کارگر

انگار
واژه‌ای جز
"خالی"
برای همراهی دستانِ پینه‌بسته‌ات

کاربری‌ای جز
نردبانِ ترقیِ برخی
برای شانه‌هایِ پهنت

میهمانی‌ جز
خجالت
برای چشمانِ پر غرورت

مرهمی جز
نمک
برای زخم‌هایِ کهنه‌ات

و هم‌نشینی ، جز
عرقِ سرد
برای پیشانیِ بلندت

خلق نشده‌...
کارگر...

ناصر صابر

چاره بی همزبانی مهربانی با خود است

چاره بی همزبانی مهربانی با خود است
زندگی تنها وقوع آنچه باید میشد است
از شراب خودشناسی جرعه ای دیگر بنوش
مرهمی بر زخم دل باش در این درمان بکوش
گاه همچون بهار احساس شادی می کنم
شکر بودت را از این هستی که دادی می کنم
در کلاس درس عرفان سالها درجا زدم
دیو خودخواهم که ساحل دردل دریا زدم
می توان اندازه رویای خود ایجازکرد
بخت اگر پروانه شد تا عمق جان پرواز کرد
در پی نورم ولی راز و نیازم خانگی است
ترمه سجاده ام بی تابی و دیوانگیست
منتشرباید شوم در ظلمتی بی انتها
در سفر باید بیابم قبله ای رو به خدا
قلب من از آتش است و شعله اش افروختند
بر زمینم زد زمان خاکسترش را سوختند
آن سوارم از نشان جنگ دارم زخم جان
گردنم را زد جهان آموزگار بی نشان
بخت اگر یاری کند یابم تو را در جان خویش
جمله آتش می زنم بر صورت و سامان خویش
تا که هستی اینچنین دارد قراری ناگزیر
نغمه خود گوش کن فرمانروای دلپذیر


توماج جلایر

دانم که شدم قصد به بازیچه‌ی دست

دانم که شدم قصد به بازیچه‌ی دست
دانم که شدم در نظرش دیوانه‌ی مست
دانم که شکست از نگهش هر چه که بست
دانم که شدم کور بر هرچه که هست
دانم که شدم تحفه‌ی ارزان به دست
دانم که شدم مسخره مردم پست
دانم که تویی سایه که بر جان نشست
دانم که منم مرغ که در دام شکست
همه دانم و ندانم که چرا نیست
این سوخته سیمرغ اسیر در پی رست


علی انتظاری میبدی

به راستی می‌خواهم بدانم،

به راستی می‌خواهم بدانم،
خدا در زمان خلق تو،
به چه خوابی رفته بود؟
چه رویایی در آن خواب دیده بود؟
که پس از آن رویا،
وسعت جهانش را،
در چشمان تو نقاشی کرد!
آری،
من در تمنای چشمانت،

خدا را دیدم!

ابوالفضل پارچه بافی

آه عالم که در این غمکده برجاست هنوز

آه عالم که در این غمکده برجاست هنوز
حاصل حادثه هایی ست که بی جاست هنوز

در دلِ شهر، دلم از غمِ تو می‌لرزد باز
عشق در حاشیه‌ی درد، چه تنهاست هنوز

کوچه‌ها خستهٔ تکرارِ عبورند ولی
چشم من منتظرِ قامتِ رویاست هنوز

دستِ ما با همه زخم و همه بی‌تابی‌ها
جرقه‌ای از نفسِ خواهشِ فرداست هنوز

عشق، این واژه‌ی تبعیدیِ شهرِ دل‌ها
در دلِ خاکسترِ عادت، چه شکوفاست هنوز

بی‌تو دنیای من آشفته‌تر از دیروز است
با تو اما دلِ دنیا پُرِ فرداست هنوز

گرچه در کوچه‌ی ما نان و ترانه کم است
عشق، سرمایه‌ی این خانه‌ی بی‌جاست هنوز

مهرداد خردمند

دل مبند ای دوست بر آیینه و آبِ گذر

دل مبند ای دوست بر آیینه و آبِ گذر
کز نسیمِ صبحگاهان بشکند آیینه‌گر

عشق را آسان مپندار، آن‌چنان دریای ژرف
کز شنا در کامِ آن افتاده بسیارِ بشر

باده‌ی نازک‌خیالی نوش اگر خواهی، بنوش
لیک می‌دانی که مستی می‌برد هوش و نظر

صحبتِ فرزانه خوش‌تر زان گلِ صد رنگ نیست
کز نسیمش می‌رسد پیغامِ صد باغِ دگر

هر که بر تختِ تمنا تاجِ کبر آراست، رفت
باد بی‌پروا ببردش، چون غباری در گذر

عافیت در سایه‌ی اندیشه‌ی روشن خوش است
ورنه هر گلزار گردد خاکِ خارِ بی‌ثمر


ابوفاضل اکبری

پرچم ایران بود مهر خدا

پرچم ایران بود مهر خدا
قرمزش همرنگ خون لاله‌ها

رنگ سبزش نوبهار لحظه‌ها
هست سفیدش رنگ صلح و هم صفا


فروغ قاسمی

شعله زنی مرا به جان گریه کنی بمان بمان

شعله زنی مرا به جان گریه کنی بمان بمان
باور من کجا شود قصه این قصه آن

زار مزن که عاشقم خون به جگر شقایقم
دست تو رو شده بدان قسم مخور مرا به
جان

فروغ قاسمی

منم باران تویی رنگین کمانی

منم باران تویی رنگین کمانی
تو شوری با صفایی شادمانی

تمام خاطراتم از تو زیبا
هر آنچه بهترین باشد تو آنی


فروغ قاسمی