هرچه غم بود دل از گردش ایام گرفت

هرچه غم بود دل از گردش ایام گرفت
شادی اش رفت به یغما و رهِ بام گرفت

مرغ خوشبختی مان رفت درآغوش قفس
جان آن غمزده را مهلکه ء دام گرفت

نفس آهسته تر ازپیش دوید از سر رود
پای تاول زده اش سرعت هر گام گرفت

زهر تلخ آتش اندوه به دل کرد روان
شررحاصله شوق از دل ِناکام گرفت

بست تب خال به لب های پریشان سحر
از صدای شب پر هلهله سرسام گرفت

آسمان هرچه توانست بلاریخت زمین
تا دل ِ پر تنشش،عاقبت آرام گرفت

سخت چون می گذرد زندگی آدمیان
در مَثَل مردن تدریجی ازآن نام گرفت

درد بسیار و زمان اندک و اندیشه تباه
غزل ازشدت غم خم شد و فرجام گرفت

قدرت الله شیرجزی

از فراز نیزه ها بابا برایم قصه گفت

از فراز نیزه ها بابا برایم قصه گفت
مثل خورشید از همان بالابرایم قصه گفت

کودکان کوفه را که می زدندم دیده بود
از زبان مادرش زهرا برایم قصه گفت

شهریار ملک جان با رنج های بیشمار
در خرابه یک نفس تنها برایم قصه گفت

سرمیان تشت زر بود وتنش در آسمان
باتنی بی سر چه خوش آوا برایم قصه گفت

از سفر هایی که رفته در تنور و دیر و کاخ
تا مسیر رجعتش یکجا برایم قصه گفت

گوش هایم‌ را که دید آرام زیر لب گریست
بعد ،،از بازار زرگرها برایم قصه گفت

رد چوب خیزران روی لبانش مانده بود
باز هم آهسته تر اما برایم قصه گفت

درد و دل کردم برایش مثل بابا مرده ها
شد مداوا دردهایم تا برایم قصه گفت


قدرت الله شیرجزی