هدهد آورد خبر
غم نوبر است
یأس در اردیبهشت
ناممکن است
خنده ها را تن کن
یأس را در بند کن
لبخند بزن
بر تمام آنچه بود
آنچه گذشت
بر تمام هرچه بود
هر چه که رفت
خنده هارا تن کن
یأس را در بند کن
معصومه داداش بهمنی
سفرم آغاز شد،
نه با پایهام
که با چشمهایی که بسته بودند،
و در دل،
راهی به سوی بیانتهایی که در خودم پنهان بود.
این سفر،
نه نقشهای دارد
نه مقصدی،
تنها جادهایست پر از سوال،
که جوابها
همواره در نسیمِ سکوت در انتظارند.
دریاها و کوهها
درون من قرار دارند،
رودهایی که از لابهلای افکار میگذرند
و آسمانی که قلبم
به آن گره خورده است.
هیچکس مرا راهنمایی نکرد
جز سکوتی که در عمقِ خودم بود،
و هیچچیز جز خودِ من
پاسخهایی را که جستجو میکردم
نداشت.
فریده ملک محمدی گله
نیستی و من بیاد تو
دل به ترانه بستم
قلم بدست گرفتم و
تو خلوتت نشستم
از عشق تو نوشتم و
شعر و غزل سرودم
هدیه شد این ترانه ها
از تو به قلب خستم
اگه جـای تو ، کنار من خالیه
دوریه تو..، عادته..، دو سالیه
شد اگه بهت، رسیدنم یه رویا
تو خیال تو، پرسه زدن عالیه
نگی با خودت، من اینو میگم،
لابد از خدامه
میخام بدونی، وقتی نباشی
یاد تو باهامه
الهه ی عشق، تو شدی همه
تارو پود قلبم
اسم تو تو هر بیتی که بیاد
شاه ترانه هامه
محمد قائمی نیا
کجایی یارشیرینم
رفیق روزدیرینم
دمی ازفکرتوجانا
نخوابیدم نیاسودم
شب ازرویای شیرینت
سحربی خواب تورا،پیوسته می دیدم
نسیم منصوری نژاد
نگاهت همچوبیتی ازغزل
من پِیِ آن نگاهت بودم از،ازل
ای صدای دلنشینت چون سازِنِی
داغ عشقت ببینم تابه کِی
نسیم منصوری نژاد
نه آغازِ جهان پیداست
نه پایانش در اندیشه
تنِ خاکی اگه فانیست
دلِ ما جاودان میشه
***
نترس از رفتن ای همدل
که راهی نیست بیپایان
در این گردابِ نومیدی
تو باش آن پرتو ایمان
***
اگه دل خستهای امروز
نگو تقدیر بیرحمه
بدون شک با لبخندش
یکی درداتو می فهمه
***
اگه امروزو گم کردی…
چه سود از حسرتِ فردا؟
نسیم زندگی اینجاست
نه تو آیینهی رویا
***
به امیدی که شاید دل
تو تاریکی بشه پرنور
به شوق عشق، لبخندی
بزن با شادی و با شور
***
مبادا آرزوهاتو
بذاری واسه ی "فردا"
که هر فردا میاد اما
میشه امروزِ بی معنا
***
همین یه لحظه رو دریاب
که فردا قصههاش فرداست
دل دیروز اگه خستهست
دل امروز پر از رویاست
***
تو ای همراهِ بیامروز،
چرا تو فکرِ فردایی؟
بزن لبخند تو آیینه
که خورشیدی و زیبایی
پریناز رحیمی

تو از نسلی که بارِ آفتابی
دختری ، روشنی از جنس ماهی
نه تندیس سکوتی ، نه غباری
تو خود تعبیرِ نوری آفتابی
اگر دنیا در آئینه شکسته ست
تو آن رویایِ روشن در سرابی
صدایِ روشنت در باد جاریست
به هر دیوار ، فریادی ، جوابی
چه می فهمد جهان از رنج پنهان
که لبخندت صدایِ بی جوابی
تو می تابی ، بمان تا شب فروریزد
برآید از دل ظُلمت ، سحرگاهی
علی حسن پور
تقدیم به خانواده های عزادار بندرعباس
بلکه مارا در غم خود شریک بدونند
دیدگانی قفل به در چشم انتظار
شوق دیدار تا به قبل انفجار
کودکان در ذوق دیدار پدر
پدرانی در مسیر احتضار
گرمیه اتش به گرمای جنوب
چهره ی جنگو نفیرو انزجار
سوز دف آتش به سینه میزند
رخت ماتم بر تن هر خانوار
آسمان خونین به رنگ ساحل است
جوشش خون شهیدان چشمه سار
آری، این شعر برای بندر است
هرچند بر دردشان نیست اختصار
صبر این مردم به جنس هرمز است
خطه ی مردانگیو افتخار
این شعر مردمان بندر است
مردمانی به جنس اقتدار
مهدی سنایی
ای معلّم جان تو یـک فرزانـه ای
مـا گُلیـم و تــو همان پروانه ای
یــاد دادی تو بـه ما پندار خوب
فــرق بیـن شیطنت با کار خوب
تو به ما درس الف دادی و لام
ذهن ما را پرورانــدی بــا کلام
تــو تعلّــم دادی آداب بیــان
یـا نویسم آنچه میگوید زبـان
تــو شناساندی بـه مـا اعداد را
مــاه و خورشید و هوا و آب را
روز تعلیــم و تعلّـم روز توسـت
نمره های خوب ما نوروز توست
کاظم بیدگلی گازار