حاصل جمع بیل ها
چه بیلها که زدند چه بیلها که زدند
این چنین چاه عمیقی که شده حفر اینجا
نمیآمد به وجود
مگر از حاصل جمع بیل ها
چه بیل ها که زدند
و بیل ها که زدیم
نسل ما و پدران و پدر جد بزرگ آنها
هر کسی زیسته و بوده از اهل اینجا
در قمار هر ساله با دل و با دنیا
باخته زندگی و برد عمرش را
حالیا هر یک از آن انسانها
با خود بیل و کلنگی داشتند
تا زمینی دیدند
چاله چاله کندند
تا که بر آب رسند.
چاهی حفر کنند
و قناتی بکشند
بذری کاشت کنند
خوشه های دروند
از سر آبریز دهلیز جویی بزنند
تا درختی کارند
حاصلی بردارند
سهم خود را دادند
بیلهاشان زده اند
بیل هامان زده ایم
سهم خود را داده اند
سهم خود را میدهیم
همه در سعی و تلاش
بهر نان و آبی
بهر امرار معاش،
اول و آخر هر راه به هر نسل
به هر فصل
و هر قرن
نقش خود را همگان خوب نمودند ایفا،
تا که احداث شود در وسط راه
چنین تیره برادر کش چاه!
چاه لبریز از آب دیروز
چاه کم آب و عمیق امروز
خندق خاکی و خشک فردا!
یک چنین چاه عمیق امروز در اینجا
نشده حفرش ممکن به آسان ناگاه!
حفر این چاه عمیق
شده ممکن تنها از یک راه
یعنی از حاصل جمع بیل ها!
گلنار معینی
محبوب من
شما، تجلی عشقی
در ثانیه ثانیههای زمان
در لحظه لحظهی عمر
و در سلول به سلول تنِ من
هر وقت هرجا
سخنی از عشق به میان میاید
من ناخودآگاه یاد شما میافتم
عنصر وجودی شما حتما از عشق است
و عشق بنیادی ترین عنصر این دنیای
بینهایت است ...!
سیدعلی_صالحی
نازنین هیچ کسی در پی اخبار تو نیست
فکر بیهوده مکن، طالب اسرار تو نیست
زندگی کن به همان نیک که خوش می دانی
رد و تایید کسی رونق بازار تو نیست
غلامرضا خجسته
ای زلف کج ات مایه رسوایی ما
دیریست نیامدی به کُنج تنهایی ما
شرح شکن زلف تو گویم ای دوست
جانانــه ببــار بــر پریشانــی ما
سید مهدی حسینی
پیدا و گمم در شب بارانی پاییز
در خلوت یک میکده با حال دل انگیز،
تصویر تو هر سو نظرم میرود آنجاست
ای در دل من میل تو ای عشق دلاویز!
هرجا که خراب است دلی، وادی عشق است
عشق است که زیلو شده آن قالی تبریز
در بلخ و خراسان و سمرقند و بخارا،
در کوی دل و در وطن و این تن ناچیز،
ویرانهی ما را بگذارید بماند…
بیشک شدهام عاشق ویرانی چنگیز!
ساجده نظیف
از تو که می نویسم
ماه ـ ماه ِ فلزی
بادبانهای بلندش را
به مقصد خانه ی ما برمی افرازد.
از تو که می نویسم
پرندگان سفید ِ دریایی
به صف،
روی گونه هایم ردیف می شوند.
تو اسکه ای چوبی در عصر زمستانی
کشتی ها،
پرندگان و کلمات
پیش از تاریکی ِ شامگاه
کنار تو پناه می گیرند.
علی احسانی زاده
در تمنای تو نو میدم زفردایی دگر
می سپارم دل به امید تمنایی دگر
پابه پای عشق تو امروزوفردا می کنم
می نشینم در فراغت تا دهد پایی دگر
مرغ دل رام تو شد دردام غم های تو ماند
کی نشیند مرغ دل بربام رعنایی دگر
می سپارم تن چو نیلوفر به پای سرو ناز
در تمنای تو با رقص فریبایی دگر
باز هردم وعده اینجا و آنجا می دهی
با نماهنگی جدید و با الفبایی دگر
دفتر عشقم زبی تابی دل تا می خورد
دفتر من شعله می گیرد ز امضایی دگر
عطر پیغام تو دارد دشت و صحرا از نسیم
دربدر دنبالت از صحرا به صحرایی دگر
سید محمد علی وکیلی شهربابکی
درون سینهام عشقی نهان بود
به دختری که جانم از آن بود
نگاهش آتش و دلش ز جنس نور
ولی در قلب او ترسی عیان بود
مادرت سد راه این احساس است
تا او هست دلم در التماس است
بکش او را، بیاور قلب او را
تا باور کنم عشقت بیقیاس است
چه خونی ریخت بر دستان عاشق
چه زهری ریخت در پیمان عاشق
میان عشق و وجدانش جدالی
چه شد آخر نصیب جان عاشق
آیا میشود با عشق شیطان شد
ز انسانیت برید و نادان شد
چگونه میشود با دست خود کشت
همان کس را که با غمش احوالاتت آشفته میشد
به این سوالم نمیدهی جوابی
که آیا عشق توجیح میکند گناهی
گرفت در دست و ره سویه خانه کرد
به امید وصال دل را روانه کرد
در آن شب تار با دلی پر امید
به سویه دختری که مادرش فدایش گردید
در راه قلب و پایش لغزید ناگهان
بر زمین افتاد با زخمی عیان
ارنجش خونین دلش پر از غم بود
ولی یاد وصال برایه دردش مرهم بود
ناگهان صدایی شنید از درون
صدایع مادرش لالایی مثل اذون
مکن اینکار مرو این راه شوم
که عشق ناحسابی آخر دهد جنون
دلش لرزید و قدم هایش سست شد
میان عشق و مادر وجودش سست شد
صدایع قلب مادرش آخرین پیام
شکست در وجودش ارزویه تمام
پشیمانی اش دیگر دیر بود در این مرداب گناه
تصمیمش را گرفته بود با قلبی سیاه
به یاد آورد نگاه مهربانش
آغوش گرم او لالایی شبانش
ولی تصویر معشوق اورا اسیر کرد
در چاهی از جنون اورا حقیر کرد
به ناگه خنجری در قلب خود فرو کرد
تمام قصه را با خون خود مرور کرد
در آخرین نفس جانش مادر را صدا زد
با دلی شکسته به سویه جهنمی پر زد
سینا باقری