سکوت کردی و دلم دانست:

سکوت کردی
و دلم دانست:
نوبت گفتنِ من است،
نه با واژه‌هایی منظم،
نه با قافیه‌هایی از پیش‌نوشته...
بلکه با تپش‌هایی
که سال‌هاست
فقط به نام تو می‌زنند.

تو را چگونه بگویم؟
وقتی هر توصیف،
تو را کوچک می‌کند؟
وقتی در هر نور،
تنها سایه‌ای از حضورت پیداست،
و در هر تاریکی،
چشم‌هایم بی‌تو
هیچ نمی‌فهمند.

تو را نمی‌پرستم
اما در هر گوشه‌ی جانم،
معبدی بی‌صدا ساخته‌ام
که اگر روزی خواستی برگردی،
با دست‌های خالی،
آن‌جا نشسته باشی
و بگویی:
"منم…
همان که عاشق تو بود،
همچنان که هست."

اگر سکوت کنم،
دلم نام تو را
به هر زبانِ خاموشی، فریاد می‌زند.
اگر بگویم،
هر واژه،
شکل لبخند تو را می‌گیرد.

تو را نمی‌خواهم که تمامم کنی،
تو را می‌خواهم
که بی‌انتها باشی،
در من،
با من،
و حتی
بعد از من.

و اگر روزی
عشق را بخواهم بنویسم،
با تو آغاز می‌کنم،
و هرگز
به پایانش نمی‌رسم...

حمید رضا نبی پور

آرام باش

آرام باش
ای روح سرکش من
آرام باش
نگرانیها بر تو غلبه نخواهند کرد
آرام باش
بگذار بدانند که او خدای توست
و ضربان قلبت با او به صدا می‌آید.
.
.
آرام باش
روحت را رها کن
بگذار تسلیم، رهایی شیرین تو باشد
آرام باش
و بدان که قدرت نجات‌ بخش خدا
تا ابدیت
هرگز شکست نخواهد خورد.

.
.
آرام باش
ای روح من
و همه وجودت را تسلیم کن
ایمان ضعیف تو را به زانو درخواهد آورد
آرام باش
و بدان که خدایت
بر همه نیازهایت غلبه خواهد کرد.
.
.
آرام باش
روح من ای روح طغیانگر من
شکست خود را نپذیر
چیدمان های خدا دقیق، درست و ژرف نگر است
آرام باش
و بدان که کنترل امور را در دست دارد
و با عشق او
و در عشق او
گام بردار.
.
.
آرام باش
روح من در آرامش باش
بگذار او تو را کامل کند
اراده‌ی او کن فیکون است
آرام بگیر
و بدان که او خدای توست
و قلبت را آرام خواهد کرد!


آرام باش
ارزش عشق را با ترازوی محبت وزن کن
عشق فرزند به مادر ؟
و عشق مادر به فرزند ؟
آنچه فرزند عشق ورزد
قیاس سوزنی است به انبار کاه
و عشق خدا به تو ذره‌ای است
در اعماق کهکشان هستی
آرام باش
و خود را به عاشقت بسپار.


محمد رسول بیاتی

تو را به جان نگاه تو، دلِ خراب می‌دهم

تو را به جان نگاه تو، دلِ خراب می‌دهم
به باد اگر رساندش، پیام ناب می‌دهم

مرا ز خویش رانده‌ای، ولی هنوز خاضعم
به ذره‌ذره‌ی هوا، شکوهی از جناب می‌دهم

شدم غبار در رهت، نگو که بی‌خبر شدی
من از نسیم کوی تو، نشان به خواب می‌دهم

تمام این جهانِ پوچ، بدون تو، هلاک شد
به عشقِ چهره‌ات هنوز، هزار باب می‌دهم

دمی نظر به ما کنی، شکوفه می‌شود دلم
به هر نگاه روشن‌ات، هزار آفتاب می‌دهم

مرا به نام خود بخوان، که در طواف قامتت
به هر سپیده با دلی، دعای ناب می‌دهم

به داغ عشق مانده‌ام، ولی نرفته‌ام ز پا
هنوز با شکسته‌دل، به تو شتاب می‌دهم

به بوی گام تو قسم، که "خضر" بی‌تو بی‌نفس
اگر نمی‌رسی، دگر به عشق جواب می‌دهم


غلامرضا خضری

می بافم از رشته های کلام

می بافم
از رشته های کلام
خانه ی رویا را

علیرضاعزیزی

شاید سکوت، تنها واژه‌ای‌ست که نیازی به معنا ندارد؛

شاید سکوت، تنها واژه‌ای‌ست که نیازی به معنا ندارد؛
چرا که خود، تجلی خالص معناست.
…
وه، که چه گفتمان فلسفی ژرفی،
در آن سکوت خاموش جاری بود
آنجا، در مهمانی چای، کنار پنجره‌ی خانه‌مان،
در معبد کوچک سکوت،
میان من و خدا.


محمد بقایی

در دو عمر زیستم

در دو عمر زیستم
یک عمر خندیدم و گریاندم
دیگر عمر خندیدم و خنداندم
حال برزخیست در بیرونِ من
اشک می ریزم و می خندانم
در درونیاتم ولی شگرف
شگرف از نواحیِ پر از های و هوی
اما بی های و هوی
در تنش های قطره قطره
اما اقیانوس های بی بحرِ بی بهره
در نوای دل نشینِ جنگ
اما صلح از درونِ سنگ
پایانِ شب ، تیره نبود
پایانِ شب‌ِ تیره ، تار بود
در سپیدیِ صبح
مرزِ باریک بینِ باخت و چیره
و این هست و بود
تنفسِ بدونِ جیره

میلاد عزیزاللهی

چشم هایت سگ نداشت ...

چشم هایت
سگ نداشت ...
شیر
داشت
شکارم کرد ...
.....
چشم هایت
خلیج همیشه فارسِ من
نجاتم ندهید
میخواهم غرق شوم ....


خداویس دهقانی

زن زیباست

زن زیباست
اگر بگذارند ...
زن مخصوص تماشاست
اگر بگذارند...
در دل پنجره، آواز خودش را دارد
زن، آوازِ حیات است
اگر بگذارند ...
زن، زاییده و زاینده‌ی فرداست
اگر‌ بگذارند

دست او دور نماند زِ عمل
صبر...
کمی باید ساخت

زن هم صاحب فتواست
اگر بگذارند ...

نه فقط سایه‌ی دیوار
و نه نقشِ سکوت؛
گاه چراغ است،
گاه آیینه،
و فرشی پُر نقش
زن فقط بغض نکرده است؛
شبی فریاد است
زن، روایتگر فرداست
اگر بگذارند...

سحر زارعی

السلام علیک یا صاحب الزمان

‌‌ ⊱♥
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

محمد