پر از
گفتگو بودم با خود
آغشته شدم
به تو
رگ اشک
پاره شده و مدام میجوشد
با باد
با ابر
با برف و با آفتاب و با و با و با
دستم را
باز میکنم و جهان را
رها میسازم
به تو گوش میدهم و ذره ای از تو میشوم
میگذارم که چون راز بمانیم
اما تو دلیر باش
سفر
در جستجوی ناشناخته
طولانیست
مکاشفه ها کافی نیست و کتابها
بودا شدن ست
حال آنکه راز در عطرآگین شدن ست
ناشا
من میدانم
مورد علاقه ی تو هستم
اما ارجمند شدنم آرزوست
باز هم
دست هایم را
باز میکنم
و اینبار با الفبای تو جهان را رها میسازم
و این
داستان کودکی ست
که به ناگاه
بر لب بام آمد و گوشه ی بام
آغوش تو بود
فرهاد بیداری
قلمم آرامتر نویسد
که دفترم قرار ندارد
نوشتنم گفته ها دارد
که از اعتماد غصه ببارد
غصه از درد قصه ها شمارد
نگاهم به آسمان می خورد
که انگار خورشیدی ندارد
باکش نیست اگر هم باشد
زیرا در تابیدن بخیل ها دارد
چرا سر ناسازگاری می گذارد
تا آفتاب و مهتاب شکوه گذارند
که نوری از آنان به زمین بتابد
پوران گشولی
کاش آفتابِ رُخَش آتش به این هاری نبود
یاسِ چشمانَش گُل آویزِ لبی خندان و ستّاری نبود
دوش بر جانم شرر زد سلسله مویِ کمندش خالقا
کاش آن رویِ چو مهتابش به هر قابی ودیواری نبود
دل به رویای وصالش آرزوها در شبِ تارم خرید
کاش بارانِ نگاهش وعدهی هر بوتهی خاری نبود
تا کجا بر نقشِ او طالع زَنَم بر دُردِ زهر آلودهای
کاش تیرِ مُژگانش به زِه میماند و بر من اینچنین کاری نبود
من چو مجنون در پیِ لیلایِ او دل را بیابان داشتم
کاش آغوشِ تبهکارش خیابانِ برهنه پا وبی عاری نبود
صد غزل کردم به دل دیوانه وار از زُلفِ مشکینش به باد
بویِ رخوَت گر گرفت شعرم ببخشا راهِ در چاری نبود
عباس سهامی بوشهری
باد
در موهای کمپشتش
دست میکرد،
او را به عطر عاشقی
سَرمست میکرد.
رویای دیروز را
برایَش باز میگفت،
با یک تَلالو
رویشی آغاز میکرد.
موی بلندش
با نسیم
پرواز میرفت،
با قامتش
صد جلوِی طناز میکرد.
در اوج،
با بوی اقاقیها
مست میشد،
با موج و ریتم زندگی
او بسط میکرد.
تو فصل سرما،
در رویای فردا،
پای برهنه
با نسل گرما
رقص میکرد…
فرهاد حیدری
عجب مرغِ چالاکی بودم !
دنیا ،
با دو انگشتِ درد و وحشت
چنان نیشترم گرفت
که بالم شکست.
سحرفهامی
باز ببار عشق که باز آمدیم
ساز تو کردیم به ساز آمدیم
چشم تو شور دل مارا گریست
ناز تو کردی و به ناز آمدیم
ذره شدیم از نگه آفتاب
در پی آن ذره نواز آمدیم
آتش تو خرمن عالم بسوخت
سوخته از سوزو گداز آمدیم
باز کن آن پنجره را باز کن
عشق بباران به نیاز آمدیم
نام نسیم از دهن گل وزید
با نم شبنم به نماز آمدیم
سید محمد علی وکیلی شهربابکی
تپش سینه ی تنگ
سرکشی ازسرجنگ
عطشی عصیان گر
وحشتی ویران گر
کوچه های شهر سرد
نم باران چواسیدبردل سنگ
می شکافددل تنگ
بادمی آیدازراه دراز
شده است پنجره باز
خانه ام سردشدازشدت باد
بادردرخانه ی من پی ربودن توست
پی عطرتنت روی پیراهنت
پی دزدیدن ان موی سیاه
پی عشقی که به اسارت رفت درخانه ی ما
دلارام دائی
دلم افتاده به یادت زیربارون،
که میباره مثل چشام ،زیر ناودون
صدات آرامشی داره ،عجیبه
مثِ لالاییِ شبهای مجنون...
علی هاشم پور
نمی آید عزیزجانم
نمی آید ودلتنگی قلبم رامیفشارد
چتری ندارم
تا خیس نشوم زیرباران چشم هایم
زمزمه های امید برایم کشنده تر از زهر شده
انگار چشمانم
به لب های طبیبی دوخته شده تا از تو بگوید
میتوانم دوباره تورا درآغوش بگیرم ؟
یاجدا از اغوشت
کنار خاک عشقمان بمیرم
مرا غم تو نکشد انتظار خواهد کشت
یا ترس بازنگشتن توبه خانه...
درهرصورت عزیزم
دستان عشق تو مرا خواهد کشت
فائزه لطف الهی