| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
بی تو چکنم این همه دلتنگی را
ای بت چکنم آینه ی سنگی را
حالا که کنارمی در آغوش شعر
بر شانه بریز گیسوی رنگی را
عمری است به شوق دیدنت مسرورم
شیرین شده از دور دو چشم شورم
نزدیکتر آمدی، سلامت دادم
می بوسمت هرچند که دورادورم
ما ساکن کلبه های پرچینیم
هم بازی پروانه و بلدر چینیم
آبان و دی وبهمن مان نوروزیست
از تیره ی خوش نشین فروردینیم
اندر طلب دوست همی بشتابم
عمرم به کران رسید و من در خوابم
گیرم که وصال دوست در خواهم یافت
این عمر گذشته را کجا دریابم
رد پایی برای امواج است
زندگی مان عجیب مواج است
کهنه خاکی، شبیه یک عاج است
خواب رویای سرنگونی که...
چشم من می رود فرو در خود
هر چه دیدم تمامشان بیخود
غیر این هیچ بود و یا لابد
در سرم می زند جنونی که....
خواب خود را به دار آویزم
غیر خود با کسی نیامیزم
کل دنیا به یک ور چیزم
زیر لب هام طعم خونی که...
می رود از تنم به شرشر تا
می رود بی ولی و یا اما
می رود در سیاهی شب ها
من همان آدم زبونی که...
داستان باد و پاییز است
آخر داستان غم انگیز است
آن که با عشق می نوشتم از
انحنای لطیف نونی که...
گفته بودی که باز می آیی
بی مگو مثل راز می آیی
این تویی که به ناز می آیی
راستی این تویی همونی که...؟
هر چه گفتیم حرف نان بود و
نان بدبخت بی زبان بود و
او که دیدی فقط همان بود و
تا به کی حرف چند و چونی که...
مرتضی پورغلامحسین
با تو اگر نشسته ام
دشنه تیز بسته ام
تاتو غزل نگفته ای
من ز فرار خسته ام
دل ز نسیم صبحدم
قامت جان شکسته ام
گاه به شوق دیدنت
بقچه راه بسته ام
گم نکنم اگر مسیر
از دم تیر جسته ام
گاه ز رویش زمین
همچو گیاه رسته ام
گاه به غرب میروم
رو به فلق نشسته ام
اینکه کجاست خانه ات
در عجبم و خسته ام
جواد جهانی فرح آبادی
با خبر باش که من با تو سخن میگویم
از نوای اربعین ذکر حسین میگویم
شدهام خانه نشین در برِ عاصم هستم
شدهام نور یقین به نور زهرا مستم
زنده کن هر شب جمعه ، تو با نام حسین
راه خون شهدا فتح فرج در اینجاست
ره دیوانگی و اوج جنون گو اینجاست
ره آزادگی و آتش و خون هم اینجاست
اربعین زنده شود هر شب جمعه تو بدان
ره اصحاب خدا آخر زمان هم اینجاست
به ره راه شهیدان خداوند برو
ره مردانگی و موج خروشان اینجاست
گوش کن حرف مرا ور نه به باطل مانی
نوش کن این همه مِی ،خانهی باری اینجاست
پس نگو که من نفهمیدم و نِی دانستم
من صریح گویم و دان نور عوالم اینجاست
گر نیفتی به چنین راه خدا میداند
راه زهرا و علی احمد و عالین اینجاست
سیّد عرشی بگفتا بصراحت بشنو
راه آسان به بهشت و جنّت حق اینجاست
سید جعفر مطلبی

