غَمزِه کرده حال دل
بی تاب گشته جان
صدای پای چشمانت
همان سیب بهشتی بود
که راندم از بهشت و در تو ای دنیا
بهشت بودن و ماندن ، شدن را کرد معنا
بر دلم معنای جانبخش تمام لحظه های جان
صدای پای چشمانت
دلم را در تکاپو برد و رونق داد
خودت هم بی سبب دانسته می دانی
دل واداده ی تسلیم و جان رفته ام ای جان
برایت یک سخن دارد
تماشا لازم......
ای جان بخش جان و دل
گل بی وصف...
ماه بی بدیلم حضرت معشوق.....
تو را با جان و با عشق ای تمامم دوستت دارم
تو را با جان و با عشق ای تمامم دوستت دارم
تورا با جان و با عشق ای تمامم دوستت دارم
حسین گودرزی
ندیدم جز صداقت در نگاهِ نابِ کودکها
نه ترسی از شکستن داشت، نه تردید و نه پنهانی
نگاهش آسمانِ صاف، دلش دریای بیپایان
زبانش حرفِ نابِ عشق، نه از جنسِ تمنایی
بغل میکرد دنیا را، اگر دستی به سویش رفت نمیسنجید با معیارِ فردا یا پشیمانی
اگر این عشق را فهمند، تمامِ اهلِ این عالم
چه حاجت باشد این دنیا به باغ و قصرِ روحانی؟
بهشت آنجاست، آن لحظه که دل بیقید میبخشد به لب لبخند، در چشمش؛ فقط خورشید و بارانی
حمید رضا نبی پور
آن روزهای گنگ،
تنهاترین پیالهی تنهایی،
در خسوفی نیمهروشن و گنگ،
وحشیترین نمازها با کمر اجین.
نفرینهای شکسته،
بحرانهای گنگ،
سجادهای نیمهعمیق،
چه میکشد؟
فریادهای گنگ،
در هیأتی به نماهنگ فارسی.
شعری برای خون،
دستی که قواعد فقهی را میفشارد،
دستی که مستندات مجازات را مینویسد.
لب بر سروش حافظ و سعدی،
آخر کجاست مقصد من؟
ساقی بگو...
خدایار قلیزاده
برخیز وپرکن خانه را ازشادی وشور و صدا
کِز کرده ای از بهر چه تاچند با غم همنوا
برخیز اهنگی بزن برچنگها چنگی بزن
ضربی بزن بر ضربها سازی بزن همساز ما
از شادیت جا مانده ای در غصه ات وامانده ای
در محفل شادی ما چرخی بزن رقصان بیا
ای همدم امروز ما امروز را با ما بمان
با ما بخوان شادی کنان از غصه ی فردا درا
امروز و فردا می رود مانند یک رود روان
اب است و با سرچشمه اش کی عهد دارد کی وفا
روزی به این ره می رسی روزی ازین ره می روی
باید روی این راه را از ابتدا تا انتها
پای خیالت پاره کن زنجیر افکار بدت
تاوارهی از شر بد نیکش بکن افکار را
در فکر فردا باش کاری کن که فردا پرسدت
از بهر بهتر کردنم کاری شده دیروزها؟
یحیی رشیدی
دریا،
حسِ بینهایت میدهد؛
شادی،
آرامش،
آزادیِ بیکرانه را
در موجهایش
میپراکند.
آسمان،
بینهایتیست دور،
رؤیایی دستنیافتنی،
تکهای خیال
که در چشم میدرخشد
اما در آغوش نمینشیند.
اما دریا،
با هر موج
حقیقت را
در دستان خستهات میریزد،
بینهایتی نزدیک،
قابل لمس،
قابل زیستن.
آسمان،
بینهایتِ نگاه است،
دریا،
بینهایتِ احساس.
هامون حافظی
واگویه های شاعر دردیست چو آه عاشق
چون دم برآید از دل شعری شود حاصل
کاین درد مشترک را معنا دهد ز مطلب
گاهی به نثر و گاهی مُستزاد و مُسمط
امیرعلی مهدی پور