| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
زخمه های این دلم را می سرایم عاشقانه
هر غزل شعرو ترانه با بهانه بی بهانه
ساز کهنه ای برایم مانده در این وادی عشق
دل چه می داند ردیف و قافیه در کنج خانه
غزل
هر چه من شعرو غزل گفتم به آتش سوختی
هر دمادم چشم این دیوانه دل را دوختی
گرد تو گشتم من آخرهمچو آن پروانه ای
در کدامین مکتبی تو درس عشق آموختی
قفس
قفس لبریزه از این غصه و غم
چه سازم منکه با این اشک و ماتم
همه نخهای اشکم بافتم من
لباس این دلم گم شد به عال
معصومه عرفانی
ز اندوه جهان غرقم
تورا دیدن مرا کافیست
چو زندانی و در بندم
لبانت طعم آزادیست
در این ره مستو حیرانم
نه از این درد مرا باکیست
از عشقت غرق در شعرم
حکایت همچنان باقیست
مهدی سنایی
علم کیمیا خواندی و نیستم در حد تو اعلا
مثالی میزنم تا درک شود اتفاق بین ما
کنش ها از من آغاز و واکنش هایت مرا دایم رها
شیمی این را هم که گویند حالت اکسید و احیا
تو هر بار مرا اکسید و من دایم ترا احیا
آنتالپی که گوید این رابطه بوده بشدت گرمازا
شدی آنقدر تو احیا که پر شد لایه ظرفیت یکجا
چنان نمود اکسیدم که میل هیچ ترکیب ندارم بخدا
عنصری بودم که گازی نجیب شدم از بلای تو حالا
تو کنون رفتی و دانی محصول نهایی این فرایندها
نه موازنه و نه حتی جمع با تو میتوان شد یعنی ما
آری عشق یکسویه کامل هویدا بود فی مابین ما
امیر درویش زاده
درگذشت سالیان دور
درشتابی که به جان افتاده است مجبور
می گریزم ازدرون خویش
این گریز ازخویشتن
گردمن دیوارمی سازد
خوشه ی خشم می کارد
درجهانی خفته درتردید
می نهم سررا به روی زانوی غمگین
ناشناسی درون من
می خواندآهنگی حزین
دلارام دائی
مرا ببخش که در خیالم جز عشق تو سودای دیگر به سر ندارم
مرا ببخش غرق جنونم نرو بمان رحمی بکن بردل خونم
بیا بیا آرام جان عهد مشکن نامهربان
بیا ببین چه کرده ای با این من بی خانمان
کوچه هارا در پی ات گشته ام خبری نیست زتو
رفته ای در برف اما رد پایی نیست زتو
چشم به راهت مانده ام شاید که باز آیی
حیرانم از اینکه زتو دیدم بی وفایی
وهاب وفایی
کنی ظلم و ستم بر مردم زار
گمان داری خدایی نیست در کار
ندارد چون خدا چوبش صدایی
شود افعی یکی از هر دو تا مار
چنان زهری خوری در جام جانت
که در دم جان دهی ای مردم آزار
درون پیلهای از زر چو کرمی
به خوابی تا قیامت ای تبهکار
ز بس هستی سیه کار و سیه روز
همه از دیدن روی تو بیزار
فروغ قاسمی
ای جویبار جاری
از تو کجا گُریزم
بی تو کجا رَوَم من
باده و مِی بریزم
عشقِ نَهانم بده
راه به پایَم بده
نیست مرا مرهَمی
عشق نشانم بده!
دُردِ شراب از بَرَم
دَردُ و فَغان از بَرَم
نیست مرا فُرصَتی
راه نشانَم بده!
فاطمه اکبرپور
او صدای در درونش را دگر گم کرده است
بس که گوشش را پراز هر حرف مردم کرده است
هر که را دیدی فقط بحر خودش آواز خواند
بیخودی عمر گرانش صرف مردم کرده است
او خودش نانی ندارد در کفش در زندگی
بازهم هی گریه ها بر ظرف مردم کرده است
بارها بر او زدم من بانگ، بس کن بینوا
باز خود را بی خودی هی وقف مردم کرده است
محمدصادق قدرتی
