غروب جمعه ودلگیریِ شب

غروب جمعه ودلگیریِ شب
سکوت ودردوتنهاییِ پرتب
امیدبارش از ابری سترون
رسیده جانِ تن ازعشق برلب
پرِ پروانه ای دور ازگلستان
دلی بشکسته با یاربُ یارب
من امشب درخیال صورت ماه
ستاره چینم از یک دل مرتب


تیام باهنر

به سمت کعبه چشمت شبی دست نیاز آرم

به سمت کعبه چشمت شبی دست نیاز آرم
روا باشد به درگاهت‌اگر دستی به ناز آرم

بر آنم تا پس از دورِ جدایی از خیالِ تو
خودم را دست و پا بسته، به درگاهِ تو باز آرم

ترازِ آزمونت را، بیاور از کَرَم بیرون
که جانی معتدل از این، دل ناهمطراز آرم


نسیم دلربای تو بگو کی می وزد بر من
که با آن پرچم‌ یاد تو را در اهتزاز آرم

مرا ای عشق در بندِ غمت گیر و تماشا کن
که پیرم گرچه؛ بندت را جوانی بند باز آرم

بیاموزم به ترفندی حروف عشق را شاید
در این کوران دلتنگی، نشاطی یکّه تاز آرم

نپرس از صدق آیینم ولی ذکر نگاهت را
به من فرصت بده یارا که گاهی در نماز آرم

شبی پر می‌شود گوش جهان از نغمه‌های تو
اگر من از نیستان با تو نای نی نواز آرم

مرا در آتش حسرت بینداز و تماشا کن
کز این جانِ پر از حیرت، زنی تاریخ ساز آرم

زهرا وهاب

از چه بگویم؟

از چه بگویم؟
چگونه بخوانم نامت را
وقتی صدایم
در هیاهوی نبودنت گم شده‌ست...
کدام واژه،
توان گفتن درد مرا دارد؟
تو رفتی
و جهانم، بی‌تو
بی‌صدا فرو ریخت...
دیگر خسته‌ام
از نوشتن برای دلی که نیست،
از گفتن برای گوشی که نمی‌شنود
و نگاهی که دیگر
به عقب باز نمی‌گردد...
روزی اگر وفا کنی
که دیگر دیر است،
شاید تنها بخوانی ام
در شعری
که با اشک نوشته‌ام..


مرتضی فرهمند عارف

رفتی و بعد از تو در اقلیم چشمم خواب نیست

رفتی و بعد از تو در اقلیم چشمم خواب نیست
بی تو حتی گوشه ی باغ  اِرّم جذاب نیست

هرچه می گردم برای طره ی گیسوی تو
هیچ تشبیهی رساتر از دُم سنجاب نیست

مرده  از ساحل گرفتی ماهی قلب مرا
ای که یاغی تر ز ابروی کجت قلاب نیست

بی وفایی، تازگی ها مُد شده هرجا ، ولی
در دل ِمجنونم این عصیان ِ اعظم، باب نیست

جز شراب ِ حوزه ی علمیه ی چشمان تو
آرزویی در سر شوریده ی طلاب نیست

وای بر روزی که سد ِ پلک ِ چشمم بشکند
چرخ را ایمن زخشم کهنه ی سیلاب نیست

حال و روز شعرهای زخمی ام این روزها
بهتر از احوال قُوی خسته ی مرداب نیست

آمدی با نوشدارویت به بالینم، چه سود!
بی وفا، وقتی که جانی در تن سهراب نیست

محمد علی شیردل

گفتم به تو افسوس اگر و کاش گمانست

گفتم به تو افسوس اگر و کاش گمانست
این ها که بگویی تو به من لفظ زبانست

چندیست پیت گشتم و پیدات نکردم
آن عهد که بستی و شکستی چه نشانست؟

روزی که تو محتاج شدی رفته ز یادت
اندم که شدم محرم دردت هیجانست؟


حاشا که تو کردی شده دیوار بلندی
انکار مکن، آنچه تو کردی به زیانست

کن سعی گذارت نکشد بر در دباغ
دباغ بداند گذرت در چه زمانست

در دام تو افتاده ام اما خللی نیست
دیگر نشوم خام تو تا جان به جهانست

خندان به جهان باش سعادت که شنیدم
از مردم نادان به گذر هر چه توانست

سعادت کریمی

در پچ پچ خیالم

در پچ پچ خیالم
بغضی خاموش
خوابم را ربوده
ناچار با قدم هایی فرتوت
با نگاهی بیهوده
گمشده در خاطرات مبهم
رنجیده و مبهوت
می گردم
بی هیچ رد ی
نبودنت قامت بید را
به سجده در آورده
ای تنها بازمانده ی روزگاران سبز
کجای سینه ام خیمه زدی
که رفتنت
پایانی ندارد ...

نیلوفر رحیم خانی

چشمش که می وزید پر از آه سرد بود

چشمش که می وزید پر از آه سرد بود

غم با تمام خنده‌ی او در نبرد بود

آقا: ستاره های درخشان نمی خرید

در بهت دست کوچک او طرح درد بود

کودک تمام هستی خود را حراج کرد

صد ها ستاره در سبد دوره گرد بود

کم کم نفس نفس نفسش تکه تکه شد

دستان کودکانۀ او سرد سرد بود

خانم: ستاره های درخت کریسمس

در لحن چشم خسته اش اندوه مرد بود

آتش به بخت کاغذی خود کشید و بعد

خیره به شعله شعلۀ کاری که کرد بود

در انتظار هدیۀ بابا نوِِئل به خواب

رفت و شب سیاه دگر لاجورد بود

با هر ستاره پر زد و در اوج آسمان

صدها ستاره دور سرش سرخ و زرد بود

فردا سحر جنازۀ او در پیاده رو...

او در تمام عمر کمش کوچه گرد بود


آرزو بزن بیرانوند

چه تلخی های بسیاری جهان آدمی دارد

چه تلخی های بسیاری جهان آدمی دارد
هَمی سر در گریبان است و درد مبهمی دارد

به شوق زندگی با عشق هر دم قصه می بافد
امیدش رفته و چشمان خیس و پر نمی دارد

به هرکس میرسد از نیمه ی لیوان پر گوید
خودش آواره است و خانه چون شهر بَمی دارد


تبسم می زند بر لب به شادی قصه می بافد
ولی از خنده اش پیداست در سینه غمی دارد

کمر خم‌کرده اما همچنان چون کوه پابرجاست
چنان بُن دارد و اصل و اساس محکمی دارد

اگر چه‌ بخت یارش نیست اما با همه قدرت
ادامه می دهد چونکه خدای اعظمی دارد

آرمان_طاهری