برای داشتنت،
هرچه در دل داشتم،
ناپیدا بود
به ماه چنگ زدم،
اما گیسوانت در سکوت،
دستم را گرفت.
سیدحسن نبی پور
همیشه آرزوم این بود
دست تو باشه توو دستم
سرتو باشه رو شونم
که بگم عاشقت هستم
دلم میخواست فقط یکبار
با تو باشم زیر بارون
عطر تو باشه توو خونم
عطر ناب آفتاب گردون
باورم نمیشه اصلا"
که به آرزوم رسیدم
تو به این دریای احساس
خوش اومدی قوی سپیدم
آرمین محمدی
سیاحت میکنم چشمِ سیاهت
نشستم در کمین، بهر نگاهت
اگر فرصت نصیبم گردد این بار
نشانم بوسهای بر روی ماهت
ز لبخندت جهانم رنگ گیرد
بهارم میشود عطرِ پگاهت
دل من بیتو چون مرغی اسیر است
که پر میریزد از شوقِ پناهت
بیا ای جان که این دل بیقرارت
کند جانبازی اندر گردِ راهت
مهدی سلمانی
بیا به کنارم بنشین تا از دلخوشی های مان بگوییم
از روزهای مانده در یادمان بگوییم
آفتاب و مهتاب های رنگارنگ مان
و آن شور و اشتیاق کودکانه مان
هر لحظه اش زندگی بود
آبِ زلالی بر جان مان بود
بگوییم از آن لحظاتِ بی تکرارمان
آروزی های رنگی و پاک مان
می درخشیدیم به مانندِ خورشیدِ عشق
می کاویدیم زندگی را از بهشت
شادی های مان چه بی اندازه بود
بر صورتِ شب خنده ای شاهانه بود
ما با هم کل دنیا را در بازی های مان دیدیم
در هر زمین خوردنی باهم خندیدم
بر دیوارها نوشتیم
ما اینجا بودیم و
به دنبالِ هم دویدیم و
لحظه ها را در کنارِ هم فهمیدیم
محمدعلی ایرانمنش
خانه ات آباد ای دل رهسپارم در سرایت
بشنو از این یار دیرین تا بگویم ماجرایت
دیده را دریا توان کرد وقت از دنیا بریدن
حرفمان از همدلی بود جز خودی اما ندیدن
باتو ای بیگانه با من درد خود باید بگویم
هرچه بیش از دل برآید مختصر آید به سویم
در پگاه آرزویت نغمه ها سر داده ام یار
امتحان را ساده تر کن جانب حق را نگه دار
بیش از این دیگر چه خواهی جان من بردی تو جانان
همنوابا من بخوان باز بیخبر از این و از آن
درسفر خود را شناسم .بیخودم از خاطر خویش
تا کجا باید کشانی این دل مسکین درویش
خانه ات آباد ای دل تا جهان باشد تو مانی
راهمان از هم جدا بود تا غم دنیا ندانی.
کوچ این پروانگان را در شب مستی فرود آر
دست من در دست گیر و دست از این هستی فرودار.
خانه امن است و برایم بهتر از هر نارفیق است
تا چه باشد قسمت جان تا که در دنیا غریق است
خانه ات آباد ای دل لحظه ای از من جدا باش
تا شبم پایان بگیرد انتهای ماجرا باش.
طالع دیدار
به طعنه گفت به ساقی،چنینی یا که چنانی
تو خود اسیر غمی وهنوز با دگرانی
خمار چشم سیاهی،اسیرجور زمانی
نه درتجسم اینی،نه در تخیل آنی
سبو و باده به دستت،حریم امن جهانی
هنوز بنده عشقی،بری ز سوز نهانی
شراب میکده داری،مسیر صد شبه داری
نه در ترنم صبحی،نه در شب خفقانی
به سان قطره اشکی،به روی گونه طفلی
شبیه چشمه نوری،نهان زچشم جهانی
نهاده ای سر خود را ،به روی زانوی ماتم
طلوع صبح سپیدی،غروب شام ...
سعیدصفرزاده
تو تصویر غبار گرفتهٔ ماهی
که برایم قصه می گوید
ازغمهایِ نهان به اندرونِ زیبایش
از اندوهی که بعد از غروبِ آفتاب
کران تا کران پوشیده سپهرش
افسوس اما دستم نمی رسد
برایِ زدودنِ رویِ ماهت
یا برایِ نشستن در کنارت
تا به دوش بکشم کولهبارِ غمهایت.
...........
اینجا
در سلول تنهائی ام
با تو ملاقات می کنم هر روز
هر صبح
با نفس صباح می آیی وُ
با خورشیدِ غروب می روی
شباهنگام هم
حتی قبل از سلطهٔ سیاهی
باز طلوع می کنی در کهکشانم
آنچنانکه بی وقفه می شنوم
صدای قلبم را از قفسِ سینه ات
.......
به این عنفوانِ پاییز
همچون غنچهای
شکفته ام در خیالِ بهار
ناهمساز با قسمت وُ ناهمگونم
با محیط
بس که با خیالت
هنوز...... خیال بازی می کنم
............
به کشتزار عشقت
آن مترسکِ بی اختیارم که
برون می جهد از هر آستینم
صد خیالِ خام
که مبادا
صیدِ چشمانی شود چشمانت!!
علیزمان خانمحمدی
دست من را تو گرفتی این نمی شد باورم
نا امید بودم ز مهرت تا بگیری در برم
من که افتاده به خاکم دل زده از مردمان
تو مرا کردی بلند و برده ای بالاترم
هرچه دارم هر چه هستم لطف تو بوده فقط
لطف تو افتاده پس اینگونه گشته آخرم
مثل یک مادر گرفتی تو به دندانت مرا
مادری کردی برایم که نکرده مادرم
زندگیم را صفا دادی به شکلی تازه تر
رنگ ایمان داده ای بر زندگی و پیکرم
غرق نورم غرق شادی غرق عشقت بی دریغ
شادم از آن تا تو هستی دست تو پس بر سرم
گوشه، چشمی کرده ای بر ما نمی دانم چرا
با غمت پایان نمی یابد دگر من دفترم
ساکن از این زندگی لذت ببر چون عاقبت
لحظه ای آرام گشتم در کنار، دلبرم
محمدصادق قدرتی