چشمهایم کور است
که ندیدم باران
ز دو چشم تر تو
چشمهایم کور است
که ندیدم کمر خم شده ای
برق چشمان نیازی ،
که به آهی پر زد
در فشار بودن
و دراین جنگل وحش
خورده شد پیکر رنجور غزالی لرزان
چشمهایم کور است
که ندیدم شوره زاری
به تن خشک کویر
و به هر لحظه فرو ریخته ام ،
خواب به گودال زمان
دست با احساسی
نگرفت دست یتیمی در شب
و نپیچید لباسی
به تن سرد زمستان سیاه
چهره ی مات من اکنون
در زمین برهوت
خط لبخندی ندارد هرگز
و قدمهای سریع من هم
لحظه ای باز نایستاد
تا مگر چشم بدوزم و ببینم
کسی افتاده درون گودال ؟
سمعک گنگ به روی گوشها
تا که نشنیده بماند
سیل آهی ز هجوم ظلمی
چه قشنگ گفت سهراب:
همه بر می گردیم
به دل جنگل سبز
نه به سبزی درخت ،
نه به آبی هوا ،
نه زلال جاری ،
دل بستیم
و چقدر خوب که او تنها رفت
به دل سبز حیات
از حصار دیوار
که به دور خودمان پیچیدیم
تقدیم به آنان که می بینند
آنچه را دیگران نمی توانند ببینند
مصطفی مروج همدانی
حتی شعرها هم ......
به روز نرساندن
شبِ شعورهای منسوخ مستبدان را
تا به آنجا که مغزهای آهنین
موشک سیراب میکنند
از خون کودکان تشنه کام
تا به آنجا که
دستان آتشین استبداد
حک میکند نشان نیستی را
حتی بر حلقوم سبز درختان
در دنیایی که بر قلهٔ هر قحطیش
معبدیست که موبدانش
میان مههای موهوم آسمان
زندگی را بلغور میکنند به آسانی
آنجا که با چشمان آزاد
میتوان دید نعش آدمیان را
در آبِ گل آلود پایین دستها
علیزمان خانمحمدی
از تردد بیزارم
من از این همهمه ی رهگذاران بیزارم
واژه در کوره ی سوزان دلم ذوب کنم
سر خود سبز، جوانه، رویش
و زبان سرخ کنم
به کجا چنین شتابان
لحظه آرامتر ، نفسی تازه کنید
لحظه ای مکث ، سری مست، دل آرام کنید.
دل من این قلمم ، واژه اندوه و غمم
بزنم ساز نشیند گل احساس
به آن پیرهنت
به کجا چنین شتابان
خبر از ساز نداری
خبر از رویش الفاظ پر احساس
نداری
خبر از قرص قمر
پینه ی دستان پدر
خبر از راز شب مادر پیرت به سحر
خبر از رویش آن دانه ی خوابیده ی آگاه،
به دل خاک نداری
خبر از صبح نداری
خبر از صلح نداری
خبر از رقصِ منو ساز دلِ بی خبر از خوف
نداری.
خبر از خاطره و کودکی و لحظه ی آغاز نداری
خبر از بازی باور
خبر از حکم قضاوت
خبر از قرنیه چشم و فروشش ز نهایت
خبر از هیچ نداری
خبر از هیچ نداری
پرم از هیچ ندانی
لحظه ای با من باش
لحظه ای ویران شو
واژه در نقطه ی جوش
بی محابا جان شو
به کجا چنین شتابان
می سرایم نه شتابان
تو بمان ، تو بمان
جامعه سخت مریض است
بهایش دو قران
محمدرضابیابانی
جانم از دوری تو جانان من! بنموده تب
کیفَ حُبَّک أَستطیعُ أن أُزیلَ مِن عَصب
چشم تو نزدیک مانَد رنگ آبِ شطِّ مهر
آبیِ اروند و سبز بهبهان و لعلِ لب
گونههایت بال مرغابی، لبت منقار کبک
جنس تو دیبای چینی، جامگانت از حَلَب
کار من تُرکانه، خویم، چون زبان پارسی است
عاشقی اینگونه میبایست، هم جنگ هم ادب
گرچه دستم کوته از آغوش جانت بوده است
گرچه خوابم میبرد در حسرتش هر نیمهشب
ماندهام در انتظارت استواران چون سهند
لَنْ یُحوَّلْ بحرُ فارِس رغمَ سُمّیٰ بِالعرب
محمدنبی خرّمی
به وفای تو امیدی نبود که پر جفایی
به جز از دیارو کویت نروم به هیچ جایی
نفسی ز بوی زلفت به جهان همه مشامم
که به بوی زلفت یار است همه جهان هوایی
به هوای تو دهم جان،که تو نور دیده ی من
چو به دیدنت رسیدم ، همه شد عیان خدایی
دل خود به تو سپردم،چو از این جهان برفتی
ز تو مرهمی بخواهم ، که تو بهترین دوایی
تو اگر به جور و خواری ،زجفا کنی شکاری
به تو دلخوشم عزیزم که تو یار با وفایی
به نثار خاک پایت دل و دیده را سپردم
بدهم به پیش تو جان ، تو مثال کیمیایی
امین طیبی
میتونستم بازم عاشقِت بشم
شعر بگم
چوب جادومو دور سرت بگردونم
وِرد بگم...
از خیالاتِ شبِ اولِ آشناییمون شعر بگم
وقتی نبودی
عکس ماهو بزارم
بجای تو
برای عاشقای شهر قصه بگم
شهره بشم
کوچ کنم
هرجا برم از تو بگم
میتونستم راوی عشق بشم
اما
نمیخواستم به چشات خیره بشم
تموم این مسیرو من رفته بودم
درد بود
عشق همون فاجعه بود
سرد بود
علت خستگی من صبر بود
سراب عشق، شبیه دریاچه بود
احساس من حساس تر از شیشه و
دنیای آدما فقط سنگ بود...
پری سوری
شاید که سر عبادت نداشته باشم اما
اشکهایم از غم دوری تو، هرروز
بر روی این زمین سجده میکنند
سید نیما کسائیان
دوستت دارم،
نیمی از منی،
نیم دیگر در سپیدهای که
عشق از شاخهها میتراود،
در انتظار آغوشت.
سیدحسن نبی پور
گر تو را ز یاد برم، با خاطراتت چه کنم؟
که در آیینهٔ دل، نقشِ تو جاودانه شد، چه کنم؟
گر ز پیشت رَوَم، با تصویرت درون سینه
چو شمعِ سوخته در بادِ فراقت میسوزم، چه کنم؟
دلِ ویرانِ من از یادِ تو آباد شد روزی
کنون این خرّمَکده را ز تو ویرانه شد، چه کنم؟
به باغِ عشق تو بلبل شده ام، اما بی تو ای گل
نوای نالهٔ من بی تو چه حیرانه شد، چه کنم؟
شرابِ عشقِ تو را در میکدهٔ دل پنهان کردم
ولی افسوس که این رازِ نهان آشکار شد، چه کنم؟
حضورِ تو چو روز در دلِ شبم تابید
کنون این روزِ سیاهِ جدایی تا سحر چه کنم؟
ستارهٔ آسمانِ غمت شدم، بی تو ولی
نمودِ ماهِ رخَت در چرخِ بیپایان شد، چه کنم؟
به کشتیای ز اشکم در دریایِ فراقت
ولی این طوفانِ هجران، چه دیوانه شد، چه کنم؟
نگارِ جاودانهٔ من، تو بودی در نقابِ خاک
کنون این پردهٔ فانی ز چه ویرانه شد، چه کنم؟
زبانِ اشکِ من از گفتنِ اسرارِ تو خموش
ولی این قصهٔ عشق از چه به افسانه شد، چه کنم؟
حسین،اشکِ من از دیده چو دریا میگذرد
ولی این سیلِ غمت را به کجا ره نمایم، چه کنم؟
اگر صد سال دیگر بگذرد، از این آتشِ جان
همان خواهد شد و من سوخته دیوانه، چه کنم؟
سید حسین مبارکی