موچم اینجا زیر باران چتر میگیرند همه.
غافلند از انکه دیر و زود میمیرند همه.
موچم این اهو ترین مردمان در اصل خود
نیمی از گرگ و پلنگ و نیمشان شیرند همه
بوف خوانده بسکه یاسین در کنار گوششان
از اذان و ربنا این خلق دلگیرند همه
بودها اینجا نبود و با نبودن ها خوشیم
شعر لالایی ندارد، کودکان پیرند همه.
گورکن ها بیش فعالند در ترحیم شهر
ساکنان قصر و مسجد جمله این زیرند همه.
قطره آبی کی چکد از بین انگشتانشان
غصه بس خوردند، از دستانشان سیرند همه
موچم! .استپ!.زندگی جر میزند با زنده ها
اتفاقاتش برای من، همه دیرند همه.
مجتبی شفیعی
تو را مادر صدا میزنم
اما این واژه
برای وسعتِ مهربانیات
کوچک است...
جهان، پر از چهرههای مهربان است
اما
هیچکس
چون تو، لبخند را به گریهها نیاموخت
تو بودی
که از دستهای خستهات
دعا
جوانه زد
و باران، به وسعت دلت
بر خاکِ خشک امید بارید
شبها
وقتی چراغها خاموش میشدند
روشناییِ چشمانت
تمام ترسهای کودکیام را میشکست
تو بودی
که به بهشت، بخشیدن را آموختی
و به فرشتگان
اشکِ شوق را
اگر کسی از بهار میآمد
اما بوی دامنت را نمیشناخت
راه را گم کرده بود
سایهات
پناهِ تمام خستگیها
و لبخندت
نقشهی بازگشتِ من
به خودم بود
سعدی هم اگر میدانست
که خاکِ پای تو
چقدر عطر دارد
شعرهایش را
با اشک مینوشت...
امیرحسین قمچیلی
ما گفتیم
_ ما می شویم
_ گویا نشد .....!
افسانه می شویم
_ اما نشد ....!
در چشم های تو
_ ویرانه می شویم
در قلب شکسته تو
_ خانه می شویم
_ اما نشد ....!
خواستیم
_ در به در ِ فصه ها شویم
_ پا بندِ رقص گل ُ
_ سایه ها شویم
اما نشد ...!
در قیل و قال ّ این
_ همه بی حوصله ها
عاشق شویم ُ
_ از خود رها شویم
_ اما نشد ....!
آغوش من
_ جای امن ِ بودن توست
یک شب بیا
_ که پایان این ماجرا شویم.........!!
محمود رضا فقیه نصیری
باز از خیال فراتری
وبا چنگی از آوای مهتاب
نرم نرمک به درون روحم می خزی
و آرامش را
بر جدار
لحظه های کسالت من کتابت می کنی
پیش از آنکه این نسخه ی قحطی زده
برای ابد ناخوانا شود
نازنین رجبی
های از این بی زبانی و پراکنده گویی
گه از امید می بافم و گه
یاُس خود منم.
مثل کرم کوچکی در خاک
تو گویی نمی دانم نشانم کجاست.
تقلای بی جواب من چیست
که دهان باز می کنم و
فریاد نمی آید؟
به جایش آهی بی صدا!
و من چگونه کلمه را به بند بکشم؟
چگونه سوار شوم بر ابر معنی؟
چگونه از اشک بگویم؟
تا تو شادیم را باور کنی...
تا تو باور کنی وقتی
می خندم و زیر لب
آه می کشم...
دیگر نمی گویم.
تقلای کودکانه بس است.
خیلی وقت است پیر شده ام...
دیگر نمی گویم اما
تو را قسم به آخرین غروبی که دیده ای
تو را قسم به رقص پاییز
تو را قسم به شب
تو را قسم به افول زیبای یک انسان
که عین اوج است.
اوج...
تو را قسم به اوج
سکوتم را بشنو.
سحر غفوریان
از خاک آمدم پدید
آن روز اول
انگار مشتی خاک بودم
دست حضرت
روحش دمید در خاک
خاکم شد مقدس؛
چون روح پاکی در درون
جاری شد آن شب
تاریکی و سردی
آن خاک وجودم
با تابش نورش ،
به سوی روشنی رفت
این خاک اینگونه بشد
پاک و مقدس
روزی که نورش رفت از تن
خاک ، خاک است .
طهورا عسکری داریونی
چرا حالم خوب نیست ؟
چرا جواب داد و بیداد ندارم؟
چرا دردم بی درمان است؟
چرا قلبم آهسته می تپد ؟
چرا هوای دلم ابریست ؟
قرار پشت پنجره داشتیم
اما نبودی در نگاهم
کنج قفس تنهایی ام
چشمم به رهایی بود
اما یک لحظه ندیدمت
تا با آمدنت جانم به قربانت کنم
هوای دلم دگر بار ابریست
باران قطرات اشکم
پر ستاره است
نقش رخ تو
در آن ستاره ها پیداست
پس ببار تا با باریدنت
نظاره گر روی تو باشم
طاقچه اتاقم قاب عکس ندارد
پنجره اتاقم رو به دیوار است
هوای اتاقم دگر بار ابریست
نور چشمانم سو سو میزند
انگار چند خاطره هنوز در یادم مانده
شب و روز به آمدنت می اندیشم
راستی چند روز پیش
کنار برکه زندگی
به تماشای گل های زنبق نشستم
هیچ گلی به ترنم نگاهت نیافتم
بار دیگر در برم بنشین
تا در صدف چشمانت
رخ انتظارم را ببینم
چند صباحی زود برخاستم
تا در تبلور شبنم
بر روی گلهای گلدانی لب حوض
نسیم بهاری وجودت را احساس کنم
ولی افسوس
هزار افسون دیدم
در این روزگار پر فتنه
دریغا مهر را در سبد دخترک نمی بینم
محبت را در بازار مجانی می دهند
انگار خریدار نیست
همه بدنبال خرده نانی
تمنای محبت میکنند
هوای دلم ابریست
ای نارنجستان همیشه بهارم
عطر بهار نارنج
تو در کلک خیال انگیزم
به طراوت گل های بهاری ست
اما چکنم چون نیستی کنارم
دگر بار هوای دلم ابری خواهد شد
حسین رسومی