باز آمدی و باز ناز میکنی یک ناز دگر

باز آمدی و باز ناز میکنی یک ناز دگر
دیر آمدی و نخواهم باز یک اعجاز دگر

رفتی چرا بی خبر حالا بی خبر آمدی
چشم روشنیت هست باز یک دست انداز دگر

صدها معما گذاشته ای لاینحل چه سود
شاید بماند روی دستم باز یک راز دگر

لبریز عشق بود دلم رفتی و عقده شد
سازش ندارد دلم باز یک عشق بی ابراز دگر


پنهان نمود سیاوش عشق بلا تکلیف خود
پایان رسیده بود نگو باز بیا یک آغاز دگر

سیروس مظفری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.